سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
 

ای خدا ای مولای من چه بسیار کارهای زشتم مستور کردی و چه بسیار بلاهای سخت از من بگردانیدی و چه بسیار از لغزشها که مرا نگاه داشتی و چه بسیار ناپسندها که از من دور کردی و چه بسیار ثنای نیکو که من لایق آن نبودم و تو از من بر زبانها منتشر ساختی...

 

از دعای کمیل


 
comment نظرات ()
 
 
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
 

دوست دارم آدمهایی رو که در هزار لای تردید با خودشون دست و پنجه نرم میکنن ولی اون لبخند مصنوعی پر مدعا رو از روی صوتشون به هیچ قیمتی بر نمیدارن...دوست دارم آدمایی رو که نه شجاعت دارن جلوی روت باهات مخالفت کنن ،نه انقدر شهامت که کنارت بذارن و خودشونو راحت کنن...دوست دارم آدمهایی رو که زیر و روتو براشون عریان میکنی و باز باهات مثل کف دست نیستند، دوست دارم آدمهایی رو که صداقت ندارن...

چون یادم میندازن که حتما خودم هم این عیبها رو دارم که توی اونها تشخیصش میدم....

چون میخوام تمرین کنم بنده های خدا رو همونطور که خودش دوستشون داره، دوست داشته باشم...

برای همون خدایی که منو بخاطر باور داشتن بهش و گوش دادن به حرفش مسخره میکنن، دوستشون دارم...


 
comment نظرات ()
 
 
آیا او برای بنده اش کافی نیست؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

  • و کلیدهاى غیب، تنها نزد اوست. جز او [کسى‏] آن را نمى‏داند، و آنچه در خشکى و دریاست مى‏داند، و هیچ برگى فرو نمى‏افتد مگر [اینکه‏] آن را مى‏داند، و هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین، و هیچ تر و خشکى نیست مگر اینکه در کتابى روشن [ثبت‏] است.

سوره انعام- آیه ۵٩


 
comment نظرات ()
 
 
پیامبران زندگی ما
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر را می خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. شقیق (ره) گفت: ای غلام، چه جای خرمی ست؟ نبینی که خلق از گرسنگی به چنین روزی افتاده اند؟ غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی کدخدای دهی خاص است و چندین انبار غله دارد. مرا گرسنه نگذارد. شقیق حالش متغیر گشت. گفت: الهی! این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو صاحب جهان هستی هستی و روزی دهنده. ما چرا اندوه خوریم؟ به موجب این، از شغل دنیا دست برداشت و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسید. پیوسته می گفت: من شاگرد غلامی هستم....

چند نفر تا حالا توی زندگی ما نقش اون غلام  رو بازی کردند؟؟ دارم بهشون فکر میکنم...با احساس حق شناسی... خدا میدونه چند بارتا حالا از این پیام رسانها به زندگی ما فرستاده شدن و ما صداشون رو نشنیدیم، ‌پیامشون رو درک نکردیم و با سادگی و بی اعتنایی ازشون گذشتیم ...شاید اگه یه روز پازل زندگیمون رو با همه عظمتش جلوی چشممون پهن کنیم،‌ بتونیم جای خالی این قطعات گمشده رو به وضوح توش ببینیم...خدا کنه قطعه های گمشده مون کوچک و در حاشیه باشن...ترسناکه سالها بگذره و روزی بفهمیم قطعه اصل کاری رو سر جاش نذاشتیم...یا اصلا پیداش نگردیم که بذاریم...

Your moment of awakening can come to you at any
time, and through any person. Therefore, honor all times and all people,
for the moment of your deliverance may be at hand. There will be more
than one such moment in your life. Indeed, your life has been created to
bring you just such moments.

- Neale
... Donald Walsch

"لحظه بیداری تو در هر لحظه و به وسیله هر شخصی میتواند فرا رسد...پس هر لحظه و هر فردی که وارد زندگیت میشود را قدر بدان...در زندگیت بیش از یکبار چنین لحظاتی خواهی داشت...در حقیقت زندگی برای همین است که چنین لحظاتی را برای تو به ارمغان آورد..."


 
comment نظرات ()
 
 
آنطوری که می توانی باشی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف نتراشیده و لباسهای گل آلود، با وقار و متانت مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر میدارد و به طرف او دراز می کند.
مرد مست هاج و واج به مرد خوش لباس و خوشروی تابلو نگاه میکند و میگوید: "اینکه من نیستم."
نقاش پاسخ میدهد :" من شما را آنطوری که میتوانید باشید کشیده ام."


برگرفته از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش، تالیف مسعود لعلی"



به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


 
comment نظرات ()
 
 
نپرستید بابا جان! نپرستید!
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

نمیدونم چرا همیشه ما آدمها باید یه چیزی برای پرستش پیدا کنیم و تا سرحد مرگ بهش دل خوش کنیم تا بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم. می دونم شاید این ریشه در میل ذاتی انسان به پرستیدن داره. اما نمیشه این علاقه زیاد به پرستش رو برای همون خدا نگه داریم؟ یا اصلا کلا هیچ چیز رو نپرستیم؟

یکی میشه مثل رییس من و مدل ریاضیشو میپرسته، یکی میشه مثل فلان دوستم و مد رو میپرسته، یکی خوناده اشو، یکی نفسشو، یکی عقیده اشو، یکی دینشو، یکی بی دینیشو، یکی یه مکتب مزخرف یا غیر مزخرفو، یکی یه رابطه رو،ی یکی کارشو،یکی لباسشو، یکی بچه اشو، یکی فامیلاشو، یک دوستاشو، یکی کتابشو، یکی یه اسطوره رو، یکی یه رنگو، ، یکی یه فکرو، یکی یه آدم رو....

نپرستید بابا جان ! نپرستید!  اگه هم خدا رو نمی خواهید بپرستید تو رو خدا هیچ چیز دیگه ای رو نپرستید! هر چقدر هم که اون چیز خوب و ناز و منطقی و زیبا باشه! بسه دیگه ما ملت همش باید یه چیزی رو بپرستیم؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلارام
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل به نجوم و طب و غیرذالک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آنچ مقصودست بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد. این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست؛ از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

فیه ما فیه
مولانا



 
comment نظرات ()
 
 
حج مقبول
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

این مطلب رو عینا از وبلاگ پائولو کوئلیو (نویسنده برزیلی معاصر) نقل می کنم. داستانیست که شاید بارها شنیده باشیم. فکر کردم خوندن متن انگلیسیش هم جالب باشه. این مطلب رو به بابای عزیزم تقدیم می کنم که یکی از بزرگترین آرزوهاش سفر حجه. شاید با خوندن این داستان باور کنه شاید بارها این سفر رو رفته...

Conversation in heaven

Abd Mubarak was on his way to Mecca when one night he dreamed that he was in heaven and heard two angels having a conversation.
“How many pilgrims came to the holy city this year?” one of them asked.
“Six hundred thousand”, answered the other.
“And how many of them had their pilgrimage accepted?”
“None of them. However, in Baghdad there is a shoemaker called Ali Mufiq who did not make the pilgrimage, but did have his pilgrimage accepted, and his graces benefited the 600,000 pilgrims”.
When he woke up, Abd Mubarak went to Mufiq’s shoe shop and told him his dream.
“At great cost and much sacrifice, I finally managed to get 350 coins together”, the shoemaker said in tears. “But then, when I was ready to go to Mecca I discovered that my neighbors were hungry, so I distributed the money among them and gave up my pilgrimage”.

مکالمه ای در آسمان

عبدالمبارک در راه مکه بود که شبی در خواب گفتگوی دو فرشته را در آسمان شنید:

-امسال چند نفر زائر به حج آمدند؟

-ششصد هزار نفر

-و حج چند نفرشان مقبول شد؟

-هیچیک. گرچه در بغداد کفاشی هست به نام علی موفیق، که نتوانست حج بگزارد،‌اما حجش مقبول گشت و فضائلش شامل حال آن ششصد هزار نفر شد.

 

عبدالمبارک به سراغ  علی موفیق شتافت و رویایش را با او در میان گذاشت. علی گفت :" با زحمت بسیار زیاد ٣۵٠ درهم پس انداز کرده بودم تا به حج بروم. اما درست قبل از سفر دریافتم که همسایگانم گرسنه اند. پس آن مبلغ را بین ایشان تقسیم کردم و از حج صرفنظر کردم."

 


 
comment نظرات ()
 
 
خدای من، خدای او...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

وقتهایی هست که تلنگری از کسی که در زمینه ای باورش نداری تو را میبرد به جایی که به خود بیایی و باز فکر کنی، به باورهایت، به تصویرهای ذهنیت، به تعصبهای بی پایه و اساست، به محدود شدنت در دایره امن عادتهای ذهنی،...وقتهایی هست که باید بروی و بگردی و مخالفترین آدم روی زمین را پیدا کنی در طلب سیلی خوردن...این یک موهبت است که کسی تو را با بعد دیگری از وجودت آشنا کند...بعدی که زیر هزار نقاب و توجیه پنهانش کرده ای، بی آنکه بدانی...


وقتهایی هست که نمیخواهی ولی کسانی را به زندگیت دعوت میکنی که برایت پیامی دارند...پیامی که ممکن بود به بهای گزافی در پس یک تجربه دردناک بیاموزی را یکنفر، که ممکن است بیریط، احمق، نفهم، متعصب، متحجر، ول انگار، بی ملاحظه یا هر چیز دیگر بنامیش ، به رایگان به تو میدهد و از زندگیت میرود...اینطور وقتها معمولا انقدر مشغول ترمیم غرور شکسته شده، اعتبار بربادرفته، عقاید زیر سوال رفته، و جنگهای درونیت میشوی که از یاد میبری از او، از این دوست سخاوتمند، از این موهبت رایگان و گرانقدر ، قدردانی کنی...


برای من نه یکبار که بارها این لحظات روی داده اند...


و آخرینش هدیه ای بود که از یک دوست بسیار متفاوت با خودم دریافت کردم...گاهی آنها که فکر میکنیم دورند بسی نزدیکند و خودی که نزدیک می پنداریمش بسی دور...
مثل همیشه با این دوست سرسخت و لجباز بحثهای افلاطونیم را شروع کرده بودم..همه چیز از صدای  آژیر مخصوص اعلام وضع اضطراری هوا که در شهر پیچید شروع شد...مثل همیشه ضربان قلبم به یاد صدای آزیر وضعیت قرمز روزهای موشکباران تندتر شد و برای او شرح حال کودکی و نوجوانی پر استرسم را دادم...واضح بود که وحشت کرده از شنیدن داستان ترکیدن بیمارستان نزدیک خانه مان و از بین رفتن هزاران آدم و ندانستن اینکه آیا تو میمانی یا نه...بحث سیاسی شد...و من به او که  نه خدا، نه روح و نه زندگی پس از مرگ را باور دارد گفتم :"بیشک خدا از متعصبان مذهبی که تصویر غلطی از او به دیگران مینمایانند بیزار تر است تا آنان که اصلا او را باور ندارند.."
در برابر چشمان حیرت زده من پاسخ داد: " آیا خدای تو از کسی بیزار است؟..."

و من لال شدم...


 
comment نظرات ()
 
 
مکاشفات عرفانی آخرین روزهای بیست و نه سالگی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

شاید اگه عارف میشدم،‌دوست داشتم فقط یک چیزی مشابه شیخ ابوالحسن خرقانی بشم...

این هم آخر کمال طلبی منه...

حرفهاش خیلی دلنشینه...انگار این آدم قلبش رو برای همه دنیا باز کرده...به قول خلیل جبران بدون ترس ازاسیب دیدن عشق میورزیده...

نمیدونم توی این دنیا آدمی دلنشینتر از آدم عاشق پیدا میشه؟ عاشق ناب...عاشقی که عشق بورزه که فقط عشق ورزیده باشه و دیگر هیچ...عاشقی که به این آسانیها آزرده نشه...عاشقی که از عشق بندی نسازه...عاشقی که بی قید و شرط عشق بورزه...

شاید چنین عاشقی اول عاشق خودش شده باشه. مگه میشه بدون عشق به خود به دیگری عشق ورزید؟

ببینید این شیخ محبوب من چه ها  می فرماید:

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند - من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست

عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند ، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.

کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.
کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.

آن راه که به بهشت می رود نزدیک است ، و راه که به خدای می شود دورست.

قسمت کرد حق تعالی چیز ها را بر خلق...
اندوه نصیب جوانمردان نهاد و ایشان قبول کردند.

آن کس که نماز کند و روزه دارد
به خلق نزدیک بود
و آن کسی که فکرت کند به خدای.

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

 


 
comment نظرات ()
 
 
کمدین آماتور
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

فکر کنم دارم به جاهای خوبی‌ می‌رسم. دارم تبدیل میشم به یک دایره المعارف که اطلاعات در مورد نحوه برخورد با هرگونه بدشانسی‌ و ناکامی در من ثبت شده. کافیه یک سری به فهرست من بزنید، باور کنید همه رقم بدبیاری توش ثبت شده. اما اون جای خوبی‌ که بهش رسیدم اینه که می‌تونم در حال ناامیدی بشینم و با بیخیالی وب‌گردی کنم و این پست رو بنویسم! شاهد هم از غیب برام رسید: ناگهان در اینترنت به یک جمله جالب برخورد کردم:" خداوند نمایشنامه های کمدی زیادی مینویسد، مشکل اینجاست که کمدینهای خوبی‌ پیدا نمیکند." خواستم اعلام کنم دارم تبدیل میشم به یک کمدین آماتور. در واقع فکر میکنم حدی برای تحمل سختیها هست که وقتی‌ از اون حد بگذریم، دیگه چاره ای به جز کمدین شدن و خندیدن به داستان زندگیمون باقی نمیمونه!!!


 
comment نظرات ()
 
 
شکرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

یک روز نسبتا معمولی. راهرو ساکت و کم رفت و آمد، اتاق کمی‌ سرد،که نوشیدن چای داغ  از فنجان بزرگ سبزم رو دلپذیرتر میکنه. گرم کارم. یک کار محاسباتی خسته کننده با یک گروه فرانسوی که به جز ایراد بنی‌ اسراییلی کمک دیگه‌ای از دستشون برنمیاد! صدای رادیوی اینترنتی کمی‌ در این شرایط آرامشبخشه.گرچه باید یک فکری به حال خودم و این گمگشتگی در موسیقی جدید ایرانی‌ بکنم. احساس کسی‌ رو دارم که بعد از سالها از غار بیرون اومده و  این پدیده‌های جدید رو نمیشناسه. میدونم که دچار مرض "دوست نداشتن هر چیزی که همه دوست دارن" هستم، پس خیلی‌ این تشنج ناشی‌ از شنیدن موزیک نابهنجار جدید رو جدی نمیگیرم. نهایتاً هر از گاهی گوشی هدفن رو درمیارم تا مغزم نفسی تازه کنه. اما اخبار رو می‌‌بلعم. با اسم دانشگاه تهران میرم به خاطرات ده دوازده سال پیش، با شنیدن قیمت گوشت سعی‌ می‌کنم آخرین قیمت اون موقعها رو به یاد بیارم، بعد میرم توی فروشگاه شهروند، خریدهای عصر پنجشنبه، تهران شلوغ و پرهیجان، جوونی‌ و هزار رویای خام! خودم رو به یاد میارم با دلخوشی‌‌های کوچک و بزرگم، با دنیای کوچیکی که فکر می‌کردم خیلی‌ بزرگه و روح بلندپروازی که اون اواخر دیگه توی اون شهر دوست داشتنی جاش رو پیدا نمیکرد.به اینجا که میرسم به سرعت خودم رو دوباره وارد چرخهٔ خاطرات می‌کنم. درونم کسی‌ هست که دلش نمیخواد به روزای آخر فکر کنه. دوست داره برای خودش توی همین اتاق ۶ متری یه تهران کوچیک بسازه، و مجسم کنه الان ممکنه یکی‌ از اونائی که هزاران فرسخ دورن و خیلی‌ عزیز، پشت در اتاق ظاهر بشه.

بیرون باد تندی می‌وزه، با اینکه پنجره بسته است، ناگهان تکه کاغذی از روی طاقچهٔ بلند کنار پنجره می‌افته روی میزم و حال و احوالم رو عوض میکنه. نامه هام به خدا که گذاشته بودمشون در مرتفع ترین جای اتاق که راحتتر به دستش برسه. دستنوشته‌های روز هایی که حس یک مورچهٔ گمشده در یک صفحهٔ سیاه رو دارم که انگار در این دنیا دیده و یا فهمیده نمیشه. از اون روزها که اگه با این رفقای اینور آبی‌ حرف بزنی‌، هاج و واج نگاهت می‌کنن.  روزهایی که نمی‌خوای با صدای نه چندان سر حالت  عزیزترین‌ها رو دل نگران کنی‌. اون روز هایی که همهٔ شماره تلفنها و ایمیل آدرس‌ها رو بالا و پائین می‌‌کنی که ببینی‌ به کی‌ بگی‌ که تجربه کردن این دنیا یک کم درد داره، و هیچکس رو پیدا نمیکنی‌. پس دست به کار میشی‌ و مینویسی به خودش که حواسش هست چه موجود کم ظرفیتی خلق کرده. بعد هم میگذاریش روی طاقچه که راحت تر بخونه... و اون هم امروز نامه تو میندازه پائین، شاید برای بازنگری، یا اصلاح، شاید برای اعلام اینکه دریافت و پیگیری شد، یا اینکه فعلا وقتش نیست ترتیب اثر بده، شاید هم فقط برای اینکه شکرش کنم که امروز از اون روزها نیست...

 


 
comment نظرات ()
 
 
هومیوپاتی ایدئولوژیک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

هیچ چیز به اندازه معاشرت با یک آدم کمونیست نمی تونه آدم رو به خدا معتقد کنه! اونم از نوع آلمانیش. شرط می بندین؟ بعدا بیشتر توضیح میدم!


 
comment نظرات ()