تعارف علمی برای پیشگیری از ناامیدی:آری یا خیر!

مدتیه که آدم مهمی شدم ! و هر از گاهی برای چند تا ژورنال مقاله ها رو قبل از چاپ بررسی می کنم . برای اونایی که ممکنه  روند چاپ مقاله های علمی رو ندونن تو ضیح بدم که معمولا اول افراد نتیجه تحقیقشون رو به صورت مقاله می نویسن و بعد به یک ژورنال میفرستن و بعد ادیتور ژورنال اون رو به چند نفر (معمولا سه نفر) می فرسته تا بخونن و نظر بدن که مقاله به نظرشون اصلا قابل چاپ هست، و اگر بله، آیا نیاز به تغییرات کوچک یا اساسی داره یا نه و اون تغییرات لازم چه مواردی هستن. در نهایت هم معمولا ادیتور تصمیم نهایی رو بر اساس نظرات مرورگرها میگیره که مقاله به چه صورتی چاپ بشه.

 فکر کنم با این روح لطیف! از من مرورگر مقاله درست و حسابی در نمیاد! چند ماه پیش یک مقاله به نظرم ضعیف بود، بعد نشستم کلی مطلب خوندم، کلی بالا پایین کردم، کلی به احساس نویسندگان فکر کردم، به اینکه اگه مقاله اش قبول بشه، خانواده ای از نگرانی رهانیده می شن! خودش کلی انگیزه برای کارهای بعدیش پیدا می کنه، شاید هم حالا یک چیزایی به دانش بشری اضافه بشه با این مقاله! بخاطر همین نشستم و کلی تو ضیح نوشتم که این کارها رو انجام بدین و این مطالب رو اضافه کنید تا قابل چاپ باشه. چند ساعت بعدش، نظرات دو نفر دیگه ای که مقاله رو مرور کرده بودن دیدم، که یکیشون مقاله رو رد کرده بود و یکی هم یکی دو تا کامنت بی ربط داده بود. و در نهایت هم ادیتور ژورنال تصمیم به رد مقاله گرفت! راستش نفس راحتی کشیدم ولی دلم سوخت که چقدر زحمت بیهوده کشیده بودم!

ایندفعه اما بدجوری گیر افتادم. نمیدونم چرا ادیتور تنبل، این مقاله رو فقط برای من فرستاده بود چند ماه پیش. از شانس من باز هم مقاله چند تا آدم تازه کار بود و ضعیف. ( این رو هم بگم که خیلی باید ضعیف باشه که من هم بفهمم! وگرنه خودم هم همچین قوی نمی نویسم!) باز هم فکر نذر و نیازها و آینده این نویسندگان عزیز رو کردم و به جای رد کردن مقاله، کلی نظرات اصلاحی دادم،بلکه یک کم به کیفیت مقاله کمک کنه. از شانس من این بیچاره ها همه نظراتم رو مو به مو اعمال کردن و مقاله رو دوباره فرستادن. حالا من نمیدونم چه خاکی برسر کنم بااین مقاله ای که باز هم به دلم نمیشینه و راستش اگه دو سه تا عامل دیگه بررسی نشه، کلا تحقیق از اساس به نظرم بیمورده. کاش میشد یکجوری به این نویسنده ها پیغام بفرستم که این کار برای چاپ مناسب نیست ، اما توو رو خدا نا امید نشید و باز هم چیزای دیگه رو امتحان کنید...فکر کنم همینکارو بکنم. فقط حیف که نمیتونم بنویسم ناامید نشید...

الان بهتر میفهمم که گاهی آدم در چند قدمی پیروزی، با یک ناامیدی بیمورد میتونه خیلیها رو از تجربه باارزش خودش محروم  کنه و اینکه گاهی کسانی در حاشیه زندگی ما بودن و هستن که اونا رو ندیدیم و نمیشناسیم ، اما برای موفق شدن ما پا به پای خودمون حرص خوردن و تلاش کردن و دل سوزوندن...دنیای قشنگیه ها، وقتی که از جای دانای کل به قضایا نگاه می کنی! خوش به حال خدا!

/ 5 نظر / 3 بازدید
sara

cheghadr jaleb, baba jan rast va hosseini bayad oon fekri ke mikoni begi . oona age ta inja oomadan badesh ham naomid nemishan wow vali dige tarakoondi sara joon ; editor maghale khodam joonam kheili aalieh ; koli ehsase eftekhar behem dast dad koli koli :)

خاتون

به به خانوم. يه پارتي گردن كلفت پيدا كرديم پس :) ببينم در چه زمينه‌اي شما اينقده مهربون مي‌خونين مقاله‌ها رو تا ما هم يه دونه بفرستين خدمتتون. چه جالبه اگه از تجربه‌هاي اين گونه بنويسي. بنده به شدت بهش نياز دارم. مرسي جوينده‌ي پوينده‌ي عزيز :)

هوس مبهم

جالب بود برام که این چیزا رو هم در نظر میگیری. حالا بعدن از تجربه خودم هم شاید بنویسم ولی در کل این نشونه خوش قلبی توه که بسته به موضوع تحقیق اگه خطر گمراهی و نهایتن جانی برای کسی نداشته باشه بد نیست.

/خیری

موفق باشی .تو بهترین مرور گری

خاتون

قربون شكل ماهت. رشته‌ي يه خرده زيادي خطوط موازيه جونم. به هيچ طرقي به هم مرتبط نمي‌شن. :) ولي خوبيش اينه كه من يه دونه پارتي گردن كلفت پيدا كردم. حالا مهم نيست واسه من پارتي بازي كنه ها، مهم اينه كه يه پارتيه ديگه :))) فداي تو بشم ايميل رو هم اگه دوست داشتي واسه‌م بصورت كامنت خصوصي بزار در اسرع وقت باهات تماس مي‌گيرم. كار از محكم كاري عيب نمي‌كنه عزيز. شايد به دوا درمون احتياج داشتم خب :)