سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

آینده ای که دور بود نزدیک شده...کنارم نشسته و من هی نگاهش میکنم و باورش نمیکنم.

از هفته بعد کار جدیدم در پروکتر اند گمبل رو شروع میکنم...

ابعاد این تغییر از قدرت تصور ذهن من بزرگتر بوده...خیلی بزرگتر...

آفیس فعلی رو که هرگوشه اش پر از خاطره روزهای سخت و تلخ دو سال گذشته است ترک میکنم...ولی انگار یک تکه از خودم رو درش جا میذارم...قسمتی از خودم که رنج برد و مقاومت کرد...گاهی جنگید و امید داشت و گاهی جا زد و ناامید روزها رو گذروند...فقط گذروند...

زندگی میبردم جای ناشناخته تری شاید برای شروع ادای دین...

این لحظه ایه که مدت زیادی انتظارشو کشیدم ...

شکرت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم:

ان تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را  یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

 
comment نظرات ()
 
 
تعارف علمی برای پیشگیری از ناامیدی:آری یا خیر!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
 

مدتیه که آدم مهمی شدم ! و هر از گاهی برای چند تا ژورنال مقاله ها رو قبل از چاپ بررسی می کنم . برای اونایی که ممکنه  روند چاپ مقاله های علمی رو ندونن تو ضیح بدم که معمولا اول افراد نتیجه تحقیقشون رو به صورت مقاله می نویسن و بعد به یک ژورنال میفرستن و بعد ادیتور ژورنال اون رو به چند نفر (معمولا سه نفر) می فرسته تا بخونن و نظر بدن که مقاله به نظرشون اصلا قابل چاپ هست، و اگر بله، آیا نیاز به تغییرات کوچک یا اساسی داره یا نه و اون تغییرات لازم چه مواردی هستن. در نهایت هم معمولا ادیتور تصمیم نهایی رو بر اساس نظرات مرورگرها میگیره که مقاله به چه صورتی چاپ بشه.

 فکر کنم با این روح لطیف! از من مرورگر مقاله درست و حسابی در نمیاد! چند ماه پیش یک مقاله به نظرم ضعیف بود، بعد نشستم کلی مطلب خوندم، کلی بالا پایین کردم، کلی به احساس نویسندگان فکر کردم، به اینکه اگه مقاله اش قبول بشه، خانواده ای از نگرانی رهانیده می شن! خودش کلی انگیزه برای کارهای بعدیش پیدا می کنه، شاید هم حالا یک چیزایی به دانش بشری اضافه بشه با این مقاله! بخاطر همین نشستم و کلی تو ضیح نوشتم که این کارها رو انجام بدین و این مطالب رو اضافه کنید تا قابل چاپ باشه. چند ساعت بعدش، نظرات دو نفر دیگه ای که مقاله رو مرور کرده بودن دیدم، که یکیشون مقاله رو رد کرده بود و یکی هم یکی دو تا کامنت بی ربط داده بود. و در نهایت هم ادیتور ژورنال تصمیم به رد مقاله گرفت! راستش نفس راحتی کشیدم ولی دلم سوخت که چقدر زحمت بیهوده کشیده بودم!

ایندفعه اما بدجوری گیر افتادم. نمیدونم چرا ادیتور تنبل، این مقاله رو فقط برای من فرستاده بود چند ماه پیش. از شانس من باز هم مقاله چند تا آدم تازه کار بود و ضعیف. ( این رو هم بگم که خیلی باید ضعیف باشه که من هم بفهمم! وگرنه خودم هم همچین قوی نمی نویسم!) باز هم فکر نذر و نیازها و آینده این نویسندگان عزیز رو کردم و به جای رد کردن مقاله، کلی نظرات اصلاحی دادم،بلکه یک کم به کیفیت مقاله کمک کنه. از شانس من این بیچاره ها همه نظراتم رو مو به مو اعمال کردن و مقاله رو دوباره فرستادن. حالا من نمیدونم چه خاکی برسر کنم بااین مقاله ای که باز هم به دلم نمیشینه و راستش اگه دو سه تا عامل دیگه بررسی نشه، کلا تحقیق از اساس به نظرم بیمورده. کاش میشد یکجوری به این نویسنده ها پیغام بفرستم که این کار برای چاپ مناسب نیست ، اما توو رو خدا نا امید نشید و باز هم چیزای دیگه رو امتحان کنید...فکر کنم همینکارو بکنم. فقط حیف که نمیتونم بنویسم ناامید نشید...

الان بهتر میفهمم که گاهی آدم در چند قدمی پیروزی، با یک ناامیدی بیمورد میتونه خیلیها رو از تجربه باارزش خودش محروم  کنه و اینکه گاهی کسانی در حاشیه زندگی ما بودن و هستن که اونا رو ندیدیم و نمیشناسیم ، اما برای موفق شدن ما پا به پای خودمون حرص خوردن و تلاش کردن و دل سوزوندن...دنیای قشنگیه ها، وقتی که از جای دانای کل به قضایا نگاه می کنی! خوش به حال خدا!


 
comment نظرات ()
 
 
پیام پونم
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

صدای راه رفتن اهسته و بی‌ صداشو شنیدم و بعد هم سلام کردنشو. پونم بود،یکی‌ از دانشجوهای هندی گروه. قبلا هم یکی‌ دو باری اومده بود که سوالی بپرسه. من هم همیشه از حال و احوال خودش که بارداره و بچه‌اش میپرسیدم. منتظر بودم سوالی کنه و بعد هم بره مثل همیشه. چیز غریبی تو نگاش بود، خسته بود. خستگی یک زن باردار که داره با سختی زیاد روی پایان نامه‌اش کار میکنه، شاید هم خستگی یک دختر احساساتی‌ که از پدر و مادردور افتاده، یا خیلی‌ تنهاست و همونطور که قبلا هم گفته بود، این روزا زیاد همسرشو نمیبینه که باهاش حرف بزنه. همهٔ اینا رو ظرف چند ثانیه تو نگاش خوندم. برای همین هم سعی‌ کردم بیشتر از همیشه لبخند بزنم، و از اینکه چقدر زیبا شده و چقدر کم وزن اضافه کرده براش بگم. خوشبختانه اثر کرد. برق هیجانی گذرا تو چشمش دوید و ناپدید شد. باز گفتم دیگه چطوری.و گفت خسته‌ام. گفتم از کار تزت؟ گفت هم تز، هم آدمای آزمایشگاه، فرهنگای مختلف...شنیدنش عجیب بود. نه اینکه چنین حسّی عجیب باشه. نه. ابرازش عجیب بود. تمام این دو سه سال منتظر شنیدن این جمله از کسی‌ بودم، که شنیدن یک درد مشترک مرهمی بشه بر زخمهایی که تو این مدت از جاهای مختلف خوردم. اما اینجا سرزمین آدماییه که به دلیل نامعلومی مهر سکوت بر لبان احساساتشون زدن. انقدر نگفتن و نشنیدن، که من هم یاد گرفتم لال شم، نگم، و وقتی‌ شنیدم، ندونم که باید چی‌ بگم، چکار کنم، و چه عکس العملی نشون بدم که متناسب با خلق و خوی عجیب اینها باشه.

پونم که اینو گفت، گفتم:" میفهمم، آدم میتونه سختی کار رو تحمل کنه ولی‌ خستگی‌ از آدمها رو نه..." و ناگهان مثل برق گرفته‌ها از صندلی‌ بلند شدم.  کشوی میزم رو باز کردم و بستهٔ‌ هات چکلت رو درآوردم و گفتم: "از اینا دوست داری؟ شاید حالتو بهتر کنه..."پونم مثل یک بچهٔ کوچیک اونا رو گرفت، حرفشو فراموش کرد و رفت.

تازه به خودم اومدم و به پونم فکر کردم، که شاید با امیدی اومده بود در اتاقم که با من حرف بزنه. یعنی اون هم در چشمهای من اینو خونده بود که به سراغم اومده بود؟ به کار خودم فکر کردم که چرا ازش نپرسیدم دوست داره بشینه و حرف بزنه یا نه. و به تنهایی  آدما فکر کردم، که پشت هزار پردهٔ به ظاهر رنگارنگ پنهان شده. به خودم و پونم فکر کردم که چون مهر سکوت احساسمون رو میشکنیم، دیگه تنها نیستیم. پونمی هست که بیاد و با درددلش به من احساس مفید بودن بده، و منی‌ هستم که همراز رنج پنهانش باشم. برای اولین بار در این ۲ سال از اینکه با بقیه فرق دارم خوشحال شدم. حتا اگه فقط به اندازه‌ای فرق داشته باشم که پونم ۴ طبقه رو بیاد بالا تا فقط به من بگه،" خسته‌ام از آدما". چی‌ بر سرم اومده که دیگه دوست ندارم با جریان یکنواخت ولی‌ بظاهر هنجار روزمره فرق داشته باشم؟

فقط امیدوارم پونم همدردیمو در لیوان‌هات چکلت مزه کنه، و بفهمه چقدر شوکه شدم از شنیدن حرفش، و بفهمه که شاید دفعهٔ بعد چیزی بهتر از‌هات چکلت برای دادن بهش داشته باشم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
شکرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

یک روز نسبتا معمولی. راهرو ساکت و کم رفت و آمد، اتاق کمی‌ سرد،که نوشیدن چای داغ  از فنجان بزرگ سبزم رو دلپذیرتر میکنه. گرم کارم. یک کار محاسباتی خسته کننده با یک گروه فرانسوی که به جز ایراد بنی‌ اسراییلی کمک دیگه‌ای از دستشون برنمیاد! صدای رادیوی اینترنتی کمی‌ در این شرایط آرامشبخشه.گرچه باید یک فکری به حال خودم و این گمگشتگی در موسیقی جدید ایرانی‌ بکنم. احساس کسی‌ رو دارم که بعد از سالها از غار بیرون اومده و  این پدیده‌های جدید رو نمیشناسه. میدونم که دچار مرض "دوست نداشتن هر چیزی که همه دوست دارن" هستم، پس خیلی‌ این تشنج ناشی‌ از شنیدن موزیک نابهنجار جدید رو جدی نمیگیرم. نهایتاً هر از گاهی گوشی هدفن رو درمیارم تا مغزم نفسی تازه کنه. اما اخبار رو می‌‌بلعم. با اسم دانشگاه تهران میرم به خاطرات ده دوازده سال پیش، با شنیدن قیمت گوشت سعی‌ می‌کنم آخرین قیمت اون موقعها رو به یاد بیارم، بعد میرم توی فروشگاه شهروند، خریدهای عصر پنجشنبه، تهران شلوغ و پرهیجان، جوونی‌ و هزار رویای خام! خودم رو به یاد میارم با دلخوشی‌‌های کوچک و بزرگم، با دنیای کوچیکی که فکر می‌کردم خیلی‌ بزرگه و روح بلندپروازی که اون اواخر دیگه توی اون شهر دوست داشتنی جاش رو پیدا نمیکرد.به اینجا که میرسم به سرعت خودم رو دوباره وارد چرخهٔ خاطرات می‌کنم. درونم کسی‌ هست که دلش نمیخواد به روزای آخر فکر کنه. دوست داره برای خودش توی همین اتاق ۶ متری یه تهران کوچیک بسازه، و مجسم کنه الان ممکنه یکی‌ از اونائی که هزاران فرسخ دورن و خیلی‌ عزیز، پشت در اتاق ظاهر بشه.

بیرون باد تندی می‌وزه، با اینکه پنجره بسته است، ناگهان تکه کاغذی از روی طاقچهٔ بلند کنار پنجره می‌افته روی میزم و حال و احوالم رو عوض میکنه. نامه هام به خدا که گذاشته بودمشون در مرتفع ترین جای اتاق که راحتتر به دستش برسه. دستنوشته‌های روز هایی که حس یک مورچهٔ گمشده در یک صفحهٔ سیاه رو دارم که انگار در این دنیا دیده و یا فهمیده نمیشه. از اون روزها که اگه با این رفقای اینور آبی‌ حرف بزنی‌، هاج و واج نگاهت می‌کنن.  روزهایی که نمی‌خوای با صدای نه چندان سر حالت  عزیزترین‌ها رو دل نگران کنی‌. اون روز هایی که همهٔ شماره تلفنها و ایمیل آدرس‌ها رو بالا و پائین می‌‌کنی که ببینی‌ به کی‌ بگی‌ که تجربه کردن این دنیا یک کم درد داره، و هیچکس رو پیدا نمیکنی‌. پس دست به کار میشی‌ و مینویسی به خودش که حواسش هست چه موجود کم ظرفیتی خلق کرده. بعد هم میگذاریش روی طاقچه که راحت تر بخونه... و اون هم امروز نامه تو میندازه پائین، شاید برای بازنگری، یا اصلاح، شاید برای اعلام اینکه دریافت و پیگیری شد، یا اینکه فعلا وقتش نیست ترتیب اثر بده، شاید هم فقط برای اینکه شکرش کنم که امروز از اون روزها نیست...

 


 
comment نظرات ()
 
 
ای کاش من هم ...
نویسنده : جوینده - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

تا حالا شده به اجبار مشغول تموم کردن کاری باشید که انقدر ازش بیزار باشید که اگه یک وقت به مدت نیمساعت در آسانسور گیر کردید اصلا ناراحت نشید و فکر کنید چقدر توی آسانسور راحته؟بخصوص که از اون اسانسورهای خوشگل شیشه‌ای باشه که منظرهٔ بیرون رو هم بتونید تماشا کنید!

به من که خیلی‌ کیف داد. اینکه اینجا زود به داد آدم میرسن و آدم رو نجات میدن خیلی‌ هم خوب نیستا!


 
comment نظرات ()
 
 
جانور خطرناک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

در زندگانی با هر جور جانوری میشه یکجوری کنار اومد،‌ به جز جانور کمال گرا. از همان جانورانی که هر کاری می کنی بازم براشون کافی نیست و همیشه طلبکارند. همونایی که همیشه باعث میشن از خودتون بدتون بیاد و احساس به دردنخور بودن بکنین.

اینو اول صبحی نوشتم که دلم خنک شه!

لازم به یادآوری نیست که خودم هم یکی از همون جانورانم!


 
comment نظرات ()