سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

آینده ای که دور بود نزدیک شده...کنارم نشسته و من هی نگاهش میکنم و باورش نمیکنم.

از هفته بعد کار جدیدم در پروکتر اند گمبل رو شروع میکنم...

ابعاد این تغییر از قدرت تصور ذهن من بزرگتر بوده...خیلی بزرگتر...

آفیس فعلی رو که هرگوشه اش پر از خاطره روزهای سخت و تلخ دو سال گذشته است ترک میکنم...ولی انگار یک تکه از خودم رو درش جا میذارم...قسمتی از خودم که رنج برد و مقاومت کرد...گاهی جنگید و امید داشت و گاهی جا زد و ناامید روزها رو گذروند...فقط گذروند...

زندگی میبردم جای ناشناخته تری شاید برای شروع ادای دین...

این لحظه ایه که مدت زیادی انتظارشو کشیدم ...

شکرت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم:

ان تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را  یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

 
comment نظرات ()
 
 
یقین
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین ؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس :
"آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!"

 

 

زنده یاد احمد شاملو


 
comment نظرات ()
 
 
Feeling good!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

دارم کتابی‌ میخونم به اسم "احساس خوب داشتن" (فیلینگ گود) که یک روانپزشک اون رو نوشته و به عنوان یک روش درمانی برای افسردگی معرفیش کرده. فکر نمیکنم به فارسی ترجمه شده باشه، ولی‌ باید بگم کتاب خیلی‌ جالب و جدیدیه. شاید حرف خیلی‌ جدیدی نزنه ولی‌ روش بیان مساله و راه حلهاش خیلی‌ ابتکاری هستن. خواستم یکی‌ از تکنیکهای اساسی‌ که در این کتاب بهش مفصل پرداخته شده رو براتون بگم، گرچه خیلی‌ خوب نمیتونم ترجمه کنم.

اگه بخوام خیلی‌ ساده بگم، نویسندهٔ این کتاب معتقده که هر احساسی‌ زاییدهٔ یک فکر هست، و اگه ما بتونیم اون فکر رو شناسائی کنیم و اصلاحش کنیم، تقریبا هیچوقت احساس بد نخواهیم داشت.

حالا چرا افکار ما گاهی بد هستن؟ و اصلا از کجا بفهمیم فکرمون اشتباه بوده؟

به قول نویسنده (دکتر برنز)، ۱۰ جور انحراف فکری در اغلب کسانی‌ که احساس افسردگی می‌کنن اتفاق می‌افته. البته به نظر من بخاطر فرهنگ ما و روش خاص زندگیمون (در ایران) خیلی‌ از آدمها درگیر این مشکلات فکری هستن:

۱- تفکر همه یا هیچ:

تمایل به ارزیابی خصوصیات و توانایی هامون با الگوی همه یا هیچ، یا سیاه و سفید. مثلا بخاطر گرفتن یک نمرهٔ بد در یک درس، یا یک ناکامی در یک چیز فکر کنیم " من کاملا ناتوان هستم." یا " من بی ارزشم." بدون اینکه بپذیریم در این دنیا هیچ چیز مطلقی‌ وجود نداره.

۲- تعمیم دادن مسائل و همه چیز رو بصورت یک اصل کلی‌ فرض کردن: اینکه فکر کنیم یک اتفاق ناخوشایند یا تجربه تلخ همواره برای ما تکرار خواهد شد و ما هیچ وقت از مرحلهٔ شکست یا ناکامی بیرون نخواهیم اومد.

۳- فیلتر ذهنی‌: اینکه از میان یک مجموعه از وقایع خوب و بد، یک چیز ناخوشایند رو بیرون بکشیم و اونقدر روی اون تمرکز کنیم که تمام تصویر ما از واقعیت رو عوض کنه. مثل یک قطره جوهر که بتونه تمام لیوان آب رو رنگی‌ کنه.

۴- بی‌ارزش پنداشتن نکات مثبت: اینکه تمام دستاوردهای مثبت و خوب خودمون رو بی‌ارزش بدونیم و به خود بگیم اینا که به حساب نمیان.

۵- نتیجه‌گیری سریع: نتیجه گیریهای سریع یا خوندن مغز افراد بدون اینکه بدونیم واقعا اونها چی‌ فکر می‌کنن یا پیش بینی های عجولانه و غیر منطقی.

۶- بزرگ یا کوچک انگاری: بیش از حد بزرگ کردن مسائل کم اهمیت (مثلا وقتی‌ یک اشتباه لپی کردیم، یا وقتی‌ فرد دیگری یک موفقیتی به دست آورده)، و یا کوچک شمردن چیزهای بااهمیت (مثلا ویژگیهای مثبت خودمون).

۷- استدلال احساسی‌: اینکه فرض کنیم مسائل لزوما همونطوری که ما احسساشون می‌کنیم هستن." چون من این حس رو دارم، پس حتما همینطوره" یامثلا اینکه "احساس گناه می‌کنم. پس حتما یک کار بدی کردم." یا اینکه "احساس می‌کنم خیلی‌ به دردنخور و بی‌ارزش هستم. پس حتما هستم."

۸- تفکر باید و نباید : اینکه سعی‌ کنید برای تشویق خودتون به انجام کاری به خودتون بگید"  باید این کار رو بکنم، یا نباید اینکار رو بکنم..." یا اینکه فکر کنید دیگران باید یا نباید فلان کار رو انجام بدن. که چنین تفکری احساس گناه برای خودمون و خشم نسبت به دیگران رو به دنبال داره.


۹- انگ یا برچسب زدن: اینکه بخاطر یک اشتباه خودتون یا دیگران، خود یا اونها رو با یک صفت منفی‌ توصیف کنید. مثلا بگید" من یک بازنده هستم." یا " فلانی یک احمقه."

۱۰- شخصی‌ کردن: اینکه خودمون رو مسوول  اتفاقات بدی بدونیم که درواقع هیچ نقشی‌ هم در وقوع اونها نداشتیم.

 

دکتر برنز معتقده بهتره انقدر خوب این  انحرافات فکری رو بشناسید که در هر لحظه که فکری به سرتون میرسه بتونین تشخیص بدین احیانا در کدوم یکی‌ از این دسته ها میگنجه.


حالا هر وقت که احساس خوبی‌ نداشتین، خیلی‌ سریع روی فکرتون متمرکز شین و مچشو بگیرین. اول فکرتون رو کاغذ بنویسید، بعد اینکه این فکر چه نوعی از انحرافات فکری هست. بعد هم با نوشتن یک جمله با خودتون منطقی‌ حرف بزنید و خودتون رو متقاعد کنید که این فکر اشتباهه. کل این کار ۱ دقیقه طول میکشه ولی‌ احساس خوبش تمام روز باهاتون باقی‌ میمونه. اوایل لازمه که اینکار رو به دفعات بیشتر و روی کاغذ انجام بدین، ولی‌ بعد از مدتی‌ اتوماتیک بصورت ذهنی‌ از افکار بد دوری می‌کنید.

مثال:

فکر                                                      انحراف فکری                 پاسخ منطقی

من هیچ کاری رو درست انجام نمیدم       تعمیم دادن              این بیمعنیه! من خیلی از‌  کارهارو درست انجام میدم.

 

 

امتحانش مجانیه. من که شخصاً نتیجهٔ خوبی‌ گرفتم. گاهی‌ حتا با خودم فکر می‌کنم‌ ای بابا زندگی‌ چقدر زیبا میشد اگه آدم اینهمه امراض فکری نداشت! شاید واقعا هیچ علّتی برای ناراحتی‌ تو این دنیا وجود نداره و همش تفسیر و تعبیرهای ماست که بهشون معانی عجیب و غریب میده.  شاید این همون مایا هست که بودا میگفت...یا یکجور تفسیر همون آیه قرآن " که هر بدی به تو میرسد از جانب خود توست..."

 


 


 
comment نظرات ()
 
 
روش تضمینی لذت بردن از زندگی !
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

این روزها برای من  یکی از جذابیتهای زندگی ، عدم قطعیته. مثلا همین که با فکر برنامه های فردا می خوابی و صبح ناگهان کمردردت همه چیز رو تغییر میده و مجبور  میشی بمونی درازکش روی تخت و در حالیکه لپ تاپ روی شکمته وبلاگ بنویسی! خیلی هم بد نیست! نمی دونم ازشیطنت کودک درونمه یا از بالا رفتن سن و قدرت تطبیق با شرایط، به هر حال دارم یاد می گیرم که یک صبح ابری تنها توی خونه، در حالیکه می دونی رئیست داره از نبودنت سکته می کنه و کاری که بعد از یک ماه تموم کرده بودی رو می خواستی تحویلش بدی،می تونی دراز بکشی در سکوت، دور و برتو پر از کتابهایی که دوست داری کنی، دود کردن یک عود رو تماشا کنی، به رادیو ف ر د ا گوش بدی، و گاهی هم نیم نگاهی به درختا که از پنجره خودنمایی می کنن بندازی...و از همه اینا لذت ببری! بعدشم بالاخره مثل بچه آدم زنگ بزنی و وقت فیزیوتراپیتو بگیری تا وضعت از این بدتر نشه.

راستی چرا من تا حالا نمی دونستم میشه اینهمه از نگاه کردن به عود در حال سوختن لذت برد؟ این دود مستقیم که صاف میره بالاو بعد از حدود یک وجب بالا رفتن، حلقه حلقه پیچ می خوره و کم کم ناپدید میشه...

 


 
comment نظرات ()