سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
دلارام
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل به نجوم و طب و غیرذالک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آنچ مقصودست بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد. این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست؛ از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

فیه ما فیه
مولانا



 
comment نظرات ()
 
 
حج مقبول
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

این مطلب رو عینا از وبلاگ پائولو کوئلیو (نویسنده برزیلی معاصر) نقل می کنم. داستانیست که شاید بارها شنیده باشیم. فکر کردم خوندن متن انگلیسیش هم جالب باشه. این مطلب رو به بابای عزیزم تقدیم می کنم که یکی از بزرگترین آرزوهاش سفر حجه. شاید با خوندن این داستان باور کنه شاید بارها این سفر رو رفته...

Conversation in heaven

Abd Mubarak was on his way to Mecca when one night he dreamed that he was in heaven and heard two angels having a conversation.
“How many pilgrims came to the holy city this year?” one of them asked.
“Six hundred thousand”, answered the other.
“And how many of them had their pilgrimage accepted?”
“None of them. However, in Baghdad there is a shoemaker called Ali Mufiq who did not make the pilgrimage, but did have his pilgrimage accepted, and his graces benefited the 600,000 pilgrims”.
When he woke up, Abd Mubarak went to Mufiq’s shoe shop and told him his dream.
“At great cost and much sacrifice, I finally managed to get 350 coins together”, the shoemaker said in tears. “But then, when I was ready to go to Mecca I discovered that my neighbors were hungry, so I distributed the money among them and gave up my pilgrimage”.

مکالمه ای در آسمان

عبدالمبارک در راه مکه بود که شبی در خواب گفتگوی دو فرشته را در آسمان شنید:

-امسال چند نفر زائر به حج آمدند؟

-ششصد هزار نفر

-و حج چند نفرشان مقبول شد؟

-هیچیک. گرچه در بغداد کفاشی هست به نام علی موفیق، که نتوانست حج بگزارد،‌اما حجش مقبول گشت و فضائلش شامل حال آن ششصد هزار نفر شد.

 

عبدالمبارک به سراغ  علی موفیق شتافت و رویایش را با او در میان گذاشت. علی گفت :" با زحمت بسیار زیاد ٣۵٠ درهم پس انداز کرده بودم تا به حج بروم. اما درست قبل از سفر دریافتم که همسایگانم گرسنه اند. پس آن مبلغ را بین ایشان تقسیم کردم و از حج صرفنظر کردم."

 


 
comment نظرات ()
 
 
مکاشفات عرفانی آخرین روزهای بیست و نه سالگی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

شاید اگه عارف میشدم،‌دوست داشتم فقط یک چیزی مشابه شیخ ابوالحسن خرقانی بشم...

این هم آخر کمال طلبی منه...

حرفهاش خیلی دلنشینه...انگار این آدم قلبش رو برای همه دنیا باز کرده...به قول خلیل جبران بدون ترس ازاسیب دیدن عشق میورزیده...

نمیدونم توی این دنیا آدمی دلنشینتر از آدم عاشق پیدا میشه؟ عاشق ناب...عاشقی که عشق بورزه که فقط عشق ورزیده باشه و دیگر هیچ...عاشقی که به این آسانیها آزرده نشه...عاشقی که از عشق بندی نسازه...عاشقی که بی قید و شرط عشق بورزه...

شاید چنین عاشقی اول عاشق خودش شده باشه. مگه میشه بدون عشق به خود به دیگری عشق ورزید؟

ببینید این شیخ محبوب من چه ها  می فرماید:

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند - من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست

عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند ، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.

کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.
کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.

آن راه که به بهشت می رود نزدیک است ، و راه که به خدای می شود دورست.

قسمت کرد حق تعالی چیز ها را بر خلق...
اندوه نصیب جوانمردان نهاد و ایشان قبول کردند.

آن کس که نماز کند و روزه دارد
به خلق نزدیک بود
و آن کسی که فکرت کند به خدای.

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

 


 
comment نظرات ()
 
 
جا مانده ام...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

خودمو میندازم توی ماشین و میرونم به سمت جایی که بتونم یک کم بدوم. شروع میکنم به تمرین مانترای گلو . صدای لرزان خودم رو می شنوم " اام م م م م م م م مم" تلاش سختیه برای اینکه تکه های ذهنمو از اقصی نقاط دنیا جمع کنم . یک تکه از آشپزخانه کنار فر، یک تکه از کنار خونواده، تکه ای از محل کار و فکر کارهای نیمه تمام، تلفنی که چند هفته است ازش فرار می کنم، مقاله های در حال خواندن و نوشتن و مرور کردن، تکه هایی جامانده دراسکایپ از خاطره آخرین چت خانوادگی، یک تکه بزرگ در خانه دوستی که اینروزها کمی زندگیش سخت شده، تکه هایی از مزه چیز کیک شب عید و شادی پسرک و...، جمع می شوند و به سختی کنار هم باقی میمونند.
هایده می خونه:
"بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...بزن تار و بزن تار..."
با خودم فکر می کنم دل من بیشتر از دنیا از خودم گرفته. دنیا که قبل از من هم همین بوده. صدای خودم رو میشنوم :"اممممممممممممممممممممممم

" به خودم فکر می کنم و اینکه کجا جا مونده ام... تکه های ذهنم در حال به هم چسبیدن هستن که...
پشت چراغ قرمز دیدن اون جوان بی خانمان کافیه که تکه ها باز پخش و پلا بشن. مرد جوانی با پای معلول ، لباسی نسبتا مرتب و با تابلوبی در دست :" کهنه سرباز جنگ عراق. لطفا کمک کنید."
محشور بودن با این گردن قرمزها تعلق من رو به خاورمیانه چند برابر کرده. احساسم غلبه می کنه. یاد تصاویر کشته ها و ...فرصت زیادی برای حرص خوردن ندارم. ماشینهای جلویی صف می کشن و می ایستن تا به مرد کمک کنن. گفتگوهای درونی شروع میشن. کی مقصره؟ هیولاهای شلاق زن ذهنم از راه میرسن و بحث و جدال و تحلیل رو شروع میکنن.
صدایی به من میگه "همینجا جا موندی..."
هایده هنوز می خونه " به راه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن واسه هر کی که آسون نیست
برای جاودان موندن واسه عاشق دیگه راهی به جز دل کندن از جون نیست...."
به مقصد میرسم و شروع می کنم به دویدن. هرچه تندتر بدوم بیشتر فراموش می کنم. مونیتور روبروم شروع به نمایش "جان کیو" میکنه. اشک میریزم و میدوم و فریدون مشیری رو به یاد میارم :
من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است:
و همین درد مرا سخت می آزارد

....

 
comment نظرات ()
 
 
نمی خواهم بمیرم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست


نمی خواهم از این جا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر ، با این ماه

با این خاک با این آب ...

پیوسته است .


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .


جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است ...



زنده یاد فریدون مشیری


 
comment نظرات ()
 
 
برای مامان
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

مامان امشب خاگینه پختم، همونجوری که می گفتی. باور کن آرد و تخم مرغ و شیر رو به همون نسبتی که یادم داده بودی مخلوط کردم. شیرشو هم زیاد ریختم که خوشمزه تر بشه ولی باز هم مثل همیشه به خوشمزگی اون خاکینه های پفکی بی نظیرت نشد...مامان دیگه مطمئنم خاگینه من محبت دستای تو رو کم داره... دیگه هیچوقت خاگینه درست نمی کنم...یعنی من کی می تونم دوباره خاگینه اتو بخورم مامان؟


 
comment نظرات ()