سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
اقتصاد نوازشی( THE STROKE ECONOMY)
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

یکی از روانشناسان فعال در مکتب TA(تحلیل رفتار متقابل) فردیست به نام کلاود اشتاینر Claude Steiner. اشتاینر از پدر و مادری اتریشی در فرانسه متولد شد. مادرش یهودی بود و به همین دلیل در سال 1939 به دلیل فشارهای نازی‌ها از فرانسه به مکزیک مهاجرت کردند.
 

اشتاینر نظریه‌ای جالب به نام «اقتصاد نوازشی» ارائه کرده است که به تنهایی می‌تواند به حل مشکلات زیادی کمک کند. او از این نظریه استفاده‌های اجتماعی-سیاسی هم می‌کند . اشتاینر معتقد است که انسان‌ها در دوران کودکی تحت تلقینات پدر و مادر ناآگاهانه از پنچ قانون محدود کننده در تبادل نوازش پیروی می‌کنند. این پنج قانون عبارتند از:

1) زمانی که دوست داری نوازش بدهی، این کار را نکن.

2) اگر دوست داری نوازشی دریافت کنی، آنرا طلب نکن.

3) نوازش‌هایی را که دوست داری، حتی اگر به تو دادند قبول نکن.

4) نوازش‌هایی را که نمی‌خواهی رد نکن.

5) به خودت نوازش نده.

اشتاینر می‌گوید  کودک میآموزد که میزان نوازش مثبت بسیار پایین است و بیشتر این نوازش‌ها را تنها از پدر و مادر می‌توان گرفت، اگر مطابق میل آن‌ها رفتار کنی. اما ما به عنوان افراد بزرگسال، هنوز هم تحت سیطره‌ این قوانین نادرست و دست و پا گیر زندگی می‌کنیم. در نتیجه به راحتی در محرومیت نوازشی به سر می‌بریم. با کنار گذاشتن این قوانین می‌بینیم که نوازش‌ها در سطحی نامحدود در اختیار ما قرار دارند.

1) هر زمان که بخواهیم می‌توانیم نوازش بدهیم. می‌توانیم به خود و دیگران نوازش مثبت مجانی بدهیم. نوازش‌ها تمام نمی‌شوند، پس مشکلی برای نوازش دادن وجود ندارد.

2) ارزش نوازشی که پس از طلب شدن دریافت می‌شود به هیچ وجه کمتر از نوازش طلب نشده نیست. پس اگر دوست داری نوازشی را دریافت کنی، می‌توانی آنرا طلب کنی.

3) فیلترهای نوازشی خود را کنار بگذار. ما یاد گرفته‌ایم که بسیاری از نوازش‌ها را دریافت نکنیم، یا به اصطلاح آن‌ها را فیلتر کنیم، حتی اگر نوازش مثبتی باشد که دوست داریم دریافت کنیم. «چه موهای قشنگی داری» «نه بابا کلی دردسر داره، هر روز باید بشورمشون!» «چقدر لباس‌هات بهت میان» «جدی؟ هر چی دم دستم اومد رو پوشیدم!».

4) مجبور نیستیم نوازش‌هایی را که دوست نداریم قبول کنیم.

5) می‌توانیم با «خویشتن نوازی» لذتی بی‌کران به دست آوریم.


منابع:
 http://www.emotional-literacy.com/economy.htm
http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:hG2WAAPk0oQJ:mosbateman.blogfa.com/post-3079.aspx


 
comment نظرات ()
 
 
Feeling good!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

دارم کتابی‌ میخونم به اسم "احساس خوب داشتن" (فیلینگ گود) که یک روانپزشک اون رو نوشته و به عنوان یک روش درمانی برای افسردگی معرفیش کرده. فکر نمیکنم به فارسی ترجمه شده باشه، ولی‌ باید بگم کتاب خیلی‌ جالب و جدیدیه. شاید حرف خیلی‌ جدیدی نزنه ولی‌ روش بیان مساله و راه حلهاش خیلی‌ ابتکاری هستن. خواستم یکی‌ از تکنیکهای اساسی‌ که در این کتاب بهش مفصل پرداخته شده رو براتون بگم، گرچه خیلی‌ خوب نمیتونم ترجمه کنم.

اگه بخوام خیلی‌ ساده بگم، نویسندهٔ این کتاب معتقده که هر احساسی‌ زاییدهٔ یک فکر هست، و اگه ما بتونیم اون فکر رو شناسائی کنیم و اصلاحش کنیم، تقریبا هیچوقت احساس بد نخواهیم داشت.

حالا چرا افکار ما گاهی بد هستن؟ و اصلا از کجا بفهمیم فکرمون اشتباه بوده؟

به قول نویسنده (دکتر برنز)، ۱۰ جور انحراف فکری در اغلب کسانی‌ که احساس افسردگی می‌کنن اتفاق می‌افته. البته به نظر من بخاطر فرهنگ ما و روش خاص زندگیمون (در ایران) خیلی‌ از آدمها درگیر این مشکلات فکری هستن:

۱- تفکر همه یا هیچ:

تمایل به ارزیابی خصوصیات و توانایی هامون با الگوی همه یا هیچ، یا سیاه و سفید. مثلا بخاطر گرفتن یک نمرهٔ بد در یک درس، یا یک ناکامی در یک چیز فکر کنیم " من کاملا ناتوان هستم." یا " من بی ارزشم." بدون اینکه بپذیریم در این دنیا هیچ چیز مطلقی‌ وجود نداره.

۲- تعمیم دادن مسائل و همه چیز رو بصورت یک اصل کلی‌ فرض کردن: اینکه فکر کنیم یک اتفاق ناخوشایند یا تجربه تلخ همواره برای ما تکرار خواهد شد و ما هیچ وقت از مرحلهٔ شکست یا ناکامی بیرون نخواهیم اومد.

۳- فیلتر ذهنی‌: اینکه از میان یک مجموعه از وقایع خوب و بد، یک چیز ناخوشایند رو بیرون بکشیم و اونقدر روی اون تمرکز کنیم که تمام تصویر ما از واقعیت رو عوض کنه. مثل یک قطره جوهر که بتونه تمام لیوان آب رو رنگی‌ کنه.

۴- بی‌ارزش پنداشتن نکات مثبت: اینکه تمام دستاوردهای مثبت و خوب خودمون رو بی‌ارزش بدونیم و به خود بگیم اینا که به حساب نمیان.

۵- نتیجه‌گیری سریع: نتیجه گیریهای سریع یا خوندن مغز افراد بدون اینکه بدونیم واقعا اونها چی‌ فکر می‌کنن یا پیش بینی های عجولانه و غیر منطقی.

۶- بزرگ یا کوچک انگاری: بیش از حد بزرگ کردن مسائل کم اهمیت (مثلا وقتی‌ یک اشتباه لپی کردیم، یا وقتی‌ فرد دیگری یک موفقیتی به دست آورده)، و یا کوچک شمردن چیزهای بااهمیت (مثلا ویژگیهای مثبت خودمون).

۷- استدلال احساسی‌: اینکه فرض کنیم مسائل لزوما همونطوری که ما احسساشون می‌کنیم هستن." چون من این حس رو دارم، پس حتما همینطوره" یامثلا اینکه "احساس گناه می‌کنم. پس حتما یک کار بدی کردم." یا اینکه "احساس می‌کنم خیلی‌ به دردنخور و بی‌ارزش هستم. پس حتما هستم."

۸- تفکر باید و نباید : اینکه سعی‌ کنید برای تشویق خودتون به انجام کاری به خودتون بگید"  باید این کار رو بکنم، یا نباید اینکار رو بکنم..." یا اینکه فکر کنید دیگران باید یا نباید فلان کار رو انجام بدن. که چنین تفکری احساس گناه برای خودمون و خشم نسبت به دیگران رو به دنبال داره.


۹- انگ یا برچسب زدن: اینکه بخاطر یک اشتباه خودتون یا دیگران، خود یا اونها رو با یک صفت منفی‌ توصیف کنید. مثلا بگید" من یک بازنده هستم." یا " فلانی یک احمقه."

۱۰- شخصی‌ کردن: اینکه خودمون رو مسوول  اتفاقات بدی بدونیم که درواقع هیچ نقشی‌ هم در وقوع اونها نداشتیم.

 

دکتر برنز معتقده بهتره انقدر خوب این  انحرافات فکری رو بشناسید که در هر لحظه که فکری به سرتون میرسه بتونین تشخیص بدین احیانا در کدوم یکی‌ از این دسته ها میگنجه.


حالا هر وقت که احساس خوبی‌ نداشتین، خیلی‌ سریع روی فکرتون متمرکز شین و مچشو بگیرین. اول فکرتون رو کاغذ بنویسید، بعد اینکه این فکر چه نوعی از انحرافات فکری هست. بعد هم با نوشتن یک جمله با خودتون منطقی‌ حرف بزنید و خودتون رو متقاعد کنید که این فکر اشتباهه. کل این کار ۱ دقیقه طول میکشه ولی‌ احساس خوبش تمام روز باهاتون باقی‌ میمونه. اوایل لازمه که اینکار رو به دفعات بیشتر و روی کاغذ انجام بدین، ولی‌ بعد از مدتی‌ اتوماتیک بصورت ذهنی‌ از افکار بد دوری می‌کنید.

مثال:

فکر                                                      انحراف فکری                 پاسخ منطقی

من هیچ کاری رو درست انجام نمیدم       تعمیم دادن              این بیمعنیه! من خیلی از‌  کارهارو درست انجام میدم.

 

 

امتحانش مجانیه. من که شخصاً نتیجهٔ خوبی‌ گرفتم. گاهی‌ حتا با خودم فکر می‌کنم‌ ای بابا زندگی‌ چقدر زیبا میشد اگه آدم اینهمه امراض فکری نداشت! شاید واقعا هیچ علّتی برای ناراحتی‌ تو این دنیا وجود نداره و همش تفسیر و تعبیرهای ماست که بهشون معانی عجیب و غریب میده.  شاید این همون مایا هست که بودا میگفت...یا یکجور تفسیر همون آیه قرآن " که هر بدی به تو میرسد از جانب خود توست..."

 


 


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی مذبوحانه شهامت دیگران را قضاوت می کنیم...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
 

 

اگر خود را جای دیگران نگذاریم، قضاوت کردن درباره آنها بسیار آسان است.

هنگامی که خروشچف رهبر شوروی با تقبیح جنایتهای استالین جهان را شگفت زده کرد، یک نفر از میان جمع فریاد برآورد:

-رفیق خروشچف، وقتی‌ بیگناهان قتل عام می‌شدند، شما کجا بودید؟

خروشچف گفت:" هر کس این را گفت از جا برخیزد."

اما هیچکس از جایش تکان نخورد.

خروشچف ادامه داد:"خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید."

 

 

برگرفته از کتاب"جانب عشق عزیز است فرو مگذارش" نوشته مسعود لعلی

(دست مامان برای فرستادنش درد نکنه.)

 


 
comment نظرات ()
 
 
به بهانه خواندن دو کتاب از جومپا لاهیری
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

جومپا لاهیری(Jumpa Lahiri) را می خوانم و جمله ها را می بلعم و از ته دل حسرت می خورم که کاش یک ایرانی خوش ذوق هم پیدا شود و همه اینها را او هم بنویسد. اصلا حتی قالب را هم کپی برداری کند فقط ایرانی وار بنویسد از آنچه که بر  نسلهایی گذشت و از چشمها پنهان ماند. شاید هم کسی بوده و به همین سبک و سیاق همین کار را کرده و من نمیشناسمش. جومپا از هندیهای مهاجر به امریکا می نویسد و با به تصویر کشیدن هنرمندانه همه جزئیات زندگی نسل اول و دوم، عمق تفکرات و احساسات انسانهایی را بیان می کند که همه زندگیشان،‌راهشان،‌ انتخابهایشان تحت  تاثیر پدیده ای به نام مهاجرت قرار گرفته است. به نظرم جرات زیادی می خواهد نوشتن از همه این فراز و نشیبها ، به تصویر کشیدن همه این ترسها و شکافها و به تعلیق درآوردن این سوال در پس زمینه داستان زندگی این آدمها که چه میشد اگر اینها از سرزمین مادری کوچ نمی کردند و آیا باز همین آدمها می بودند...صادقانه بگویم خواندنش هم شهامت می خواهد! چشم اندازی از زندگی همه آنهایی که از وطن دورند و کاشانه جدیدی می سازند و به امید فرداهای بهتر از آنچه در سرزمین خود یافت میشد برای خود و کودکانشان رنج غربت و تطابق و تنهایی را به جان می خرند. و کودکانی که متفاوت از پدران و مادران رشد می کنند و بی آنکه ابراز کنند از این همه تفاوت با پدران و مادرانشان رنج می کشند،‌ از سفر به سرزمین آبا و اجدادیشان بیزارند،‌‌ و انتخاب شریک زندگیشان به یک چالش بزرگ بدل می شود ... و همه این مرارت بهایی است که این آدمها برای دستاوردی پرداخت کرده اند که هجرت برایشان به ارمغان آورده و آن به نظرم خودآگاهی است... داستان به پایان میرسد و تو میمانی با تصوری از نسل اولیها اگر هرگز نمی آمدند و نسل دومیها اگر اینجا به دنیا نمی آمدند و نمی توانی بین این آدمهای جدید و انچه در داستان بودند انتخاب کنی،‌ همانطور که هر روز از خودت می پرسی که کدام راه بهتر بود و هر بار به این نتیجه می رسی که بهتر و بدتری وجود ندارد چون آنجا بودن چیز دیگری از تو می ساخت و اینجا بودن چیز دیگری که هر کدام برای آن شرایط بخصوص است و مقایسه بین این دو معنایی ندارد...می دانی که نفس بودن با آنچه هست برایت مقدر شده امابا این باور های ذهنی که یک عمر به دنبال یک نتیجه،‌یک دستاورد عینی،‌یک کار چشمگیر یک چیزی که بعد از عمری دویدن نگاهش کنی و بگویی خوب ارزشش را داشت که این همه بدوم،‌آدم را می دوانند ،‌ نمیشود انگارهمواره اینطور فکر کرد و راحت و آرام بود ...

کاش باز هم باشند و بنویسند کسانی، از فهمیده نشدنهای نسل دومیهاآنجا که به قول جومپا لاهیری به ناگاه به تمایل اسرارآمیز خود به سرزمینی که هیچگاه برای پدران و مادرانشان خانه نبوده پی می برند، آنجا که بدون قدرت ابراز،‌ از ترسهای والدینشان بیزارند و از اینکه  آنان را تنها در وطن آبا و اجدادیشان شاد و معتمد به نفس می یابند،‌ از آن زمان که بالغتر می شوند و پیوندهایی بین خود و خاک نا آشنای موطن اصلیشان می یابند و انتخابها برایشان دشوار می شود. شاید روزی من هم مثل جومپا شهامتی به خرج دهم و بنویسم از نسل اولیهایی که سهم بزرگی از زندگیشان به سردرگمی می گذرد و به ترسهای ریز و درشت و به از دست دادنهای بزرگ -شاید همه انتخاب شده- در ازای تجربه ناشناخته ها ...

گاهی فکر می کنم همه اینها تقصیر خود ماست که برای خود کاخ وقلعه ایی بلند و محکم ساخته ایم و از یاد برده ایم که همه مان مهاجر آفریده شده بودیم، از روز نخست...


 
comment نظرات ()
 
 
نیمه تاریک وجود
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
 

این عنوان یکی از تاثیر  گذارترین کتابهاییه که من تا به حال خوندم.  عنوان اصلی " Dark Sides of the Light Chasers " هست نوشته دبی فورد (Debbie Ford) وترجمه فرناز فرود. تمرینهای فوق العاده ای داره که واقعا تکان دهنده است و بعید میدونم کسی به قصد ایجاد تغییری در خودش این کتاب رو بخونه و اثری نبینه. حداقل با خوندن این کتاب آدم اگر هیچ تغییر هم نکنه میتونه ریشه و علت اصلی بسیاری از موفقیتها و ناکامیهای زندگیش رو کشف کنه. پیام اصلی کتاب اینه که همه ما برای یکپارچه شدن نیاز داریم جنبه های مثبت و منفی وجودمون را عمیقا بپذیریم: بگذاریم نور جنبه های مثبتمون به جهان بتابه و خصوصیات منفیمون رو هم با انکار کردن در عمق وجودمون دفن نکنیم. ولی بیشتر ما با انکار صفات بدمون باعث می شیم کائنات اونها رو به اشکال مختلف به ما یاد آوری کنه تا ما عاقبت با اون صلح کنیم، موهبتشو درک کنیم و یکپارچه شیم. دلم نمی خواد با تفسیرهای نارسای شخصیم تصویر نادرستی از کتاب براتون ایجاد کنم. چند جمله ای از کتاب رو براتون نقل می کنم و تو صیه می کنم حتما بخونینش و حداقل تمرین "اتوبوس" را انجام بدین!

"آن هنگام که درک کنید آنچه در دیگران می بینید در خود دارید، کل دنیای شما دگرگون می شود.... باید توجه کرد که ما نمی توانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم. اگر از شجاعت کسی به وجد می آیید ، به دلیل آن است که در وجودتان ویژگی شجاعت را دارید و اگر گمان می کنید کسی خودخواه است، مطمئن باشید شما هم می توانید همان اندازه خودخواهی نشان دهید. هر چند ما همه این ویژگیها را پیوسته ابراز نمی کنیم، اما هر یک از ما این توان را داریم که آن ویژگیهایی را که می بینیم از خود نشان دهیم...

یکایک جنبه های وجود ما به درک و مهربانی نیاز دارد. اگر ما مایل نباشیم که این محبت را نسبت به خود روا داریم،‌ چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که جهان آن را نثار ما کند؟ برخی وجود درونی خود را دوست دارند اما نمی توانند بیش از یک دقیقه سر و وضع خود را در آینه ببینند و برخی دیگر همه پول و وقتشان را صرف ظاهر می کنند و از آنچه در درون دارند بیزار هستند. زمان آن رسیده که به تمامیت وجودمان توجه کنیم تا بتوانیم هر بخش درونی یا بیرونی را که مایل باشیم آگاهانه دگرگون کنیم...یکایک اجزای ما موهبتی را در بردارد. با دوست داشتن همه وجودمان می توانیم حقیقتا همه افراد را دوست  بداریم ودر آغوش بکشیم..."

کتاب در جایی داستانی از ملا نصرالدین را هم تعریف می کنه!

" روزی حکیمی با ملا نصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید اورا در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد . تکه گچی برداشت و بر د رخانه ملا نوشت "نادان ابله". ملا به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت "قرارمان را فراموش کرده بودم.مرا ببخشید تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل دیدم به یاد قرارمان افتادم!"

"معمولا رنجش ما ا ز رفتار دیگران به دلیل جنبه حل نشده ای در درون خود ماست.باید به تمامی مطالبی که هنگام صحبت با دیگران،‌قضاوت یا راهنمایی آنها می گوییم به دقت گوش دهیم:در واقع مخاطب اصلی خودمان هستیم. آن حکیم می توانست به جای نادان ابله بنویسد نادان بی تربیت،‌بی فکر بی ملاحظه، ترسوی نامرد ، ویا آنکه می توانست نگران ملا شود. هنگامی که خصلتی در خود داریم که برایمان حل نشده، رویدادهایی را به زندگی خود جلب می کنیم تا در تملک آن وجه مطرود ما را یاری کنند. آن حکیم از غیبت ملا ناراحت شد و ویژگی مطرود خود را که "نادان ابله" بودد فرافکنی کرد."

اگر ولم کنید همه کتاب رو تایپ می کنم! بقیشو خودتون بخونید. بخصوص درباره اینکه موهبت صفات منفی وجودمون برای شخص خود ما در چیه و...

منتظر نظراتتون هستم.

 


 
comment نظرات ()