سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
تو زیبا هستی وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

تو قوی هستی..

 وقتی غمت را در دست میگیری و یادش میدهی لبخند بزند.

تو شجاع هستی ...

وقتی به ترست غلبه میکنی و به دیگران کمک میکنی که چنین کنند.

تو شاد هستی...

وقتی یک گل را میبینی و قدردان نعمت حضورش هستی.

تو عشق می ورزی...

وقتی رنج خودت چشمهایت را به روی رنج دیگران نبندد.

تو خردمند هستی...

وقتی محدودیتهای بینشت را می شناسی.

تو حقیقی هستی...

وقتی اذعان داری برخی لحظات خود را می فریبی.

تو زنده هستی...

وقتی امید فردا برایت پررنگتر از خطای دیروز است.

تو در حال رشد هستی...

وقتی میدانی چه هستی ولی نمیدانی چه خواهی بود.

تو آزاد هستی...

وقتی به خود مسلطی و تمایلی به سلطه بر دیگران نداری.

تومایه افتخار هستی...

وقتی در می بابی که ارزش تو در ارزش گذاردن به دیگران است.

تو فروتن هستی...

وقتی که ندانی تا چه اندازه فروتنی.

تو دلسوز هستی...

وقتی مرا همانطور که هستم می بینی و با من همانگونه که هستی رفتار میکنی.

تو مهربان هستی...

وقتی خطاهایی که در خود نمی پسندی را در دیگران می بخشی.

تو زیبا هستی...

وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید.

تو ثروتمند هستی...

وقتی هیچوقت بیش از آنچخ داری نیاز نداری...

تو خودت هستی...


وقتی با آنچه که نیستی در آرامشی...


You are strong ..

when you take your grief and teach it to smile.


...
You are brave ..

when you overcome your fear and help others

to do the same.



You are happy ..

when you see a flower and are thankful

for the blessing.



You are loving ..

when your own pain does not blind you to the

pain of others.



You are wise ..

when you know the limits of your wisdom.



You are true ..

when you admit there are times you

fool yourself.



You are alive ..

when tomorrow’s hope means more to you than

yesterday’s mistake.



You are growing ..

when you know what you are but not what you

will become.



You are free ..

when you are in control of yourself and do not wish

to control others.



You are honorable ..

when you find your honor is to honor others.



You are generous ..

when you can take as sweetly as you can give.



You are humble ..

when you do not know how humble you are.



You are thoughtful ..

when you see me just as I am and treat me

just as you are.



You are merciful ..

when you forgive in others the faults you condemn

in yourself.



You are beautiful ..

when you don’t need a mirror to tell you.



You are rich ..

when you never need more than what you have.



You are you ..

when you are at peace with who you are not.


 
comment نظرات ()
 
 
پیامبران زندگی ما
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر را می خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. شقیق (ره) گفت: ای غلام، چه جای خرمی ست؟ نبینی که خلق از گرسنگی به چنین روزی افتاده اند؟ غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی کدخدای دهی خاص است و چندین انبار غله دارد. مرا گرسنه نگذارد. شقیق حالش متغیر گشت. گفت: الهی! این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو صاحب جهان هستی هستی و روزی دهنده. ما چرا اندوه خوریم؟ به موجب این، از شغل دنیا دست برداشت و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسید. پیوسته می گفت: من شاگرد غلامی هستم....

چند نفر تا حالا توی زندگی ما نقش اون غلام  رو بازی کردند؟؟ دارم بهشون فکر میکنم...با احساس حق شناسی... خدا میدونه چند بارتا حالا از این پیام رسانها به زندگی ما فرستاده شدن و ما صداشون رو نشنیدیم، ‌پیامشون رو درک نکردیم و با سادگی و بی اعتنایی ازشون گذشتیم ...شاید اگه یه روز پازل زندگیمون رو با همه عظمتش جلوی چشممون پهن کنیم،‌ بتونیم جای خالی این قطعات گمشده رو به وضوح توش ببینیم...خدا کنه قطعه های گمشده مون کوچک و در حاشیه باشن...ترسناکه سالها بگذره و روزی بفهمیم قطعه اصل کاری رو سر جاش نذاشتیم...یا اصلا پیداش نگردیم که بذاریم...

Your moment of awakening can come to you at any
time, and through any person. Therefore, honor all times and all people,
for the moment of your deliverance may be at hand. There will be more
than one such moment in your life. Indeed, your life has been created to
bring you just such moments.

- Neale
... Donald Walsch

"لحظه بیداری تو در هر لحظه و به وسیله هر شخصی میتواند فرا رسد...پس هر لحظه و هر فردی که وارد زندگیت میشود را قدر بدان...در زندگیت بیش از یکبار چنین لحظاتی خواهی داشت...در حقیقت زندگی برای همین است که چنین لحظاتی را برای تو به ارمغان آورد..."


 
comment نظرات ()
 
 
اسب آبی بودن یا نبودن!
نویسنده : جوینده - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، ...حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا
نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گودر و ایمیل و فلان را بی‌خیال
شی، با پدر و مادرت تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی
زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

همه‌ی این‌ها گاهی لازم است.
ولی همیشه نه. فقط گاهی، چون همه نگرانت می‌شوند. دکتر واجب می‌شوی.

بیشتر وقت‌ها لازم است اسب آبی باشی و اسب آبی حیوان پرفایده‌ای است.

از وبلاگ مک پک دونده



 
comment نظرات ()
 
 
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱
 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،
و شگفتی‌های به زبان نیامده،
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت،
همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می‌نماید.

جویای راه خویش باش،
از این سان که منم!
در تکاپوی انسان شدن.
در میان راه،
دیدار می‌کنیم حقیقت را،
آزادی را،
خود را،
در میان راه می‌بالد و به بار می‌نشیند،
دوستیی که توانمان می‌دهد،
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه تو من.


در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است،
داستانی، راهی، بیراهه‌ای
طرح‌افکندن این راز،
راز من و راز تو،
راز زندگی،
پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است.

بسیاروقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش،
سخن ساز می‌کنیم.
اما در همه‌چیزی رازی نیست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سکوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه می‌کنم،
و می‌دانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کند،
بگشایدت،
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم،
و در نیمه‌گشوده به روی تو بسته می‌شود.


پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم،
از دیگران شکوه آغاز می‌کنم.
فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند.
چرا از خود نمی‌پرسم،
کسی را دارم
که احساسم را،
اندیشه و رویایم،
زندگیم را،
با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود.

حلقه‌های مداوم،
پیاپی تا دوردست،
تصمیم درست صادقانه؛
با خود وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر انتخاب می‌کنم؟!

بی‌اعتمادی دری است
خودستایی و بیم، چفت و بست غرور است.
و تهیدستی دیوار است و لولا است،
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم.
دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران‌ بودن،
از رخنه‌هایش تنفس می‌کنیم.
تو و من
توان آن را یافتیم که برگشاییم؛
که خود را بگشاییم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.
اگر بر آنم که دیگربار و دیگربار،
برپای بتوانم‌خاست،
راهی به‌جز اینم نیست.

توان صبر کردن برای رویارویی با آنچه باید روی دهد،
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد،
شکیبیدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌کردن،
آزاد بودن.

چندان‌که به شکوه درمی‌آییم،
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از کمبود نوری گرمی‌بخش،
چون همیشه می‌بندیم دریچه کلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر می‌خواهی نگهم داری، دوست من!
از دستم می‌دهی.
اگر می‌خواهی همراهیم کنی، دوست من!
تا انسان آزادی باشم،
میان ما، همبستگی از آن‌گونه می‌روید،
که زندگی هر دو تن ما را،
غرقه در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم
که با من می‌گوید:
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم بالهای دوستی‌مان را.

با درافکندن خود به دره،
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم.

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه‌دار
اعتماد کن.

از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.

یکدگر را می‌آزاریم،
بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بی‌سخنی.
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود،
به خانه‌ای که نور دلچسبش،
گرمی‌بخش است.


از کسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمی‌پرسند،
از خویشتنش نمی‌پرسند.
زمانی به ناگاه،

باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروریختن را.

سروده‌ی مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو



 
comment نظرات ()
 
 
آنطوری که می توانی باشی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف نتراشیده و لباسهای گل آلود، با وقار و متانت مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر میدارد و به طرف او دراز می کند.
مرد مست هاج و واج به مرد خوش لباس و خوشروی تابلو نگاه میکند و میگوید: "اینکه من نیستم."
نقاش پاسخ میدهد :" من شما را آنطوری که میتوانید باشید کشیده ام."


برگرفته از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش، تالیف مسعود لعلی"



به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


 
comment نظرات ()
 
 
هر که در حافظه چوب ببنید باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
 

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کفِ دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز
و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچینِ سخن های درشت

و به آنان گفتم

هر که در حافظه چوب ببنید باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودی
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید. آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

 

سهراب سپهری


 
comment نظرات ()
 
 
بی تفاوتی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
 

The opposite of love is not hate, it's
indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference.
The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite
of life is not death, it's indifference. - Elie Wiesel‎

"متضاد عشق نفرت نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد هنر،‌زشتی نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد ایمان،‌ کفر نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد زندگی ، مرگ نیست،‌بی تفاوتی است..."

باید با یک آدم بی تفاوت یک مدت حشر و نشر داشته باشید تا عمق زیبایی این نقل قول رو عمیقا حس کنید!!


 
comment نظرات ()
 
 
زخم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

‎Don’t allow your wounds to turn you into a person you are not....Paulo Coelho‎

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...پایولو کویلیو

زخمهای کوچک...زخمهای بزرگ...زخمهای سطحی...زخمهای عمیق...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی نیستی؟

یک کینه ورز خشن، یک عقده ای غیر قابل تحمل، یک موجود مظلوم غصه دار، یک آدم پیچیده درونگرا، یک ترسوی فراری از اجتماع،یک انتقامجوی فرصت طلب، یک قربانی افسرده ...

کسی که نفرت می ورزد؟

کسی که همه آدمها را زخم زن می بیند؟

کسی که روزگار را بیرحم و بیمقدار می پندارد؟

کسی که دیگر بلند نمیشود تا دیگر نیوفتد؟

کسی که دیگر دوستی نمی کند تا دشمنی نبیند؟

کسی که با نیکوکار درونش عهد می کند دیگر از این غلطها نکند؟

کسی که  برای بقیه عمرش انتقام زخمها را با زخم زدن می گیرد؟

کسی که برای بقیه عمرش نقش قربانی بدبختی را بازی می کند که روزی زخم بزرگی خورده؟

کسی که همواره به دنبال راهی برای از بین بردن اثر زخم می گردد و بودنش را به پاس یک تجربه ارزشمند ارج نمی نهد؟

...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی هستی؟

قاعدتا زخمهایت ترمیم پذیرند...فقط در بدترین حالت اثر عمیقی بر جا می گذارند...تو همان عاشق بزرگ بخشاینده امیدوار بمان...




 
comment نظرات ()
 
 
دلارام
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل به نجوم و طب و غیرذالک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آنچ مقصودست بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد. این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست؛ از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

فیه ما فیه
مولانا



 
comment نظرات ()
 
 
حج مقبول
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

این مطلب رو عینا از وبلاگ پائولو کوئلیو (نویسنده برزیلی معاصر) نقل می کنم. داستانیست که شاید بارها شنیده باشیم. فکر کردم خوندن متن انگلیسیش هم جالب باشه. این مطلب رو به بابای عزیزم تقدیم می کنم که یکی از بزرگترین آرزوهاش سفر حجه. شاید با خوندن این داستان باور کنه شاید بارها این سفر رو رفته...

Conversation in heaven

Abd Mubarak was on his way to Mecca when one night he dreamed that he was in heaven and heard two angels having a conversation.
“How many pilgrims came to the holy city this year?” one of them asked.
“Six hundred thousand”, answered the other.
“And how many of them had their pilgrimage accepted?”
“None of them. However, in Baghdad there is a shoemaker called Ali Mufiq who did not make the pilgrimage, but did have his pilgrimage accepted, and his graces benefited the 600,000 pilgrims”.
When he woke up, Abd Mubarak went to Mufiq’s shoe shop and told him his dream.
“At great cost and much sacrifice, I finally managed to get 350 coins together”, the shoemaker said in tears. “But then, when I was ready to go to Mecca I discovered that my neighbors were hungry, so I distributed the money among them and gave up my pilgrimage”.

مکالمه ای در آسمان

عبدالمبارک در راه مکه بود که شبی در خواب گفتگوی دو فرشته را در آسمان شنید:

-امسال چند نفر زائر به حج آمدند؟

-ششصد هزار نفر

-و حج چند نفرشان مقبول شد؟

-هیچیک. گرچه در بغداد کفاشی هست به نام علی موفیق، که نتوانست حج بگزارد،‌اما حجش مقبول گشت و فضائلش شامل حال آن ششصد هزار نفر شد.

 

عبدالمبارک به سراغ  علی موفیق شتافت و رویایش را با او در میان گذاشت. علی گفت :" با زحمت بسیار زیاد ٣۵٠ درهم پس انداز کرده بودم تا به حج بروم. اما درست قبل از سفر دریافتم که همسایگانم گرسنه اند. پس آن مبلغ را بین ایشان تقسیم کردم و از حج صرفنظر کردم."

 


 
comment نظرات ()
 
 
آنچه از نیچه آموختم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
 

نیچه را نتوانستم هیچوقت تمام و کمال درک کنم. بخصوص با اون کلمات قصارش درباره زنان. اما مشکلی نیست: غوطه ور شدن در قسمتهای قابل درک و غیر قابل درک آدمهای بزرگ شیرینی خودشو داره. و اینکه در نهایت خودت رو مجبور نکنی چیزی رو قبول یا رد کنی. اصلا این نسبیت، این تعلیق، این عدم قطعیت شیرینه. نمیدونم چرا همیشه به دنبال یک جواب قاطعیم وقتی میشه با این شناوریها و فقط نگاه کردنها ، غرق لذت شد. با این قطعیت طلبیهام بارها خودم رو از یاد گرفتن محروم کردم. برای نیمه دوم زندگیم میخوام طور دیگه ای باشم!

و اما بخونید این چند کلام زیبای این اندیشمند بنام رو:

دوست میدارم آن را که چون تاس به سودش افتد , شرمسار شود و پرسد: نکند قمار بازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست .
دوست میدارم آن را همواره بیش از آنچه نوید میدهد به جای می اورد.
دوست میدارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند , بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابر انسان شود.

شجاع آن کسی است که ترس را می شناسد، اما بر ترس چیره می شود؛ آن که مغاک [ گودنایِ ژرف و هولناک ] را می بیند، اما با غرور؛ آن که مغاک را می بیند، اما با چشمانِ عقاب؛ آن که با چنگالِ عقاب مغاک را می چسبد شجاع است!

بیش از آن دوست بدارید که دوست تان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید.

آن کس که با هیولاها می جنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا بدل نشود. اگر مدتی طولانی به پرتگاهی بنگری، پرتگاه نیز به تو چشم می دوزد.

به خود می بالند که دروغ نمی گویند، اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!




 
comment نظرات ()
 
 
ایمان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
 

گاهی زندگی با یک آجر توی سرتان میکوبد؛ ایمانتان را از دست ندهید.


Sometimes life hits you in the head with a brick. Don't lose faith...Steve Jobs


 
comment نظرات ()
 
 
مکاشفات عرفانی آخرین روزهای بیست و نه سالگی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

شاید اگه عارف میشدم،‌دوست داشتم فقط یک چیزی مشابه شیخ ابوالحسن خرقانی بشم...

این هم آخر کمال طلبی منه...

حرفهاش خیلی دلنشینه...انگار این آدم قلبش رو برای همه دنیا باز کرده...به قول خلیل جبران بدون ترس ازاسیب دیدن عشق میورزیده...

نمیدونم توی این دنیا آدمی دلنشینتر از آدم عاشق پیدا میشه؟ عاشق ناب...عاشقی که عشق بورزه که فقط عشق ورزیده باشه و دیگر هیچ...عاشقی که به این آسانیها آزرده نشه...عاشقی که از عشق بندی نسازه...عاشقی که بی قید و شرط عشق بورزه...

شاید چنین عاشقی اول عاشق خودش شده باشه. مگه میشه بدون عشق به خود به دیگری عشق ورزید؟

ببینید این شیخ محبوب من چه ها  می فرماید:

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند - من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست

عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند ، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.

کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.
کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.

آن راه که به بهشت می رود نزدیک است ، و راه که به خدای می شود دورست.

قسمت کرد حق تعالی چیز ها را بر خلق...
اندوه نصیب جوانمردان نهاد و ایشان قبول کردند.

آن کس که نماز کند و روزه دارد
به خلق نزدیک بود
و آن کسی که فکرت کند به خدای.

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

 


 
comment نظرات ()
 
 
سه داستان کوتاه از جبران خلیل جبران
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢
 

از کتاب پیامبر و دیوانه – ترجمه نجف دریا بندری


***
جنگ

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشمخانه خالیش خون میریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشة من دزدیست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا میرفتم اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، میخواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که میبافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسب او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.

*********

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟» گفت «لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.» دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چونکه من هم مزه این لذت را چشیده ام.»

گفت «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.

*********
سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنارِ یک دسته گربه میگذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت: «ای گربه های کورِ ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت میبارد موش نیست بلکه استخوان است.»


 
comment نظرات ()
 
 
یقین
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین ؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس :
"آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!"

 

 

زنده یاد احمد شاملو


 
comment نظرات ()
 
 
نمی خواهم بمیرم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست


نمی خواهم از این جا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر ، با این ماه

با این خاک با این آب ...

پیوسته است .


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .


جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است ...



زنده یاد فریدون مشیری


 
comment نظرات ()
 
 
ملکوت
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
 

وبلاگ ملکوت یکی از وبلاگهای محبوب منه. این یکی از اون نوشته های این وبلاگه که آرزو داشتم کاش من نوشته بودمش...

در بند آن مباش که نشنید یا شنید


 
comment نظرات ()
 
 
کافرم من اگر این طایفه دیندارانند
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

 

در تجمع اجباری امروز پخش شده

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است

به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبی است

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بامِ غرقِ در خونِ دیارم

بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

 

با صدای حبیب


 
comment نظرات ()
 
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
 

می دونم دچار بیماری زود به زود به روز کردن وبلاگم شدم،‌ اما از این متن بسیار زیبا نتونستم بگذرم. ممنون از سارای عزیز برای فرستادنش:

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.



به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.



به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

بابت غیبت طولانیم عذرخواهی میکنم. می دونم وبلاگ به روز نشده  مثل یک خونه قدیمی کهنه و تار عنکبوت گرفته است که دیدن هر روزش روان آدم رو مکدر میکنه! اما چه کنم که تنها فرصتم برای نوشتن شبها بعد از خوابیدن پارساست که من هم بیشتر وقتها همون موقع از زور خستگی خوابم می بره.

سوژه های زیادی برای نوشتن داشتم که تاریخشون گذشت... مسافرت دو هفته پیشم به نیوهمشایر برای یک سمینار و دیدن خرس سیاهی که هرشب به دنبال غذا سطل زباله محوطه هتل رو واژگون می  کرد، اینکه پارسا تقریبا کتاب قصه هایی که شبها براش می خونم رو حفظ شده و با من می خونه،‌ داستان تکراری نوستالژی من و این بار برای سان فرانسیسکو!‌،ماجراهای من و کارم، بررسی تحلیلی وقایع ایران! ، کشف کتابخونه سین سیناتی و تفریح جدیدم که امانت گرفتن و خوندن کتاب داستانه!،‌تحلیل پیام اوباما به مناسبت ماه رمضان و...

در کل مدتیه که روی دور بدبیاری هستم. آخرینش هم پشه ای بود که جمعه وارد اتاقم شد و چند نیش جانانه نثارم کرد. من هم خیلی جدی نگرفتم تا اینکه جای هر نیش تبدیل به یک هاله قرمز به قطر ۶-٧ سانتیمتر شد که این دو سه روز از شدت درد و حارش کار و زندگیم رو مختل کرد! آخر هم نفهمیدم این چه نوع پشه ای بود!‌امیدوارم عوارض بعدی نداشته باشه! 

به زودی بیشتر می نویسم.

به امید روزهای بهتر برای همه

پ. ن. آرزوهای ویکتور هوگو

 برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل رسیده نشوی، و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی. زیرا در عمل به آن نیازمندی، و برای اینکه سالی یک بار، پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است». فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی مطلق
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥
 

خواستم چندخطی درباره دروغهایی که این روزها می شنویم بنویسم، دیدم خانم شین حرف دلم رو زده.

این هم هدیه ای از دکتر شریعتی:" در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست."


 
comment نظرات ()