سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
اسب آبی بودن یا نبودن!
نویسنده : جوینده - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، ...حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا
نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گودر و ایمیل و فلان را بی‌خیال
شی، با پدر و مادرت تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی
زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

همه‌ی این‌ها گاهی لازم است.
ولی همیشه نه. فقط گاهی، چون همه نگرانت می‌شوند. دکتر واجب می‌شوی.

بیشتر وقت‌ها لازم است اسب آبی باشی و اسب آبی حیوان پرفایده‌ای است.

از وبلاگ مک پک دونده



 
comment نظرات ()
 
 
نپرستید بابا جان! نپرستید!
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

نمیدونم چرا همیشه ما آدمها باید یه چیزی برای پرستش پیدا کنیم و تا سرحد مرگ بهش دل خوش کنیم تا بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم. می دونم شاید این ریشه در میل ذاتی انسان به پرستیدن داره. اما نمیشه این علاقه زیاد به پرستش رو برای همون خدا نگه داریم؟ یا اصلا کلا هیچ چیز رو نپرستیم؟

یکی میشه مثل رییس من و مدل ریاضیشو میپرسته، یکی میشه مثل فلان دوستم و مد رو میپرسته، یکی خوناده اشو، یکی نفسشو، یکی عقیده اشو، یکی دینشو، یکی بی دینیشو، یکی یه مکتب مزخرف یا غیر مزخرفو، یکی یه رابطه رو،ی یکی کارشو،یکی لباسشو، یکی بچه اشو، یکی فامیلاشو، یک دوستاشو، یکی کتابشو، یکی یه اسطوره رو، یکی یه رنگو، ، یکی یه فکرو، یکی یه آدم رو....

نپرستید بابا جان ! نپرستید!  اگه هم خدا رو نمی خواهید بپرستید تو رو خدا هیچ چیز دیگه ای رو نپرستید! هر چقدر هم که اون چیز خوب و ناز و منطقی و زیبا باشه! بسه دیگه ما ملت همش باید یه چیزی رو بپرستیم؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
Breaking News!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
 

با کمال مسرت اعلام میدارم که فاز اول مغزشویی این همکار کمونیستم با موفقیت  به اتمام رسید.نمیدونم ناگهان چی شده که تکیه کلامش از "..." که متاسفانه نمیتونم بگم چیه،‌تبدیل شده به " اوه، گاد" (خدا) که همون تکیه کلام انگلیسی منه! حالا دیگه داره انقدر اینو تکرار می کنه که من خودم در فکر یک تکیه کلام جدید برای خودم هستم! یک وقت دیدین مسلمونش کردم قبل از اینکه برگرده آلمان!


 
comment نظرات ()
 
 
ماجرای تیری که در تاریکی انداختم و شاید به هدف بخورد!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

همونطور که مستحضرید من در این آفیس فسقلیم تنها کار مفیدی که انجام میدم نامه نگاریه. اونم فقط به کله گنده ها مثلا خود خدا. چند ماه پیش هم در یکی از روزهای یاس و ناامیدی و نگرانی از آینده و خشم از قوانین احمقانه ویزا و مهاجرت و غصه فراوان برای مامان مریضم،‌ وسط کارم ناگهان یک صفحه سفید باز کردم و در حالیکه شرشر اشک می ریختم یک روضه بلند و بالا تحت عنوان نامه نوشتم محضر جناب مقام معظم رهبری در امریکا،‌یا همون پرزیدنت اوباما! کلی با خودم کلنجار رفتم که پشت پاکت اسم میشل خانم رو بنویسم، بلکه وقت اون آزادتر باشه و حتما بخونه. اما اینکارو نکردم و در حالیکه می دونستم در اداره پست هم همه به آقای همسر خواهند خندید،‌نامه رو دادم بهش که برام پست سفارشی کنه!

ماهها گذشت و داشتیم با یکی از دوستان به این فکر احمقانه می خندیدیم و میگفتیم الان کاغذ نامه هم  چند باربازیافت شده و تغییر ماهیت داده. همین چند شب پیش در مهمانی شب یلدا در جمع دوستان ایرانی هم خودم راجع به این اقدام عجیبم که در حال حاضر تبدیل به نوعی لطیفه شده یک کم صحبت کردم.

اما...

همین یکساعت پیش که رفتم دفتر رییس دانشکده که میل باکسم رو چک کنم،‌دیدم بله....

بیخود نیست که من اینقدر این آدم رو دوست دارم...

البته خیلی خوشحال نشید اون درخواستی که کرده بودم اجابت نشده،‌اما مستر پرزیدنت شخصا نامه ام رو فرستاده به ارگان پاسخگو و اونها هم مشکل رو نفهمیدن و یک جوابی برام فرستادن. اصلا جواب اونا رو بیخیال. فرض کنید یک نامه براتون اومده که نوشته فلانی،‌من از طرف پرزیدنت اوباما کارت رو بررسی کردم...

خلاصه که الان دارم از میان ابرها وبلاگمو آپ می کنم.

در عرض همین یکساعت یک جواب برای اونا نوشتم یک تشکر هم برای مقام واقعا معظم.

دعا کنید که بشه. اگه بشه شاید همه ایرانیای مقیم امریکا که ویزا دارن به جونم دعا کنند.

پ.ن. من برم که الان رییسم که متصدی پایین آوردن من از بالای ابرهاست،‌سر میرسه که برای هشت هزارمین بار توضیح بده این هفته داره میره مسافرت و هفته بعد هم هر روز نمیاد. ای کاش این دو هفته آخر سال هیچوقت تموم نمیشد.


 
comment نظرات ()
 
 
هومیوپاتی ایدئولوژیک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

هیچ چیز به اندازه معاشرت با یک آدم کمونیست نمی تونه آدم رو به خدا معتقد کنه! اونم از نوع آلمانیش. شرط می بندین؟ بعدا بیشتر توضیح میدم!


 
comment نظرات ()
 
 
ای کاش من هم ...
نویسنده : جوینده - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

تا حالا شده به اجبار مشغول تموم کردن کاری باشید که انقدر ازش بیزار باشید که اگه یک وقت به مدت نیمساعت در آسانسور گیر کردید اصلا ناراحت نشید و فکر کنید چقدر توی آسانسور راحته؟بخصوص که از اون اسانسورهای خوشگل شیشه‌ای باشه که منظرهٔ بیرون رو هم بتونید تماشا کنید!

به من که خیلی‌ کیف داد. اینکه اینجا زود به داد آدم میرسن و آدم رو نجات میدن خیلی‌ هم خوب نیستا!


 
comment نظرات ()
 
 
جانور خطرناک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

در زندگانی با هر جور جانوری میشه یکجوری کنار اومد،‌ به جز جانور کمال گرا. از همان جانورانی که هر کاری می کنی بازم براشون کافی نیست و همیشه طلبکارند. همونایی که همیشه باعث میشن از خودتون بدتون بیاد و احساس به دردنخور بودن بکنین.

اینو اول صبحی نوشتم که دلم خنک شه!

لازم به یادآوری نیست که خودم هم یکی از همون جانورانم!


 
comment نظرات ()