سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
آیا او برای بنده اش کافی نیست؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

  • و کلیدهاى غیب، تنها نزد اوست. جز او [کسى‏] آن را نمى‏داند، و آنچه در خشکى و دریاست مى‏داند، و هیچ برگى فرو نمى‏افتد مگر [اینکه‏] آن را مى‏داند، و هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین، و هیچ تر و خشکى نیست مگر اینکه در کتابى روشن [ثبت‏] است.

سوره انعام- آیه ۵٩


 
comment نظرات ()
 
 
ایمان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
 

گاهی زندگی با یک آجر توی سرتان میکوبد؛ ایمانتان را از دست ندهید.


Sometimes life hits you in the head with a brick. Don't lose faith...Steve Jobs


 
comment نظرات ()
 
 
من دیر باور...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

از اواسط آذز ماه پارسال تا امسال،‌ هر از گاهی یک نگاهی به لیست شماره تلفنهای روی موبایلم می انداختم و با دیدن اسم مامان بزرگ با خودم فکر می کردم پارسال این موقع مامان بزرگ زنده بوده، ‌نشسته بوده روی تختش سیبهای پوست کنده اشو می خورده،‌با دقت خاص خودش همه سریالهای تلویزیون رو دنبال می کرده، کمی به تلفن نگاه می کرده و حسرت می خورده که نمیتونه شماره من رو خودش بگیره و نوه بی وفاش هم که بهش زنگ نمی زنه،‌ یک کم خاطراتشو مرور می کرده و منتظر میمونده که میترا از راه برسه...

احساس خوبی بود تصور اینکه پارسال همین موقع روی این زمین بوده و نفس می کشیده ...اما زمان داره میگذره و باید فکر کنم که پارسال این موقع دیگه کوچ کرده بود به خونه جدیدش. سخته عادت کردن به نبودنش. دلم نمیخواد عادت کنم که نبوده،‌ دلم نمی خواد سالها بگذره و کم کم فکر کنم در زمانهای خیلی دور کسی بوده که دوستش داشتم،‌اما الان دیگه نیست و به نبودنش عادت کردم. زمان میخواد مرهم زخمی بشه که خودم دوست دارم ملتهب باقی بمونه. دلم نمی خواد عادت کنم که نیست،‌ شاید دلم نمی خواد باور کنم که نیست...


 
comment نظرات ()