سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

آینده ای که دور بود نزدیک شده...کنارم نشسته و من هی نگاهش میکنم و باورش نمیکنم.

از هفته بعد کار جدیدم در پروکتر اند گمبل رو شروع میکنم...

ابعاد این تغییر از قدرت تصور ذهن من بزرگتر بوده...خیلی بزرگتر...

آفیس فعلی رو که هرگوشه اش پر از خاطره روزهای سخت و تلخ دو سال گذشته است ترک میکنم...ولی انگار یک تکه از خودم رو درش جا میذارم...قسمتی از خودم که رنج برد و مقاومت کرد...گاهی جنگید و امید داشت و گاهی جا زد و ناامید روزها رو گذروند...فقط گذروند...

زندگی میبردم جای ناشناخته تری شاید برای شروع ادای دین...

این لحظه ایه که مدت زیادی انتظارشو کشیدم ...

شکرت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم:

ان تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را  یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

 
comment نظرات ()
 
 
برای سارا
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

خونه رو بخاطر اومدن سارا تر و تمیز کردم و نشستم کمی استراحت کنم. خاطرات روزهای دانشکده‌،روزهای اول اشنایی با سارا و کلاسهای عجیب و غریب و همکلاسیهای به چشم من عجیب و غریب تر از همه جای ایران، دغدغه های کوچیک و بزرگم،‌ اولین روپوش سفید خریدنم با سارا، کتابفروشیهای میدون انقلاب،‌ شیرین عسلهای ساعت ١٠ با سارا و فروغ،‌ جزوه سورت کردنها، وقتهای ناهار با سارای دیکشنری به دست، اردوی مشهد، ...مثل برق و باد از سرم میگذره.

سارا میگفت میخواد بره، دیر یا زود و همه تلاشش رو هم از همون اول میکرد...من میگفتم نه میخوام بمونم و تو سرزمین مادری ته همه چیز رو در آرم و بعد اگه خواستم برم...فرق اومدنمون چند ماه شد...من کمی زودتر...اون هم قسمتیش بخاطر نامه ای که سارا در کمال ناباوری من برام نوشت و روی دسک تاپ کامپیوترم سیو کردم و بعد از یکماه ایمیلش کرم به استادی که سالها آرزوی کار کردن باهاش رو داشتم...

یکبار دو سال پیش تو غرب امریکا همو دیدیم و امروز در شرق امریکا همو میبینیم...

خیلی چیزها تغییر کرده ولی توی دلمون هنوز همون دو دختر تین ایجری هستیم که وقتی برای اولین بار همو دیدیم  رویاهای بزرگ در سر داشتیم...

سارا میاد که باز برای هم از برنامه های دور و درازمون بگیم...

و معلوم نیست دفعه بعد کی ،‌کجا، و در چه شرایطی باز همدیگرو میبینیم...

و من غرقم در اسرار این رویدادهای همزمان که آدمها رو در مواقعی که بعدها می فهمیم چقدر مناسب بوده، در مسیر هم قرار میده...

دارم میرم فرودگاه دنبال سارا...


 
comment نظرات ()
 
 
تاثیر گذاری اجتماعی خیلی راحتتر از آنیست که فکرش را می کنیم!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

بعضی از ما فکر می کنیم در این دنیا تا کسی نباشیم یا کار بخصوصی انجام ندیم،‌ در زندگی آدمها تاثیری نداریم. گاهی از یاد می بریم همه این چیزایی که بعنوان روزمرگی انجام میدیم یا حرفهایی که خیلی فکر نکرده و طبق عادت از دهنمان بیرون میاد،‌ممکنه اثری بر زندگی ، تصمیم یا نگرش کسی در دورو برمون داشته باشه. شاید برای همین هم هست که خیلی مسوولانه در قبال حرفها یا اعمالمون رفتار نمی کنیم. می خوام باهاتون یک درد دل کنم. اگه شما هم از اون دسته هستید که گاهی مثل من اینجوری فکر می کنید به این درددل من گوش کنید:

مدتیه که همراه همسرم و پسرم در ینگه دنیا زندگی می کنیم. هرچه که عمر اقامت ما در اینجا بیشتر میشه،‌سئوالات و تردیدهای ذهن من هم بیشتر میشه. چیزهای خیلی خیلی بزرگی رو در سرزمین مادری از دست دادم . چیزهای خیلی خیلی کوچکی هم هست که اینجا خیلی دوست دارم. چیزهای کوچکی که وقتی با هم جمع می شن روزهای عمر من و خانواده ام رو می سازن. چیزهایی که به نظر در مقابل از دست دادنهای بزرگ من چندان بزرگ نیستند،‌ ولی حقیقت اینه که همون جوهر و اصل زندگی واقعین.

وقتی امروز در حال رانندگی، چراغ سبز شد و من با کمی تردید در انتخاب مسیر شروع به حرکت کردم،‌ایده نوشتن این مطلب در ذهنم کلید خورد. می دونید چرا؟ چون اول طبق واکنش طبیعی چند ساله ام در وطن،‌خودم رو منقبض کردم و منتظر شدم ماشین پشتی در حالیکه بیرحمانه ازم سبقت می گیره چند تا فحش آبدار هم نثارم کنه و اون چند تا راننده دیگه ای هم که اینکار رو نمی کنن،‌ با خودشون بگن راننده زنه دیگه! تراکتور می بره...! آرامش و احترامی که در این موقعیت بسیار بی اهمیت از جامعه دریافت می کنم رو خیلی دوست دارم .

چیزهای دیگه ای هم هستن که خیلی دوست دارم و باعث می شن روزهای آرومتری رو دور از وطن بگذرونم...

 میدونم چند سال دیگه که پسرم میره مدرسه ،صبح وقتی که پسرم بخواد سوار سرویس مدرسه بشه،‌ ماشینهای همه مسیرهای عبوری در هر جهتی که در حال حرکتن می ایستن تا پسرم سوار بشه و سرویس حرکت کنه.

وقتی در حال رانندگی هستیم،‌به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی همه ماشینها به سرعت و با دلسوزی خاصی به لاین راست میرن یا همونجا که هستن توقف می کنن. اونوقته که شعر سعدی ظرف چند ثانیه در کل خیابان متجلی میشه :بنی آدم اعضای یکدیگرند.... که در آفرینش ز یک گوهرند

از راهنمایی و رانندگی که بگذریم،‌ وقتی وارد دانشکده می شم و در اتاقم رو باز می کنم،‌ خدا رو شکر می کنم بخاطر اون طرز فکری که به من مهاجر جهان سومی و تازه خاورمیانه ای،‌یک اتاق میده با اسمم که روی اون حک شده ،بعلاوه همه شرایط مساوی با بقیه آدمها صرفنظر از اینکه پوششم چیه، روزهای تعطیلم رو چطور می گذرونم ، ‌عقاید خانواده ام چیه و به چه میزان برای رییسم خودشیرینی می کنم.

وقتی به عکس پسرم روی میز کارم نگاه می کنم خیالم راحته که امروز هم یک روز بیشتر از من ریزه کاریهای کار گروهی رو یاد می گیره. تمام فعالیتهای کلاسیشون جمعیه و به سمت ستاره یا قهرمان پروری پیش نمیره. تمایل به اول بودن و موفقیت کاذب بدون احترام به همنوع درش ایجاد نمیشه و باهاش کاملا مثل یک انسان مسوول رفتار میشه. حتی کارهایی که من با اخلاقهای افراطی مادرانه ام بهش محول نمی کنم رو به خوبی یاد می گیره و  به سمت مستقل و اجتماعی شدن پیش میره. معلمش میدونه که در برابر وظایفش مسووله و باید کارشو تمام و کمال انجام بده،‌صرفنظر از اینکه من امروز صبح حوصله داشتم بهش سلام کنم  و کلی قربون صدقه اش برم،‌یا اینکه هر روز ازش زهر چشم بگیرم یا نه. احساساتش رو در رفتارش با بچه های مردم بصورت نابجا دخیل نمیکنه،‌و در بدترین حالت به بچه ام میگه "من این کارت رو دوست نداشتم." نه اینکه"تو یک موجود بد و به دردنخوری"

وقتی رییس یهودیم میفهمه که من گاهی در اتاقم رو برای نماز خوندن می بندم، ‌به جای اینکه روم برچسب امل و متحجر و متعصب بودن بزنه، یا من رو از لیست مدعوین مهمانیهاش حذف کنه، احترام بیشتری بهم می گذاره و حتی وقتی ما رو برای شام به یک رستوران گرانقیمت دعوت میکنه، با اینکه حتی برای ما ناخوشایند نیست،‌به احترام ما لب به الکل نمی زنه.

رییس جدیدم هم که اینو می فهمه از من می خواد سر میز شام در خونه اش دعای قبل از شام رو بخونم(که البته توضیح بهش میدم که ما همچین چیزی نداریم) و به من با کمال محبت میگه من برای اون لحظاتی که در اتاقت رو می بندی و عبادت می کنی احترام ویژه ای قایلم.

وقتی برای مهمونی خونه دوستی دعوت شدی یا اینکه کسی رو دعوت کردی،‌ دیررسیدن نشونه خوش کلاسی نیست و حتی کسانی که عادت به در آوردن کفش ندارند،‌میپرسند و اگه بخوای کفششون رو از پا در میارن.

در محیط کار ، در اجتماع،‌ در بازار،‌در پایین و بالای شهر، همه جا همه برنده-برنده فکر میکنن. اونچه که ما زرنگی به حساب میاریم ،اینجا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران تلقی میشه و هیچ کس از رعایت حق دیگران احساس عقب ماندن،‌تحقیر شدن،‌روی زیادی به کسی دادن،‌ و برتر بودن نمی کنه!

وقتی می گن زباله ها رو تفکیک کنید، جمهوریخواهها و دمکراتها همه اینکارو میکنن صرفنظر از اینکه چه حزبی حاکمه. چون عقلشون رو به کار می اندازن و میدونن اینکار در نهایت به نفع آینده فرزندانشون و نسلهای آینده است،‌ و با عدم انجامش انتقام نارضایتیهای دیگه شون رو نمیتونن بگیرن.

از نگاههای بد و حرفهای نا خوشایند در امانم. اگه آدم مریضی هم پیدا بشه و اینکار رو بکنه با یک شکایت ساده ،‌پلیس بهش ادب یاد میده‌،البته نه با شلاق!

حتی اگه خودم به بچه ام بی احترامی لفظی یا بدنی! کنم،‌پلیس حال خودم رو هم جا میاره.

وقتی به باشگاه برای ورزش میرم،‌انقدر محو و نامریی هستم که گاهی دستم رو توی دستگاه فرو میبرم که مطمین شم روح نیستم! می تونم با یک لباس پاره کهنه و کفش سوراخ ،‌یا صد کیلو چاقتر یا لاغتر از اینی که هستم برم و هیچ کس حتی نگاهم نکنه و هزار تا توصیه طلب نشده و قضاوت آنچنانی تحویلم نده...

آخ گفتم قضاوت...

امان از قضاوت...

میتونم هر جور که دوست دارم و‌ به هر طریقی که می پسندم،‌ بپوشم،‌ راه برم، ‌فکرکنم،‌ نفس بکشم، زندگی کنم ...

بدون اینکه کسی درباره عقیده من یا هویت انسانی من قضاوت کنه یا من رو از یک موقعیت ممتاز اجتماعی محروم کنه.

من میتونم به راحتی خود خود خودم باشم. اون خودی که سالها در درون خودم گمش کرده بودم.

و میتونم در کنار آدمایی باشم که من رو همینطور که هستم می پذیرند و به حقوقم احترام میگذارن.

اونوقت منم دارم یاد می گیرم یک شهروند واقعی باشم ، چون عقلم و دلم به من میگه این شهروند، به یک انسان واقعی نزدیکتره...پذیرا،‌مسوول،‌عاشق و تاثیر گذار...

باز هم فکر میکنید ما روی زندگی و آرامش هم هیچ تاثیری نداریم؟


 
comment نظرات ()
 
 
بچه های ناامن دیروز، مهاجران سرسخت امروز
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

نمیدونم بالاخره میشه یک روز بیاد که من بعد از شنیدن صدای آژیری که برای اعلام وضعیت اضطراری هوا توی شهر می پیچه، ضربان قلبم صد برابر نشه ، فکر نکنم الان همه می خوان بدون برن زیر زمین و همه چراغها رو خاموش کنن، و چند دقیقه بعدش هم انتظار صدای مهیب موشک و لرزش شیشه ها بعد از انفجار رو نداشته باشم؟ معلومه برای ماهایی که اون روزها رو به یاد داریم، اینکه مردم را با یک همچین آژیری از یک  باد یا باران شدید قریب الوقوع باخبر کنن یکی از احمقانه ترین کارهای ممکنه!

این همکار گوشت تلخ آلمانیم چند روز پیش سر ناهار، بعد از اینکه جوابم به همه سوالاش درباره کارهایی که در بچگیمون می کردیم منفی بود  ازم  پرسید:" پس شماها چیکار کردین تو بچگیتون؟؟؟؟" راست میگه! چیکار می کردیم ما در بچگیمون؟ در آرزوی  عدم قطع برق موقع مشق نوشتن و تلویزیون تماشا کردن بال بال زدیم، از صبح تا بعد ازظهر برای یکساعت برنامه کودک مزخرف غمگین انتظار کشیدیم، همراه بزرگترامون توی صف شیر و مرغ و چی و چی وایستادیم... حالا هم اومدیم اینور دنیا  که از امثال شما متلک بشنویم و با سرسختی مقاومت کنیم بلکه اینجوری بچه هامون یک کم طعم امنیت روانی که ما نداشتیم رو بچشن، یا به عبارتی یک کم سوسول بار بیان!

معلومه که ماها وسط این آدمها که برای یک بارندگی ناگهانی هم نیاز به اطلاع قبلی دارند، یک کم عجیب به نظر می رسیم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
پیام پونم
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

صدای راه رفتن اهسته و بی‌ صداشو شنیدم و بعد هم سلام کردنشو. پونم بود،یکی‌ از دانشجوهای هندی گروه. قبلا هم یکی‌ دو باری اومده بود که سوالی بپرسه. من هم همیشه از حال و احوال خودش که بارداره و بچه‌اش میپرسیدم. منتظر بودم سوالی کنه و بعد هم بره مثل همیشه. چیز غریبی تو نگاش بود، خسته بود. خستگی یک زن باردار که داره با سختی زیاد روی پایان نامه‌اش کار میکنه، شاید هم خستگی یک دختر احساساتی‌ که از پدر و مادردور افتاده، یا خیلی‌ تنهاست و همونطور که قبلا هم گفته بود، این روزا زیاد همسرشو نمیبینه که باهاش حرف بزنه. همهٔ اینا رو ظرف چند ثانیه تو نگاش خوندم. برای همین هم سعی‌ کردم بیشتر از همیشه لبخند بزنم، و از اینکه چقدر زیبا شده و چقدر کم وزن اضافه کرده براش بگم. خوشبختانه اثر کرد. برق هیجانی گذرا تو چشمش دوید و ناپدید شد. باز گفتم دیگه چطوری.و گفت خسته‌ام. گفتم از کار تزت؟ گفت هم تز، هم آدمای آزمایشگاه، فرهنگای مختلف...شنیدنش عجیب بود. نه اینکه چنین حسّی عجیب باشه. نه. ابرازش عجیب بود. تمام این دو سه سال منتظر شنیدن این جمله از کسی‌ بودم، که شنیدن یک درد مشترک مرهمی بشه بر زخمهایی که تو این مدت از جاهای مختلف خوردم. اما اینجا سرزمین آدماییه که به دلیل نامعلومی مهر سکوت بر لبان احساساتشون زدن. انقدر نگفتن و نشنیدن، که من هم یاد گرفتم لال شم، نگم، و وقتی‌ شنیدم، ندونم که باید چی‌ بگم، چکار کنم، و چه عکس العملی نشون بدم که متناسب با خلق و خوی عجیب اینها باشه.

پونم که اینو گفت، گفتم:" میفهمم، آدم میتونه سختی کار رو تحمل کنه ولی‌ خستگی‌ از آدمها رو نه..." و ناگهان مثل برق گرفته‌ها از صندلی‌ بلند شدم.  کشوی میزم رو باز کردم و بستهٔ‌ هات چکلت رو درآوردم و گفتم: "از اینا دوست داری؟ شاید حالتو بهتر کنه..."پونم مثل یک بچهٔ کوچیک اونا رو گرفت، حرفشو فراموش کرد و رفت.

تازه به خودم اومدم و به پونم فکر کردم، که شاید با امیدی اومده بود در اتاقم که با من حرف بزنه. یعنی اون هم در چشمهای من اینو خونده بود که به سراغم اومده بود؟ به کار خودم فکر کردم که چرا ازش نپرسیدم دوست داره بشینه و حرف بزنه یا نه. و به تنهایی  آدما فکر کردم، که پشت هزار پردهٔ به ظاهر رنگارنگ پنهان شده. به خودم و پونم فکر کردم که چون مهر سکوت احساسمون رو میشکنیم، دیگه تنها نیستیم. پونمی هست که بیاد و با درددلش به من احساس مفید بودن بده، و منی‌ هستم که همراز رنج پنهانش باشم. برای اولین بار در این ۲ سال از اینکه با بقیه فرق دارم خوشحال شدم. حتا اگه فقط به اندازه‌ای فرق داشته باشم که پونم ۴ طبقه رو بیاد بالا تا فقط به من بگه،" خسته‌ام از آدما". چی‌ بر سرم اومده که دیگه دوست ندارم با جریان یکنواخت ولی‌ بظاهر هنجار روزمره فرق داشته باشم؟

فقط امیدوارم پونم همدردیمو در لیوان‌هات چکلت مزه کنه، و بفهمه چقدر شوکه شدم از شنیدن حرفش، و بفهمه که شاید دفعهٔ بعد چیزی بهتر از‌هات چکلت برای دادن بهش داشته باشم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی
نویسنده : جوینده - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

دارم فیلم تظاهرات تهران رو نگاه می‌کنم. پارسا در حالی‌ که مشغول ماشین بازیه به انگلیسی‌ می‌پرسه :" اینا چی‌ میگن داد میزنن؟" میخندم و میگم:" تو چه میدونی‌ پسرم!" باز هم دو شخصیتی میشم، بخشی از من دوست داره که پارسا بفهمه جریان چیه و بخشی از من براش آرزو میکنه که هیچوقت نیازی نباشه که بفهمه. اونقدر آزاد و آزاده زندگی کنه که هیچوقت احساس مردم خسته ولی‌ امیدواری که از ابتدائی‌ترین حقوقی که اون به راحتی‌ درک کرده محرومن و به قول خودش داد میزنن رو نفهمه. نمیدونم اینجوری بهتره یا بدتر...


 
comment نظرات ()
 
 
ماجرای تیری که در تاریکی انداختم و شاید به هدف بخورد!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

همونطور که مستحضرید من در این آفیس فسقلیم تنها کار مفیدی که انجام میدم نامه نگاریه. اونم فقط به کله گنده ها مثلا خود خدا. چند ماه پیش هم در یکی از روزهای یاس و ناامیدی و نگرانی از آینده و خشم از قوانین احمقانه ویزا و مهاجرت و غصه فراوان برای مامان مریضم،‌ وسط کارم ناگهان یک صفحه سفید باز کردم و در حالیکه شرشر اشک می ریختم یک روضه بلند و بالا تحت عنوان نامه نوشتم محضر جناب مقام معظم رهبری در امریکا،‌یا همون پرزیدنت اوباما! کلی با خودم کلنجار رفتم که پشت پاکت اسم میشل خانم رو بنویسم، بلکه وقت اون آزادتر باشه و حتما بخونه. اما اینکارو نکردم و در حالیکه می دونستم در اداره پست هم همه به آقای همسر خواهند خندید،‌نامه رو دادم بهش که برام پست سفارشی کنه!

ماهها گذشت و داشتیم با یکی از دوستان به این فکر احمقانه می خندیدیم و میگفتیم الان کاغذ نامه هم  چند باربازیافت شده و تغییر ماهیت داده. همین چند شب پیش در مهمانی شب یلدا در جمع دوستان ایرانی هم خودم راجع به این اقدام عجیبم که در حال حاضر تبدیل به نوعی لطیفه شده یک کم صحبت کردم.

اما...

همین یکساعت پیش که رفتم دفتر رییس دانشکده که میل باکسم رو چک کنم،‌دیدم بله....

بیخود نیست که من اینقدر این آدم رو دوست دارم...

البته خیلی خوشحال نشید اون درخواستی که کرده بودم اجابت نشده،‌اما مستر پرزیدنت شخصا نامه ام رو فرستاده به ارگان پاسخگو و اونها هم مشکل رو نفهمیدن و یک جوابی برام فرستادن. اصلا جواب اونا رو بیخیال. فرض کنید یک نامه براتون اومده که نوشته فلانی،‌من از طرف پرزیدنت اوباما کارت رو بررسی کردم...

خلاصه که الان دارم از میان ابرها وبلاگمو آپ می کنم.

در عرض همین یکساعت یک جواب برای اونا نوشتم یک تشکر هم برای مقام واقعا معظم.

دعا کنید که بشه. اگه بشه شاید همه ایرانیای مقیم امریکا که ویزا دارن به جونم دعا کنند.

پ.ن. من برم که الان رییسم که متصدی پایین آوردن من از بالای ابرهاست،‌سر میرسه که برای هشت هزارمین بار توضیح بده این هفته داره میره مسافرت و هفته بعد هم هر روز نمیاد. ای کاش این دو هفته آخر سال هیچوقت تموم نمیشد.


 
comment نظرات ()
 
 
شکرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

یک روز نسبتا معمولی. راهرو ساکت و کم رفت و آمد، اتاق کمی‌ سرد،که نوشیدن چای داغ  از فنجان بزرگ سبزم رو دلپذیرتر میکنه. گرم کارم. یک کار محاسباتی خسته کننده با یک گروه فرانسوی که به جز ایراد بنی‌ اسراییلی کمک دیگه‌ای از دستشون برنمیاد! صدای رادیوی اینترنتی کمی‌ در این شرایط آرامشبخشه.گرچه باید یک فکری به حال خودم و این گمگشتگی در موسیقی جدید ایرانی‌ بکنم. احساس کسی‌ رو دارم که بعد از سالها از غار بیرون اومده و  این پدیده‌های جدید رو نمیشناسه. میدونم که دچار مرض "دوست نداشتن هر چیزی که همه دوست دارن" هستم، پس خیلی‌ این تشنج ناشی‌ از شنیدن موزیک نابهنجار جدید رو جدی نمیگیرم. نهایتاً هر از گاهی گوشی هدفن رو درمیارم تا مغزم نفسی تازه کنه. اما اخبار رو می‌‌بلعم. با اسم دانشگاه تهران میرم به خاطرات ده دوازده سال پیش، با شنیدن قیمت گوشت سعی‌ می‌کنم آخرین قیمت اون موقعها رو به یاد بیارم، بعد میرم توی فروشگاه شهروند، خریدهای عصر پنجشنبه، تهران شلوغ و پرهیجان، جوونی‌ و هزار رویای خام! خودم رو به یاد میارم با دلخوشی‌‌های کوچک و بزرگم، با دنیای کوچیکی که فکر می‌کردم خیلی‌ بزرگه و روح بلندپروازی که اون اواخر دیگه توی اون شهر دوست داشتنی جاش رو پیدا نمیکرد.به اینجا که میرسم به سرعت خودم رو دوباره وارد چرخهٔ خاطرات می‌کنم. درونم کسی‌ هست که دلش نمیخواد به روزای آخر فکر کنه. دوست داره برای خودش توی همین اتاق ۶ متری یه تهران کوچیک بسازه، و مجسم کنه الان ممکنه یکی‌ از اونائی که هزاران فرسخ دورن و خیلی‌ عزیز، پشت در اتاق ظاهر بشه.

بیرون باد تندی می‌وزه، با اینکه پنجره بسته است، ناگهان تکه کاغذی از روی طاقچهٔ بلند کنار پنجره می‌افته روی میزم و حال و احوالم رو عوض میکنه. نامه هام به خدا که گذاشته بودمشون در مرتفع ترین جای اتاق که راحتتر به دستش برسه. دستنوشته‌های روز هایی که حس یک مورچهٔ گمشده در یک صفحهٔ سیاه رو دارم که انگار در این دنیا دیده و یا فهمیده نمیشه. از اون روزها که اگه با این رفقای اینور آبی‌ حرف بزنی‌، هاج و واج نگاهت می‌کنن.  روزهایی که نمی‌خوای با صدای نه چندان سر حالت  عزیزترین‌ها رو دل نگران کنی‌. اون روز هایی که همهٔ شماره تلفنها و ایمیل آدرس‌ها رو بالا و پائین می‌‌کنی که ببینی‌ به کی‌ بگی‌ که تجربه کردن این دنیا یک کم درد داره، و هیچکس رو پیدا نمیکنی‌. پس دست به کار میشی‌ و مینویسی به خودش که حواسش هست چه موجود کم ظرفیتی خلق کرده. بعد هم میگذاریش روی طاقچه که راحت تر بخونه... و اون هم امروز نامه تو میندازه پائین، شاید برای بازنگری، یا اصلاح، شاید برای اعلام اینکه دریافت و پیگیری شد، یا اینکه فعلا وقتش نیست ترتیب اثر بده، شاید هم فقط برای اینکه شکرش کنم که امروز از اون روزها نیست...

 


 
comment نظرات ()
 
 
دو سال گذشت...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
 

دومین سال هم گذشت...این رو پارسال همین موقع نوشته بودم:

...باورم نمیشه که هفته دیگه اولین سالگرد سفر ما ست. نمیخوام بگم زود گذشت، که هر ثانیه اشو حس کردم. نمیخوام بگم راحت بود، که روزگار در این یک سال چهره دیگه ای از خودشو بهم نشون داد که تو خوابم هم نمیدیدم، حتی نمی خوام بگم خیلی سخت بود، که قدرت تحمل فوق العاده ای هم همزمان بهم اعطا شده بود. فقط میخوام بگم خیلی خیلی با اونچه که تا به حال از زندگی می دونستم فرق داشت، هنوز گیجم و سردرگم. تجربه خاکستری دیدن وقایع برای من مطلق گرا بزرگترین درسی بود که از زندگی در غربت گرفتم. بزرگترین دستاورد این سفر برای من این بود که در تاریکترین روزها، بالاخره درک کردم که این درد، درد دوری از وطن و عزیزترینهام ، درد تنهایی و افتادن وسط یک قوم بی تفاوت، درد گمگشتگی بر سر چند راهی و... نیست: درد در اومدن از پیله و فشاریه که برای رشد متحمل شدم، می شم و خواهم شد.

به نظرم اون جیزی که همه ازش به غم غربت و هوم سیک و اینجور چیزا یاد میکنن، سختی روبرو شدن و تنها شدن آدم با خودشه. برای من که سخت ترین کار عمرم بوده وهست...

 

هنوز هم شاگرد مدرسه غربتم و راه درازی هم در پیش دارم برای یاد گرفتن درس هایی که هیچ کجا نمیتونستم یاد بگیرم. کلاسهای این مدرسه بیشتر از تئوری، عملی‌ هستن و همین خیلی‌ ترسناکشون میکنه، اما خوبیش هم اینه که بعد از پاس کردن درس‌ها مهارت زیادی پیدا می‌کنم. برای بعضی درسها هزینهٔ سرسام آوری باید بپردازم، ولی‌ بلافاصله یه تشویقنامه یا یک چیزی که بتونم حداقل چند روز بهش دلمو خوش کنم به دستم میرسه که تا حدی ضرر رو جبران میکنه، البته گاهی هم حسابم چنان خالی‌ میشه که فکر کنم چند سال زمان لازمهٔ که به حال اول برگرده...فرق بزرگ این مدرسه با بقیه اینه که فارغ التحصیل شدنی در کار نیست، تا بی‌نهایت ادامه داره و هر کس بسته به ظرفیتش درس برمیداره...

اما با اینکه معلم این مدرسه درسهای بزرگ و تجربیات ارزشمندی یادم میده که داره زندگیمو متحول میکنه، نمیدونم چرا نمیتونم دوستش داشته باشم و ازش قدردانی کنم...شاید چون برای پذیرفتنم در امتحان ورودی شروط سختی برام گذشت، رها کردن همهٔ آنچه که عاشقانه دوست داشتم و میپرستیدم...ولی مگه انتخاب خودم نبود؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
حسرت
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
 

به نظر شما وقتی در این لحظه در ایران مراسم عروسی تنها برادر شماست و شما باید با کمردرد روی صندلی بنشینید و کار کنید، کدام یک از احساسات یا تفکرات یا اعمال زیر سازنده تر هستند؟

١- تفکر مثبت

٢- نثار انواع فحشها و نفرینها به تمام دولتمردان بیشرفی که اعتبار پاسپورت ایرانی را به این درجه تنزل داده اند ، همچنین تمام سیاست بازان بیشرف اینور آبی که بر سر مصلحتشان با هر ناکسی سازش می کنند و انتقامش را از ما ملت بدبخت می گیرند.

٣- احساس گناه از اینکه بیخیال همه چیز نشدید و ول نکردید بروید ایران.

۴- تجسم عروس در لباس عروسی و برادرتان در کت و شلوار دامادی و مادر و پدرتان ...احساس عروس و داماد را شاید بتوانید حدس بزنید ولی احساس پدر و مادرتان را....؟

۵- غبطه خوردن به حال هر کسی که گرین کارت دارد و می تواند راحت برود و برگردد و ادای جمله سازنده "کوفتت بشه!".

۶- به یاد آوردن اولین صحنه ای که از برادرتان به یاد دارید و در واقع اولین صحنه هایی هم هستند که از کودکی خود به یاد می آورید : یک صورت سفید لاغر با چشمهای ورغلنبیده که لای حوله سبزی پیچیده شده بود و حیرتزده شما را نگاه می کرد.

٧- به یاد آوردن تمام خاطراتتان با برادرتان : از کتک کاریهای بچگی تا کارهای بزرگی که برایتان کرده ...از روزی که هر چه پول در جیبش داشت داد و از تجریش تمام اسنکهای مورد علاقه تان را گرفت تا دست خالی به دیدنتان نیامده باشد، ‌از دلگرمیها و تشویقهایش در روزهای سخت و... اینکه سه سال پیش چنین روزهایی نذر کرد و روزه گرفت تا پسر کوچولویتان از زردی نجات پیدا کند...

٨- پرسه زدن در اینترنت به جای کار کردن تا انتقامتان را از رئیستان و دولت امریکا بگیرید.

٩- حسرت،‌ حسرت،‌حسرت....

١٠- دلتنگی،‌دلتنگی، دلتنگی،...

١١-تمام موارد

١٢- بی خیال همه چیز

 


 
comment نظرات ()
 
 
به بهانه خواندن دو کتاب از جومپا لاهیری
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

جومپا لاهیری(Jumpa Lahiri) را می خوانم و جمله ها را می بلعم و از ته دل حسرت می خورم که کاش یک ایرانی خوش ذوق هم پیدا شود و همه اینها را او هم بنویسد. اصلا حتی قالب را هم کپی برداری کند فقط ایرانی وار بنویسد از آنچه که بر  نسلهایی گذشت و از چشمها پنهان ماند. شاید هم کسی بوده و به همین سبک و سیاق همین کار را کرده و من نمیشناسمش. جومپا از هندیهای مهاجر به امریکا می نویسد و با به تصویر کشیدن هنرمندانه همه جزئیات زندگی نسل اول و دوم، عمق تفکرات و احساسات انسانهایی را بیان می کند که همه زندگیشان،‌راهشان،‌ انتخابهایشان تحت  تاثیر پدیده ای به نام مهاجرت قرار گرفته است. به نظرم جرات زیادی می خواهد نوشتن از همه این فراز و نشیبها ، به تصویر کشیدن همه این ترسها و شکافها و به تعلیق درآوردن این سوال در پس زمینه داستان زندگی این آدمها که چه میشد اگر اینها از سرزمین مادری کوچ نمی کردند و آیا باز همین آدمها می بودند...صادقانه بگویم خواندنش هم شهامت می خواهد! چشم اندازی از زندگی همه آنهایی که از وطن دورند و کاشانه جدیدی می سازند و به امید فرداهای بهتر از آنچه در سرزمین خود یافت میشد برای خود و کودکانشان رنج غربت و تطابق و تنهایی را به جان می خرند. و کودکانی که متفاوت از پدران و مادران رشد می کنند و بی آنکه ابراز کنند از این همه تفاوت با پدران و مادرانشان رنج می کشند،‌ از سفر به سرزمین آبا و اجدادیشان بیزارند،‌‌ و انتخاب شریک زندگیشان به یک چالش بزرگ بدل می شود ... و همه این مرارت بهایی است که این آدمها برای دستاوردی پرداخت کرده اند که هجرت برایشان به ارمغان آورده و آن به نظرم خودآگاهی است... داستان به پایان میرسد و تو میمانی با تصوری از نسل اولیها اگر هرگز نمی آمدند و نسل دومیها اگر اینجا به دنیا نمی آمدند و نمی توانی بین این آدمهای جدید و انچه در داستان بودند انتخاب کنی،‌ همانطور که هر روز از خودت می پرسی که کدام راه بهتر بود و هر بار به این نتیجه می رسی که بهتر و بدتری وجود ندارد چون آنجا بودن چیز دیگری از تو می ساخت و اینجا بودن چیز دیگری که هر کدام برای آن شرایط بخصوص است و مقایسه بین این دو معنایی ندارد...می دانی که نفس بودن با آنچه هست برایت مقدر شده امابا این باور های ذهنی که یک عمر به دنبال یک نتیجه،‌یک دستاورد عینی،‌یک کار چشمگیر یک چیزی که بعد از عمری دویدن نگاهش کنی و بگویی خوب ارزشش را داشت که این همه بدوم،‌آدم را می دوانند ،‌ نمیشود انگارهمواره اینطور فکر کرد و راحت و آرام بود ...

کاش باز هم باشند و بنویسند کسانی، از فهمیده نشدنهای نسل دومیهاآنجا که به قول جومپا لاهیری به ناگاه به تمایل اسرارآمیز خود به سرزمینی که هیچگاه برای پدران و مادرانشان خانه نبوده پی می برند، آنجا که بدون قدرت ابراز،‌ از ترسهای والدینشان بیزارند و از اینکه  آنان را تنها در وطن آبا و اجدادیشان شاد و معتمد به نفس می یابند،‌ از آن زمان که بالغتر می شوند و پیوندهایی بین خود و خاک نا آشنای موطن اصلیشان می یابند و انتخابها برایشان دشوار می شود. شاید روزی من هم مثل جومپا شهامتی به خرج دهم و بنویسم از نسل اولیهایی که سهم بزرگی از زندگیشان به سردرگمی می گذرد و به ترسهای ریز و درشت و به از دست دادنهای بزرگ -شاید همه انتخاب شده- در ازای تجربه ناشناخته ها ...

گاهی فکر می کنم همه اینها تقصیر خود ماست که برای خود کاخ وقلعه ایی بلند و محکم ساخته ایم و از یاد برده ایم که همه مان مهاجر آفریده شده بودیم، از روز نخست...


 
comment نظرات ()
 
 
بوی تابستان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

کنار تخت پارسا نشستم و دستش در دستمه. می گه:"مامان جون !نبود..." یعنی برام قصه بگو. آخه من قصه ها رو با یکی بود یکی نبود شروع می کنم و پارسا فقط "نبود"ش یادش می مونه! شروع می کنم که مثل هر روز قصه ای از کارهای روزانه خودش براش تعریف کنم. ولی یکدفعه تصمیم میگیرم قصه روباه و کلاغ و قالب پنیر رو به زبان قابل فهم برای یک بچه دو  سال و نیمه ، بهش بگم. روباه رو به پیشی تبدیل می کنم ،‌ زاغک رو به جوجو، و شروع می کنم. وقتی میرسه به اونجا که پنیر از نوک جوجو می افته زمین، می خوام خلاقیت پسرم رو تقویت کنم و ازش می پرسم"پارسا جوجو حالا چی می گه ؟" پارسا با هیجان و عصبانیت داد می زنه:" نو پیشی! چیز ماین! اههههه" (نه پیشی! پنیر مال منه!اههههه)  از اینکه به جای کار فرهنگی-ادبی، اعصاب بچه رو خورد کردم و باعث شدم که تا صبح در خواب دنبال پیشی کنه تا پنیر جوجو رو پس بگیره یک کم پشیمون میشم. سعی می کنم به سرعت یک "نبود" دیگه بسازم و براش تعریف کنم... لای پنجره بازه و آفتاب تازه داره ساعت ٩ شب غروب می کنه. اینجا روزا خیلی بلنده. نسیم گرم تابستون به صورتم می خوره و یکدفعه بوی غروبای تابستون بچگیم روی پشت بام خونه بابا بزرگ رو حس می کنم...هوس می کنم برای پارسا قصه دختر کوچولویی رو تعریف کنم که عصرای بلند تابستون با بابابزرگش روی یک تخت با ملافه سفید لم میداد و چایی خوردن بابابزرگ توی اون لیوان بزرگ به یاد موندنی رو تماشا می کرد...یا می رفت پشت کولرها و از بوی پوشال خیس مست می شد ، یا با شلنگ سبز آب بازی می کرد و از بوی آب روی خاک گرم لذت می برد...دلم می خواد براش قصه حسن کچل رو بگم که اون دخترک روزی سه بار می شنید و هر بار هم از غول قصه می ترسید... پارسا به شیرینی می خوابه و من میمونم با خاطرات و نوستالژی همیشگی و در فکر پارسا که چه زود از پدر بزرگ و مادربزرگ دور شده...یعنی خاطرات پارسا هم رنگ و بوی خاطرات منو خواهد داشت؟


 
comment نظرات ()
 
 
پراکنده گویی!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

داشتم فکر می کردم از وقتی که ما وارد امریکا شدیم که یکسال قبل از انتخابات ریاست جمهوریشون بود ، سخنرانیهای انتخاباتی احزاب شروع شده بودو تقریبا هر روز نامزدها یکجا سخنرانی داشتن و بعد هم حرفهاشون تحلیل میشد و حتی مردم عادی هم بسته به سیاستهای کاندیداها در رای گیریهای مقطعی نظرشون رو اعمال می کردن. اینقدر تلویزیون جزئیات زندگی نامزدها رو پخش می کرد و تکرار می کرد، که من مهاجر که اون موقع هیچ علاقه ای به دنبال کردن بحثها نداشتم و هرازگاهی بطور تصادفی تلویزیون می دیدم، تمام زندگی هیلاری و اوباما رو از بر شده بودم! تازه اون موقع بود که یادم افتاد ای بابا پس چرا توی ایران از دو سه هفته مونده به انتخابات ما تازه می فهمیدیم کاندیدها کین و بسته به اینکه هر کدام چه احساسی رو در ما ایجاد می کردن می رفتیم رای می دادیم! مجسم کردم اگه در ایران هم این بحثهای تخصصی انتخابات از یکسال قبل شروع می شد چقدر مجبور می شدیم عاقلانه برای سرنوشتمون تصمیم بگیریم  و چقدر خسته کننده و بی هیجان می شد! مگه نه؟  همینطوری خیلی بهتره! غلیان احساسات و هیجان و خشم ، باعث میشه در فرصت کم اصلا دیگه نیازی به فکر کردن و بررسی آدمها نداشته باشیم و سریع یکی رو انتخاب کنیم! البته اینجا واقعا فرق می کنه کی رئیس جمهور بشه ولی در کشور ما اونچه که باعث تغییر میشه رو ما انتخاب نمیکنیم! پس کلا لازم هم نیست این همه زحمت به خودمون بدیم!

                                      *************************

داشتم فکر می کردم چند سال پیش بغل گوشمون توی قم وبا شایع شده بود ودر وزارت بهداشت شنیدم که چند نفر هم مرده بودن، من اصلا نگران نبودم. اما اینجا با شنیدن اینکه در امریکا ٢-٣ نفر از انفلونزای خوکی مردن دچار استرس شدید می شم! صدا و سیمای اینجا باید بیاد ایجاد آرامش عمومی را از صدا و سیمای ما یاد بگیره! همش این تلویزیون ایران از صبح تا شب با مجریان خندانش به ما یادآوری می کرد که هیچ مشکلی در هیچ جا وجود نداره . هیچ مریضی ای در کشور ما شایع نشده ، نه کسی از بین رفته و نه ما کمبودی در خصوص دارو و درمان داریم! مثل اینکه راست می گفتن همه مشکلات در امریکا و اروپاست! بابا اینا دیونه ان! اینقدر لحظه به لحظه اعلام کردن که چند نفر در کدام ایالت مریضن، آدم دچار استرس میشه و مثلا فکر میکنه اینکه در اوهایو یک مورد دیده شد، یعنی تموم شد ما هم گرفتیم!

با همه این توصیفات داشتم فکر می کردم شنیدن حقایق و پذیرفتن واقعیتها چقدر آدم رو پیر می کنه! چقدر دلم برای چند تا دروغ مصلحتی ایرانی، چند تا تعارف الکی و  دلخوشی موقت که گاهی آدم رو تا آسمون بالا میبرد، چند لحظه احساساتی شدن و حرفای بی منطق زدن بدون عواقب بعدی تنگ شده!  روبرو شدن با  خود وحقایق زندگی گاو نر می خواهد و مرد کهن!


 
comment نظرات ()