سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
آزادی
نویسنده : جوینده - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

دارم فیلم تظاهرات تهران رو نگاه می‌کنم. پارسا در حالی‌ که مشغول ماشین بازیه به انگلیسی‌ می‌پرسه :" اینا چی‌ میگن داد میزنن؟" میخندم و میگم:" تو چه میدونی‌ پسرم!" باز هم دو شخصیتی میشم، بخشی از من دوست داره که پارسا بفهمه جریان چیه و بخشی از من براش آرزو میکنه که هیچوقت نیازی نباشه که بفهمه. اونقدر آزاد و آزاده زندگی کنه که هیچوقت احساس مردم خسته ولی‌ امیدواری که از ابتدائی‌ترین حقوقی که اون به راحتی‌ درک کرده محرومن و به قول خودش داد میزنن رو نفهمه. نمیدونم اینجوری بهتره یا بدتر...


 
comment نظرات ()
 
 
سختیهای مادرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

یکی‌ از سخترین کارهای یک مادر مرتب کردن کمد لباسهای بچه اشه. وقتی‌ که دونه دونه لباسا رو درمیاره و میبینه که ناگهان چقدر کوچیک شدن. بعد اونا رو بو میکنه و با رنگ و بوی هر لباس خاطرهٔ یک روز از زندگی عزیز دلشو به یاد میاره که دیگه هرگز تکرار نمیشه. آهی میکشه و لباسا رو مرتب تا میکنه و کمد رو با لباسهای جدید پر میکنه.بعد هم با خوش خیالی پیش خودش فکر میکنه حالا کو تا اینها کوچک شن و یکی‌ دو ماه بعد باز همین آشه و همین کاسه...

کاش همهٔ بچه‌ها بفهمن چرا مامانها موقع مرتب کردن کمد انقدر بد اخلاق میشن...

 


 
comment نظرات ()
 
 
بوی تابستان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

کنار تخت پارسا نشستم و دستش در دستمه. می گه:"مامان جون !نبود..." یعنی برام قصه بگو. آخه من قصه ها رو با یکی بود یکی نبود شروع می کنم و پارسا فقط "نبود"ش یادش می مونه! شروع می کنم که مثل هر روز قصه ای از کارهای روزانه خودش براش تعریف کنم. ولی یکدفعه تصمیم میگیرم قصه روباه و کلاغ و قالب پنیر رو به زبان قابل فهم برای یک بچه دو  سال و نیمه ، بهش بگم. روباه رو به پیشی تبدیل می کنم ،‌ زاغک رو به جوجو، و شروع می کنم. وقتی میرسه به اونجا که پنیر از نوک جوجو می افته زمین، می خوام خلاقیت پسرم رو تقویت کنم و ازش می پرسم"پارسا جوجو حالا چی می گه ؟" پارسا با هیجان و عصبانیت داد می زنه:" نو پیشی! چیز ماین! اههههه" (نه پیشی! پنیر مال منه!اههههه)  از اینکه به جای کار فرهنگی-ادبی، اعصاب بچه رو خورد کردم و باعث شدم که تا صبح در خواب دنبال پیشی کنه تا پنیر جوجو رو پس بگیره یک کم پشیمون میشم. سعی می کنم به سرعت یک "نبود" دیگه بسازم و براش تعریف کنم... لای پنجره بازه و آفتاب تازه داره ساعت ٩ شب غروب می کنه. اینجا روزا خیلی بلنده. نسیم گرم تابستون به صورتم می خوره و یکدفعه بوی غروبای تابستون بچگیم روی پشت بام خونه بابا بزرگ رو حس می کنم...هوس می کنم برای پارسا قصه دختر کوچولویی رو تعریف کنم که عصرای بلند تابستون با بابابزرگش روی یک تخت با ملافه سفید لم میداد و چایی خوردن بابابزرگ توی اون لیوان بزرگ به یاد موندنی رو تماشا می کرد...یا می رفت پشت کولرها و از بوی پوشال خیس مست می شد ، یا با شلنگ سبز آب بازی می کرد و از بوی آب روی خاک گرم لذت می برد...دلم می خواد براش قصه حسن کچل رو بگم که اون دخترک روزی سه بار می شنید و هر بار هم از غول قصه می ترسید... پارسا به شیرینی می خوابه و من میمونم با خاطرات و نوستالژی همیشگی و در فکر پارسا که چه زود از پدر بزرگ و مادربزرگ دور شده...یعنی خاطرات پارسا هم رنگ و بوی خاطرات منو خواهد داشت؟


 
comment نظرات ()