سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
 

دوست دارم آدمهایی رو که در هزار لای تردید با خودشون دست و پنجه نرم میکنن ولی اون لبخند مصنوعی پر مدعا رو از روی صوتشون به هیچ قیمتی بر نمیدارن...دوست دارم آدمایی رو که نه شجاعت دارن جلوی روت باهات مخالفت کنن ،نه انقدر شهامت که کنارت بذارن و خودشونو راحت کنن...دوست دارم آدمهایی رو که زیر و روتو براشون عریان میکنی و باز باهات مثل کف دست نیستند، دوست دارم آدمهایی رو که صداقت ندارن...

چون یادم میندازن که حتما خودم هم این عیبها رو دارم که توی اونها تشخیصش میدم....

چون میخوام تمرین کنم بنده های خدا رو همونطور که خودش دوستشون داره، دوست داشته باشم...

برای همون خدایی که منو بخاطر باور داشتن بهش و گوش دادن به حرفش مسخره میکنن، دوستشون دارم...


 
comment نظرات ()
 
 
آنطوری که می توانی باشی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف نتراشیده و لباسهای گل آلود، با وقار و متانت مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر میدارد و به طرف او دراز می کند.
مرد مست هاج و واج به مرد خوش لباس و خوشروی تابلو نگاه میکند و میگوید: "اینکه من نیستم."
نقاش پاسخ میدهد :" من شما را آنطوری که میتوانید باشید کشیده ام."


برگرفته از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش، تالیف مسعود لعلی"



به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


 
comment نظرات ()
 
 
جا مانده ام...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

خودمو میندازم توی ماشین و میرونم به سمت جایی که بتونم یک کم بدوم. شروع میکنم به تمرین مانترای گلو . صدای لرزان خودم رو می شنوم " اام م م م م م م م مم" تلاش سختیه برای اینکه تکه های ذهنمو از اقصی نقاط دنیا جمع کنم . یک تکه از آشپزخانه کنار فر، یک تکه از کنار خونواده، تکه ای از محل کار و فکر کارهای نیمه تمام، تلفنی که چند هفته است ازش فرار می کنم، مقاله های در حال خواندن و نوشتن و مرور کردن، تکه هایی جامانده دراسکایپ از خاطره آخرین چت خانوادگی، یک تکه بزرگ در خانه دوستی که اینروزها کمی زندگیش سخت شده، تکه هایی از مزه چیز کیک شب عید و شادی پسرک و...، جمع می شوند و به سختی کنار هم باقی میمونند.
هایده می خونه:
"بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...بزن تار و بزن تار..."
با خودم فکر می کنم دل من بیشتر از دنیا از خودم گرفته. دنیا که قبل از من هم همین بوده. صدای خودم رو میشنوم :"اممممممممممممممممممممممم

" به خودم فکر می کنم و اینکه کجا جا مونده ام... تکه های ذهنم در حال به هم چسبیدن هستن که...
پشت چراغ قرمز دیدن اون جوان بی خانمان کافیه که تکه ها باز پخش و پلا بشن. مرد جوانی با پای معلول ، لباسی نسبتا مرتب و با تابلوبی در دست :" کهنه سرباز جنگ عراق. لطفا کمک کنید."
محشور بودن با این گردن قرمزها تعلق من رو به خاورمیانه چند برابر کرده. احساسم غلبه می کنه. یاد تصاویر کشته ها و ...فرصت زیادی برای حرص خوردن ندارم. ماشینهای جلویی صف می کشن و می ایستن تا به مرد کمک کنن. گفتگوهای درونی شروع میشن. کی مقصره؟ هیولاهای شلاق زن ذهنم از راه میرسن و بحث و جدال و تحلیل رو شروع میکنن.
صدایی به من میگه "همینجا جا موندی..."
هایده هنوز می خونه " به راه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن واسه هر کی که آسون نیست
برای جاودان موندن واسه عاشق دیگه راهی به جز دل کندن از جون نیست...."
به مقصد میرسم و شروع می کنم به دویدن. هرچه تندتر بدوم بیشتر فراموش می کنم. مونیتور روبروم شروع به نمایش "جان کیو" میکنه. اشک میریزم و میدوم و فریدون مشیری رو به یاد میارم :
من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است:
و همین درد مرا سخت می آزارد

....

 
comment نظرات ()
 
 
وقتی مذبوحانه شهامت دیگران را قضاوت می کنیم...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
 

 

اگر خود را جای دیگران نگذاریم، قضاوت کردن درباره آنها بسیار آسان است.

هنگامی که خروشچف رهبر شوروی با تقبیح جنایتهای استالین جهان را شگفت زده کرد، یک نفر از میان جمع فریاد برآورد:

-رفیق خروشچف، وقتی‌ بیگناهان قتل عام می‌شدند، شما کجا بودید؟

خروشچف گفت:" هر کس این را گفت از جا برخیزد."

اما هیچکس از جایش تکان نخورد.

خروشچف ادامه داد:"خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید."

 

 

برگرفته از کتاب"جانب عشق عزیز است فرو مگذارش" نوشته مسعود لعلی

(دست مامان برای فرستادنش درد نکنه.)

 


 
comment نظرات ()
 
 
نیمه تاریک وجود
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
 

این عنوان یکی از تاثیر  گذارترین کتابهاییه که من تا به حال خوندم.  عنوان اصلی " Dark Sides of the Light Chasers " هست نوشته دبی فورد (Debbie Ford) وترجمه فرناز فرود. تمرینهای فوق العاده ای داره که واقعا تکان دهنده است و بعید میدونم کسی به قصد ایجاد تغییری در خودش این کتاب رو بخونه و اثری نبینه. حداقل با خوندن این کتاب آدم اگر هیچ تغییر هم نکنه میتونه ریشه و علت اصلی بسیاری از موفقیتها و ناکامیهای زندگیش رو کشف کنه. پیام اصلی کتاب اینه که همه ما برای یکپارچه شدن نیاز داریم جنبه های مثبت و منفی وجودمون را عمیقا بپذیریم: بگذاریم نور جنبه های مثبتمون به جهان بتابه و خصوصیات منفیمون رو هم با انکار کردن در عمق وجودمون دفن نکنیم. ولی بیشتر ما با انکار صفات بدمون باعث می شیم کائنات اونها رو به اشکال مختلف به ما یاد آوری کنه تا ما عاقبت با اون صلح کنیم، موهبتشو درک کنیم و یکپارچه شیم. دلم نمی خواد با تفسیرهای نارسای شخصیم تصویر نادرستی از کتاب براتون ایجاد کنم. چند جمله ای از کتاب رو براتون نقل می کنم و تو صیه می کنم حتما بخونینش و حداقل تمرین "اتوبوس" را انجام بدین!

"آن هنگام که درک کنید آنچه در دیگران می بینید در خود دارید، کل دنیای شما دگرگون می شود.... باید توجه کرد که ما نمی توانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم. اگر از شجاعت کسی به وجد می آیید ، به دلیل آن است که در وجودتان ویژگی شجاعت را دارید و اگر گمان می کنید کسی خودخواه است، مطمئن باشید شما هم می توانید همان اندازه خودخواهی نشان دهید. هر چند ما همه این ویژگیها را پیوسته ابراز نمی کنیم، اما هر یک از ما این توان را داریم که آن ویژگیهایی را که می بینیم از خود نشان دهیم...

یکایک جنبه های وجود ما به درک و مهربانی نیاز دارد. اگر ما مایل نباشیم که این محبت را نسبت به خود روا داریم،‌ چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که جهان آن را نثار ما کند؟ برخی وجود درونی خود را دوست دارند اما نمی توانند بیش از یک دقیقه سر و وضع خود را در آینه ببینند و برخی دیگر همه پول و وقتشان را صرف ظاهر می کنند و از آنچه در درون دارند بیزار هستند. زمان آن رسیده که به تمامیت وجودمان توجه کنیم تا بتوانیم هر بخش درونی یا بیرونی را که مایل باشیم آگاهانه دگرگون کنیم...یکایک اجزای ما موهبتی را در بردارد. با دوست داشتن همه وجودمان می توانیم حقیقتا همه افراد را دوست  بداریم ودر آغوش بکشیم..."

کتاب در جایی داستانی از ملا نصرالدین را هم تعریف می کنه!

" روزی حکیمی با ملا نصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید اورا در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد . تکه گچی برداشت و بر د رخانه ملا نوشت "نادان ابله". ملا به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت "قرارمان را فراموش کرده بودم.مرا ببخشید تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل دیدم به یاد قرارمان افتادم!"

"معمولا رنجش ما ا ز رفتار دیگران به دلیل جنبه حل نشده ای در درون خود ماست.باید به تمامی مطالبی که هنگام صحبت با دیگران،‌قضاوت یا راهنمایی آنها می گوییم به دقت گوش دهیم:در واقع مخاطب اصلی خودمان هستیم. آن حکیم می توانست به جای نادان ابله بنویسد نادان بی تربیت،‌بی فکر بی ملاحظه، ترسوی نامرد ، ویا آنکه می توانست نگران ملا شود. هنگامی که خصلتی در خود داریم که برایمان حل نشده، رویدادهایی را به زندگی خود جلب می کنیم تا در تملک آن وجه مطرود ما را یاری کنند. آن حکیم از غیبت ملا ناراحت شد و ویژگی مطرود خود را که "نادان ابله" بودد فرافکنی کرد."

اگر ولم کنید همه کتاب رو تایپ می کنم! بقیشو خودتون بخونید. بخصوص درباره اینکه موهبت صفات منفی وجودمون برای شخص خود ما در چیه و...

منتظر نظراتتون هستم.

 


 
comment نظرات ()