سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
تو زیبا هستی وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

تو قوی هستی..

 وقتی غمت را در دست میگیری و یادش میدهی لبخند بزند.

تو شجاع هستی ...

وقتی به ترست غلبه میکنی و به دیگران کمک میکنی که چنین کنند.

تو شاد هستی...

وقتی یک گل را میبینی و قدردان نعمت حضورش هستی.

تو عشق می ورزی...

وقتی رنج خودت چشمهایت را به روی رنج دیگران نبندد.

تو خردمند هستی...

وقتی محدودیتهای بینشت را می شناسی.

تو حقیقی هستی...

وقتی اذعان داری برخی لحظات خود را می فریبی.

تو زنده هستی...

وقتی امید فردا برایت پررنگتر از خطای دیروز است.

تو در حال رشد هستی...

وقتی میدانی چه هستی ولی نمیدانی چه خواهی بود.

تو آزاد هستی...

وقتی به خود مسلطی و تمایلی به سلطه بر دیگران نداری.

تومایه افتخار هستی...

وقتی در می بابی که ارزش تو در ارزش گذاردن به دیگران است.

تو فروتن هستی...

وقتی که ندانی تا چه اندازه فروتنی.

تو دلسوز هستی...

وقتی مرا همانطور که هستم می بینی و با من همانگونه که هستی رفتار میکنی.

تو مهربان هستی...

وقتی خطاهایی که در خود نمی پسندی را در دیگران می بخشی.

تو زیبا هستی...

وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید.

تو ثروتمند هستی...

وقتی هیچوقت بیش از آنچخ داری نیاز نداری...

تو خودت هستی...


وقتی با آنچه که نیستی در آرامشی...


You are strong ..

when you take your grief and teach it to smile.


...
You are brave ..

when you overcome your fear and help others

to do the same.



You are happy ..

when you see a flower and are thankful

for the blessing.



You are loving ..

when your own pain does not blind you to the

pain of others.



You are wise ..

when you know the limits of your wisdom.



You are true ..

when you admit there are times you

fool yourself.



You are alive ..

when tomorrow’s hope means more to you than

yesterday’s mistake.



You are growing ..

when you know what you are but not what you

will become.



You are free ..

when you are in control of yourself and do not wish

to control others.



You are honorable ..

when you find your honor is to honor others.



You are generous ..

when you can take as sweetly as you can give.



You are humble ..

when you do not know how humble you are.



You are thoughtful ..

when you see me just as I am and treat me

just as you are.



You are merciful ..

when you forgive in others the faults you condemn

in yourself.



You are beautiful ..

when you don’t need a mirror to tell you.



You are rich ..

when you never need more than what you have.



You are you ..

when you are at peace with who you are not.


 
comment نظرات ()
 
 
پیامبران زندگی ما
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر را می خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. شقیق (ره) گفت: ای غلام، چه جای خرمی ست؟ نبینی که خلق از گرسنگی به چنین روزی افتاده اند؟ غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی کدخدای دهی خاص است و چندین انبار غله دارد. مرا گرسنه نگذارد. شقیق حالش متغیر گشت. گفت: الهی! این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو صاحب جهان هستی هستی و روزی دهنده. ما چرا اندوه خوریم؟ به موجب این، از شغل دنیا دست برداشت و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسید. پیوسته می گفت: من شاگرد غلامی هستم....

چند نفر تا حالا توی زندگی ما نقش اون غلام  رو بازی کردند؟؟ دارم بهشون فکر میکنم...با احساس حق شناسی... خدا میدونه چند بارتا حالا از این پیام رسانها به زندگی ما فرستاده شدن و ما صداشون رو نشنیدیم، ‌پیامشون رو درک نکردیم و با سادگی و بی اعتنایی ازشون گذشتیم ...شاید اگه یه روز پازل زندگیمون رو با همه عظمتش جلوی چشممون پهن کنیم،‌ بتونیم جای خالی این قطعات گمشده رو به وضوح توش ببینیم...خدا کنه قطعه های گمشده مون کوچک و در حاشیه باشن...ترسناکه سالها بگذره و روزی بفهمیم قطعه اصل کاری رو سر جاش نذاشتیم...یا اصلا پیداش نگردیم که بذاریم...

Your moment of awakening can come to you at any
time, and through any person. Therefore, honor all times and all people,
for the moment of your deliverance may be at hand. There will be more
than one such moment in your life. Indeed, your life has been created to
bring you just such moments.

- Neale
... Donald Walsch

"لحظه بیداری تو در هر لحظه و به وسیله هر شخصی میتواند فرا رسد...پس هر لحظه و هر فردی که وارد زندگیت میشود را قدر بدان...در زندگیت بیش از یکبار چنین لحظاتی خواهی داشت...در حقیقت زندگی برای همین است که چنین لحظاتی را برای تو به ارمغان آورد..."


 
comment نظرات ()
 
 
موهبت تغییر!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

چند سال پیش که دوره های بنیان رو میرفتم، برای اولین بار با مفهمومی به عنوان "اتوماتیک نبودن" و شیفت کردن آشنا شدم ولی نفهمیدمش...

بعضی وقتها حاضر نیستیم یک درس رو آسون یاد بگیریم. دوست داریم خودمون رو بسپریم به دست سهمگین روزگار، بالا و پایینمون کنه، با وردنه پهنمون کنه، داغمون کنه و بعد در آب سرد فرومون ببره تا بالاخره بفهمیم پیامی که از فیدبک ساده یک دوست، یا کلام ارزنده یه معلم میتونستیم بگیریم چی بوده...

تغییر کردن، منعطف بودن، قابلیت این رو داشتن که در افکار و احساس و طرز فکر به راحتی شیفت ایجاد کنی، چیزهای خیلی با ارزشین... از اون سرمایه هایی ان که هیچ جا به ما یادشون نمیدن...باید گوش داد... باید دقیق بود...باید دچار بود... شاید باید این راه رو رفت تا فهمید...شاید گاهی هم باید بهایی پرداخت تا فهمید نسبی بودن چیزها رودر این دنیا...

وقتی هست که می فهمیم بهای تغییر ندادن سریع نگاه خیلی سنگینتر از بهای خراب کردن خونه امن عادتهامون بوده...کاش اون موقع خیلی دیر نباشه.کاش...

 


 
comment نظرات ()
 
 
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱
 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،
و شگفتی‌های به زبان نیامده،
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت،
همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می‌نماید.

جویای راه خویش باش،
از این سان که منم!
در تکاپوی انسان شدن.
در میان راه،
دیدار می‌کنیم حقیقت را،
آزادی را،
خود را،
در میان راه می‌بالد و به بار می‌نشیند،
دوستیی که توانمان می‌دهد،
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه تو من.


در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است،
داستانی، راهی، بیراهه‌ای
طرح‌افکندن این راز،
راز من و راز تو،
راز زندگی،
پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است.

بسیاروقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش،
سخن ساز می‌کنیم.
اما در همه‌چیزی رازی نیست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سکوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه می‌کنم،
و می‌دانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کند،
بگشایدت،
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم،
و در نیمه‌گشوده به روی تو بسته می‌شود.


پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم،
از دیگران شکوه آغاز می‌کنم.
فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند.
چرا از خود نمی‌پرسم،
کسی را دارم
که احساسم را،
اندیشه و رویایم،
زندگیم را،
با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود.

حلقه‌های مداوم،
پیاپی تا دوردست،
تصمیم درست صادقانه؛
با خود وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر انتخاب می‌کنم؟!

بی‌اعتمادی دری است
خودستایی و بیم، چفت و بست غرور است.
و تهیدستی دیوار است و لولا است،
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم.
دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران‌ بودن،
از رخنه‌هایش تنفس می‌کنیم.
تو و من
توان آن را یافتیم که برگشاییم؛
که خود را بگشاییم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.
اگر بر آنم که دیگربار و دیگربار،
برپای بتوانم‌خاست،
راهی به‌جز اینم نیست.

توان صبر کردن برای رویارویی با آنچه باید روی دهد،
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد،
شکیبیدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌کردن،
آزاد بودن.

چندان‌که به شکوه درمی‌آییم،
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از کمبود نوری گرمی‌بخش،
چون همیشه می‌بندیم دریچه کلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر می‌خواهی نگهم داری، دوست من!
از دستم می‌دهی.
اگر می‌خواهی همراهیم کنی، دوست من!
تا انسان آزادی باشم،
میان ما، همبستگی از آن‌گونه می‌روید،
که زندگی هر دو تن ما را،
غرقه در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم
که با من می‌گوید:
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم بالهای دوستی‌مان را.

با درافکندن خود به دره،
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم.

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه‌دار
اعتماد کن.

از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.

یکدگر را می‌آزاریم،
بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بی‌سخنی.
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود،
به خانه‌ای که نور دلچسبش،
گرمی‌بخش است.


از کسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمی‌پرسند،
از خویشتنش نمی‌پرسند.
زمانی به ناگاه،

باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروریختن را.

سروده‌ی مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو



 
comment نظرات ()
 
 
آنطوری که می توانی باشی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف نتراشیده و لباسهای گل آلود، با وقار و متانت مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر میدارد و به طرف او دراز می کند.
مرد مست هاج و واج به مرد خوش لباس و خوشروی تابلو نگاه میکند و میگوید: "اینکه من نیستم."
نقاش پاسخ میدهد :" من شما را آنطوری که میتوانید باشید کشیده ام."


برگرفته از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش، تالیف مسعود لعلی"



به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


 
comment نظرات ()
 
 
زخم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

‎Don’t allow your wounds to turn you into a person you are not....Paulo Coelho‎

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...پایولو کویلیو

زخمهای کوچک...زخمهای بزرگ...زخمهای سطحی...زخمهای عمیق...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی نیستی؟

یک کینه ورز خشن، یک عقده ای غیر قابل تحمل، یک موجود مظلوم غصه دار، یک آدم پیچیده درونگرا، یک ترسوی فراری از اجتماع،یک انتقامجوی فرصت طلب، یک قربانی افسرده ...

کسی که نفرت می ورزد؟

کسی که همه آدمها را زخم زن می بیند؟

کسی که روزگار را بیرحم و بیمقدار می پندارد؟

کسی که دیگر بلند نمیشود تا دیگر نیوفتد؟

کسی که دیگر دوستی نمی کند تا دشمنی نبیند؟

کسی که با نیکوکار درونش عهد می کند دیگر از این غلطها نکند؟

کسی که  برای بقیه عمرش انتقام زخمها را با زخم زدن می گیرد؟

کسی که برای بقیه عمرش نقش قربانی بدبختی را بازی می کند که روزی زخم بزرگی خورده؟

کسی که همواره به دنبال راهی برای از بین بردن اثر زخم می گردد و بودنش را به پاس یک تجربه ارزشمند ارج نمی نهد؟

...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی هستی؟

قاعدتا زخمهایت ترمیم پذیرند...فقط در بدترین حالت اثر عمیقی بر جا می گذارند...تو همان عاشق بزرگ بخشاینده امیدوار بمان...




 
comment نظرات ()
 
 
آنچه از نیچه آموختم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
 

نیچه را نتوانستم هیچوقت تمام و کمال درک کنم. بخصوص با اون کلمات قصارش درباره زنان. اما مشکلی نیست: غوطه ور شدن در قسمتهای قابل درک و غیر قابل درک آدمهای بزرگ شیرینی خودشو داره. و اینکه در نهایت خودت رو مجبور نکنی چیزی رو قبول یا رد کنی. اصلا این نسبیت، این تعلیق، این عدم قطعیت شیرینه. نمیدونم چرا همیشه به دنبال یک جواب قاطعیم وقتی میشه با این شناوریها و فقط نگاه کردنها ، غرق لذت شد. با این قطعیت طلبیهام بارها خودم رو از یاد گرفتن محروم کردم. برای نیمه دوم زندگیم میخوام طور دیگه ای باشم!

و اما بخونید این چند کلام زیبای این اندیشمند بنام رو:

دوست میدارم آن را که چون تاس به سودش افتد , شرمسار شود و پرسد: نکند قمار بازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست .
دوست میدارم آن را همواره بیش از آنچه نوید میدهد به جای می اورد.
دوست میدارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند , بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابر انسان شود.

شجاع آن کسی است که ترس را می شناسد، اما بر ترس چیره می شود؛ آن که مغاک [ گودنایِ ژرف و هولناک ] را می بیند، اما با غرور؛ آن که مغاک را می بیند، اما با چشمانِ عقاب؛ آن که با چنگالِ عقاب مغاک را می چسبد شجاع است!

بیش از آن دوست بدارید که دوست تان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید.

آن کس که با هیولاها می جنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا بدل نشود. اگر مدتی طولانی به پرتگاهی بنگری، پرتگاه نیز به تو چشم می دوزد.

به خود می بالند که دروغ نمی گویند، اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!




 
comment نظرات ()
 
 
خدای من، خدای او...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

وقتهایی هست که تلنگری از کسی که در زمینه ای باورش نداری تو را میبرد به جایی که به خود بیایی و باز فکر کنی، به باورهایت، به تصویرهای ذهنیت، به تعصبهای بی پایه و اساست، به محدود شدنت در دایره امن عادتهای ذهنی،...وقتهایی هست که باید بروی و بگردی و مخالفترین آدم روی زمین را پیدا کنی در طلب سیلی خوردن...این یک موهبت است که کسی تو را با بعد دیگری از وجودت آشنا کند...بعدی که زیر هزار نقاب و توجیه پنهانش کرده ای، بی آنکه بدانی...


وقتهایی هست که نمیخواهی ولی کسانی را به زندگیت دعوت میکنی که برایت پیامی دارند...پیامی که ممکن بود به بهای گزافی در پس یک تجربه دردناک بیاموزی را یکنفر، که ممکن است بیریط، احمق، نفهم، متعصب، متحجر، ول انگار، بی ملاحظه یا هر چیز دیگر بنامیش ، به رایگان به تو میدهد و از زندگیت میرود...اینطور وقتها معمولا انقدر مشغول ترمیم غرور شکسته شده، اعتبار بربادرفته، عقاید زیر سوال رفته، و جنگهای درونیت میشوی که از یاد میبری از او، از این دوست سخاوتمند، از این موهبت رایگان و گرانقدر ، قدردانی کنی...


برای من نه یکبار که بارها این لحظات روی داده اند...


و آخرینش هدیه ای بود که از یک دوست بسیار متفاوت با خودم دریافت کردم...گاهی آنها که فکر میکنیم دورند بسی نزدیکند و خودی که نزدیک می پنداریمش بسی دور...
مثل همیشه با این دوست سرسخت و لجباز بحثهای افلاطونیم را شروع کرده بودم..همه چیز از صدای  آژیر مخصوص اعلام وضع اضطراری هوا که در شهر پیچید شروع شد...مثل همیشه ضربان قلبم به یاد صدای آزیر وضعیت قرمز روزهای موشکباران تندتر شد و برای او شرح حال کودکی و نوجوانی پر استرسم را دادم...واضح بود که وحشت کرده از شنیدن داستان ترکیدن بیمارستان نزدیک خانه مان و از بین رفتن هزاران آدم و ندانستن اینکه آیا تو میمانی یا نه...بحث سیاسی شد...و من به او که  نه خدا، نه روح و نه زندگی پس از مرگ را باور دارد گفتم :"بیشک خدا از متعصبان مذهبی که تصویر غلطی از او به دیگران مینمایانند بیزار تر است تا آنان که اصلا او را باور ندارند.."
در برابر چشمان حیرت زده من پاسخ داد: " آیا خدای تو از کسی بیزار است؟..."

و من لال شدم...


 
comment نظرات ()
 
 
بچسبانید روی در یخچالتان لطفا!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

به خودم قول می دهم:

آنقدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرمش ذهنم را در هم ریزد.

با هرکه برخورد میکنم راجع به سلامت، شادی و موفقیت گفتگو کنم.

سبب شوم همه دوستانم باور کنند چیز با ارزشی در درونشان وجود دارد.

به قسمت آفتابی هر چیز بنگرم و خوش بینیم را محقق کنم.

فقط به بهترین فکر کنم، برای بهترین کار کنم، و انتظار بهترین را داشته باشم.

برای موفقیت دیگران به اندازه موفقیت خودم اشتیاق داشته باشم.

اشتباهات گذشته را فراموش کنم و فقط روی موفقیتهای بزرگتر آینده تمرکز کنم.

یک صورت بشاش داشته باشم و به همه مخلوقاتی که می بینم لبخندی هدیه کنم.

آنقدر برای بهتر شدنم وقت صرف کنم که فرصتی برای نقد دیگران نداشته باشم.

بزرگتر ازآن باشم که نگران شوم، شریفتر از آنکه خشمگین گردم ، قویتر از آنکه بترسم و شادمانتر از آنکه به مشکلات اجازه حضور بدهم.

درباره خودم به نیکی بیندیشم و این را به جهان نشان دهم، نه با صدا و کلمات بلند که با اعمال بزرگ.

ایمان داشته باشم که تازمانی که با بهترین بخش وجودم در تماسم، کائنات با من همراهند...


 
comment نظرات ()
 
 
Feeling good!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

دارم کتابی‌ میخونم به اسم "احساس خوب داشتن" (فیلینگ گود) که یک روانپزشک اون رو نوشته و به عنوان یک روش درمانی برای افسردگی معرفیش کرده. فکر نمیکنم به فارسی ترجمه شده باشه، ولی‌ باید بگم کتاب خیلی‌ جالب و جدیدیه. شاید حرف خیلی‌ جدیدی نزنه ولی‌ روش بیان مساله و راه حلهاش خیلی‌ ابتکاری هستن. خواستم یکی‌ از تکنیکهای اساسی‌ که در این کتاب بهش مفصل پرداخته شده رو براتون بگم، گرچه خیلی‌ خوب نمیتونم ترجمه کنم.

اگه بخوام خیلی‌ ساده بگم، نویسندهٔ این کتاب معتقده که هر احساسی‌ زاییدهٔ یک فکر هست، و اگه ما بتونیم اون فکر رو شناسائی کنیم و اصلاحش کنیم، تقریبا هیچوقت احساس بد نخواهیم داشت.

حالا چرا افکار ما گاهی بد هستن؟ و اصلا از کجا بفهمیم فکرمون اشتباه بوده؟

به قول نویسنده (دکتر برنز)، ۱۰ جور انحراف فکری در اغلب کسانی‌ که احساس افسردگی می‌کنن اتفاق می‌افته. البته به نظر من بخاطر فرهنگ ما و روش خاص زندگیمون (در ایران) خیلی‌ از آدمها درگیر این مشکلات فکری هستن:

۱- تفکر همه یا هیچ:

تمایل به ارزیابی خصوصیات و توانایی هامون با الگوی همه یا هیچ، یا سیاه و سفید. مثلا بخاطر گرفتن یک نمرهٔ بد در یک درس، یا یک ناکامی در یک چیز فکر کنیم " من کاملا ناتوان هستم." یا " من بی ارزشم." بدون اینکه بپذیریم در این دنیا هیچ چیز مطلقی‌ وجود نداره.

۲- تعمیم دادن مسائل و همه چیز رو بصورت یک اصل کلی‌ فرض کردن: اینکه فکر کنیم یک اتفاق ناخوشایند یا تجربه تلخ همواره برای ما تکرار خواهد شد و ما هیچ وقت از مرحلهٔ شکست یا ناکامی بیرون نخواهیم اومد.

۳- فیلتر ذهنی‌: اینکه از میان یک مجموعه از وقایع خوب و بد، یک چیز ناخوشایند رو بیرون بکشیم و اونقدر روی اون تمرکز کنیم که تمام تصویر ما از واقعیت رو عوض کنه. مثل یک قطره جوهر که بتونه تمام لیوان آب رو رنگی‌ کنه.

۴- بی‌ارزش پنداشتن نکات مثبت: اینکه تمام دستاوردهای مثبت و خوب خودمون رو بی‌ارزش بدونیم و به خود بگیم اینا که به حساب نمیان.

۵- نتیجه‌گیری سریع: نتیجه گیریهای سریع یا خوندن مغز افراد بدون اینکه بدونیم واقعا اونها چی‌ فکر می‌کنن یا پیش بینی های عجولانه و غیر منطقی.

۶- بزرگ یا کوچک انگاری: بیش از حد بزرگ کردن مسائل کم اهمیت (مثلا وقتی‌ یک اشتباه لپی کردیم، یا وقتی‌ فرد دیگری یک موفقیتی به دست آورده)، و یا کوچک شمردن چیزهای بااهمیت (مثلا ویژگیهای مثبت خودمون).

۷- استدلال احساسی‌: اینکه فرض کنیم مسائل لزوما همونطوری که ما احسساشون می‌کنیم هستن." چون من این حس رو دارم، پس حتما همینطوره" یامثلا اینکه "احساس گناه می‌کنم. پس حتما یک کار بدی کردم." یا اینکه "احساس می‌کنم خیلی‌ به دردنخور و بی‌ارزش هستم. پس حتما هستم."

۸- تفکر باید و نباید : اینکه سعی‌ کنید برای تشویق خودتون به انجام کاری به خودتون بگید"  باید این کار رو بکنم، یا نباید اینکار رو بکنم..." یا اینکه فکر کنید دیگران باید یا نباید فلان کار رو انجام بدن. که چنین تفکری احساس گناه برای خودمون و خشم نسبت به دیگران رو به دنبال داره.


۹- انگ یا برچسب زدن: اینکه بخاطر یک اشتباه خودتون یا دیگران، خود یا اونها رو با یک صفت منفی‌ توصیف کنید. مثلا بگید" من یک بازنده هستم." یا " فلانی یک احمقه."

۱۰- شخصی‌ کردن: اینکه خودمون رو مسوول  اتفاقات بدی بدونیم که درواقع هیچ نقشی‌ هم در وقوع اونها نداشتیم.

 

دکتر برنز معتقده بهتره انقدر خوب این  انحرافات فکری رو بشناسید که در هر لحظه که فکری به سرتون میرسه بتونین تشخیص بدین احیانا در کدوم یکی‌ از این دسته ها میگنجه.


حالا هر وقت که احساس خوبی‌ نداشتین، خیلی‌ سریع روی فکرتون متمرکز شین و مچشو بگیرین. اول فکرتون رو کاغذ بنویسید، بعد اینکه این فکر چه نوعی از انحرافات فکری هست. بعد هم با نوشتن یک جمله با خودتون منطقی‌ حرف بزنید و خودتون رو متقاعد کنید که این فکر اشتباهه. کل این کار ۱ دقیقه طول میکشه ولی‌ احساس خوبش تمام روز باهاتون باقی‌ میمونه. اوایل لازمه که اینکار رو به دفعات بیشتر و روی کاغذ انجام بدین، ولی‌ بعد از مدتی‌ اتوماتیک بصورت ذهنی‌ از افکار بد دوری می‌کنید.

مثال:

فکر                                                      انحراف فکری                 پاسخ منطقی

من هیچ کاری رو درست انجام نمیدم       تعمیم دادن              این بیمعنیه! من خیلی از‌  کارهارو درست انجام میدم.

 

 

امتحانش مجانیه. من که شخصاً نتیجهٔ خوبی‌ گرفتم. گاهی‌ حتا با خودم فکر می‌کنم‌ ای بابا زندگی‌ چقدر زیبا میشد اگه آدم اینهمه امراض فکری نداشت! شاید واقعا هیچ علّتی برای ناراحتی‌ تو این دنیا وجود نداره و همش تفسیر و تعبیرهای ماست که بهشون معانی عجیب و غریب میده.  شاید این همون مایا هست که بودا میگفت...یا یکجور تفسیر همون آیه قرآن " که هر بدی به تو میرسد از جانب خود توست..."

 


 


 
comment نظرات ()
 
 
ملکوت
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
 

وبلاگ ملکوت یکی از وبلاگهای محبوب منه. این یکی از اون نوشته های این وبلاگه که آرزو داشتم کاش من نوشته بودمش...

در بند آن مباش که نشنید یا شنید


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی مذبوحانه شهامت دیگران را قضاوت می کنیم...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
 

 

اگر خود را جای دیگران نگذاریم، قضاوت کردن درباره آنها بسیار آسان است.

هنگامی که خروشچف رهبر شوروی با تقبیح جنایتهای استالین جهان را شگفت زده کرد، یک نفر از میان جمع فریاد برآورد:

-رفیق خروشچف، وقتی‌ بیگناهان قتل عام می‌شدند، شما کجا بودید؟

خروشچف گفت:" هر کس این را گفت از جا برخیزد."

اما هیچکس از جایش تکان نخورد.

خروشچف ادامه داد:"خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید."

 

 

برگرفته از کتاب"جانب عشق عزیز است فرو مگذارش" نوشته مسعود لعلی

(دست مامان برای فرستادنش درد نکنه.)

 


 
comment نظرات ()
 
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
 

می دونم دچار بیماری زود به زود به روز کردن وبلاگم شدم،‌ اما از این متن بسیار زیبا نتونستم بگذرم. ممنون از سارای عزیز برای فرستادنش:

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.



به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.



به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"


 
comment نظرات ()
 
 
روش تضمینی لذت بردن از زندگی !
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

این روزها برای من  یکی از جذابیتهای زندگی ، عدم قطعیته. مثلا همین که با فکر برنامه های فردا می خوابی و صبح ناگهان کمردردت همه چیز رو تغییر میده و مجبور  میشی بمونی درازکش روی تخت و در حالیکه لپ تاپ روی شکمته وبلاگ بنویسی! خیلی هم بد نیست! نمی دونم ازشیطنت کودک درونمه یا از بالا رفتن سن و قدرت تطبیق با شرایط، به هر حال دارم یاد می گیرم که یک صبح ابری تنها توی خونه، در حالیکه می دونی رئیست داره از نبودنت سکته می کنه و کاری که بعد از یک ماه تموم کرده بودی رو می خواستی تحویلش بدی،می تونی دراز بکشی در سکوت، دور و برتو پر از کتابهایی که دوست داری کنی، دود کردن یک عود رو تماشا کنی، به رادیو ف ر د ا گوش بدی، و گاهی هم نیم نگاهی به درختا که از پنجره خودنمایی می کنن بندازی...و از همه اینا لذت ببری! بعدشم بالاخره مثل بچه آدم زنگ بزنی و وقت فیزیوتراپیتو بگیری تا وضعت از این بدتر نشه.

راستی چرا من تا حالا نمی دونستم میشه اینهمه از نگاه کردن به عود در حال سوختن لذت برد؟ این دود مستقیم که صاف میره بالاو بعد از حدود یک وجب بالا رفتن، حلقه حلقه پیچ می خوره و کم کم ناپدید میشه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نیمه تاریک وجود
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
 

این عنوان یکی از تاثیر  گذارترین کتابهاییه که من تا به حال خوندم.  عنوان اصلی " Dark Sides of the Light Chasers " هست نوشته دبی فورد (Debbie Ford) وترجمه فرناز فرود. تمرینهای فوق العاده ای داره که واقعا تکان دهنده است و بعید میدونم کسی به قصد ایجاد تغییری در خودش این کتاب رو بخونه و اثری نبینه. حداقل با خوندن این کتاب آدم اگر هیچ تغییر هم نکنه میتونه ریشه و علت اصلی بسیاری از موفقیتها و ناکامیهای زندگیش رو کشف کنه. پیام اصلی کتاب اینه که همه ما برای یکپارچه شدن نیاز داریم جنبه های مثبت و منفی وجودمون را عمیقا بپذیریم: بگذاریم نور جنبه های مثبتمون به جهان بتابه و خصوصیات منفیمون رو هم با انکار کردن در عمق وجودمون دفن نکنیم. ولی بیشتر ما با انکار صفات بدمون باعث می شیم کائنات اونها رو به اشکال مختلف به ما یاد آوری کنه تا ما عاقبت با اون صلح کنیم، موهبتشو درک کنیم و یکپارچه شیم. دلم نمی خواد با تفسیرهای نارسای شخصیم تصویر نادرستی از کتاب براتون ایجاد کنم. چند جمله ای از کتاب رو براتون نقل می کنم و تو صیه می کنم حتما بخونینش و حداقل تمرین "اتوبوس" را انجام بدین!

"آن هنگام که درک کنید آنچه در دیگران می بینید در خود دارید، کل دنیای شما دگرگون می شود.... باید توجه کرد که ما نمی توانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم. اگر از شجاعت کسی به وجد می آیید ، به دلیل آن است که در وجودتان ویژگی شجاعت را دارید و اگر گمان می کنید کسی خودخواه است، مطمئن باشید شما هم می توانید همان اندازه خودخواهی نشان دهید. هر چند ما همه این ویژگیها را پیوسته ابراز نمی کنیم، اما هر یک از ما این توان را داریم که آن ویژگیهایی را که می بینیم از خود نشان دهیم...

یکایک جنبه های وجود ما به درک و مهربانی نیاز دارد. اگر ما مایل نباشیم که این محبت را نسبت به خود روا داریم،‌ چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که جهان آن را نثار ما کند؟ برخی وجود درونی خود را دوست دارند اما نمی توانند بیش از یک دقیقه سر و وضع خود را در آینه ببینند و برخی دیگر همه پول و وقتشان را صرف ظاهر می کنند و از آنچه در درون دارند بیزار هستند. زمان آن رسیده که به تمامیت وجودمان توجه کنیم تا بتوانیم هر بخش درونی یا بیرونی را که مایل باشیم آگاهانه دگرگون کنیم...یکایک اجزای ما موهبتی را در بردارد. با دوست داشتن همه وجودمان می توانیم حقیقتا همه افراد را دوست  بداریم ودر آغوش بکشیم..."

کتاب در جایی داستانی از ملا نصرالدین را هم تعریف می کنه!

" روزی حکیمی با ملا نصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید اورا در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد . تکه گچی برداشت و بر د رخانه ملا نوشت "نادان ابله". ملا به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت "قرارمان را فراموش کرده بودم.مرا ببخشید تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل دیدم به یاد قرارمان افتادم!"

"معمولا رنجش ما ا ز رفتار دیگران به دلیل جنبه حل نشده ای در درون خود ماست.باید به تمامی مطالبی که هنگام صحبت با دیگران،‌قضاوت یا راهنمایی آنها می گوییم به دقت گوش دهیم:در واقع مخاطب اصلی خودمان هستیم. آن حکیم می توانست به جای نادان ابله بنویسد نادان بی تربیت،‌بی فکر بی ملاحظه، ترسوی نامرد ، ویا آنکه می توانست نگران ملا شود. هنگامی که خصلتی در خود داریم که برایمان حل نشده، رویدادهایی را به زندگی خود جلب می کنیم تا در تملک آن وجه مطرود ما را یاری کنند. آن حکیم از غیبت ملا ناراحت شد و ویژگی مطرود خود را که "نادان ابله" بودد فرافکنی کرد."

اگر ولم کنید همه کتاب رو تایپ می کنم! بقیشو خودتون بخونید. بخصوص درباره اینکه موهبت صفات منفی وجودمون برای شخص خود ما در چیه و...

منتظر نظراتتون هستم.

 


 
comment نظرات ()