سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
حج مقبول
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

این مطلب رو عینا از وبلاگ پائولو کوئلیو (نویسنده برزیلی معاصر) نقل می کنم. داستانیست که شاید بارها شنیده باشیم. فکر کردم خوندن متن انگلیسیش هم جالب باشه. این مطلب رو به بابای عزیزم تقدیم می کنم که یکی از بزرگترین آرزوهاش سفر حجه. شاید با خوندن این داستان باور کنه شاید بارها این سفر رو رفته...

Conversation in heaven

Abd Mubarak was on his way to Mecca when one night he dreamed that he was in heaven and heard two angels having a conversation.
“How many pilgrims came to the holy city this year?” one of them asked.
“Six hundred thousand”, answered the other.
“And how many of them had their pilgrimage accepted?”
“None of them. However, in Baghdad there is a shoemaker called Ali Mufiq who did not make the pilgrimage, but did have his pilgrimage accepted, and his graces benefited the 600,000 pilgrims”.
When he woke up, Abd Mubarak went to Mufiq’s shoe shop and told him his dream.
“At great cost and much sacrifice, I finally managed to get 350 coins together”, the shoemaker said in tears. “But then, when I was ready to go to Mecca I discovered that my neighbors were hungry, so I distributed the money among them and gave up my pilgrimage”.

مکالمه ای در آسمان

عبدالمبارک در راه مکه بود که شبی در خواب گفتگوی دو فرشته را در آسمان شنید:

-امسال چند نفر زائر به حج آمدند؟

-ششصد هزار نفر

-و حج چند نفرشان مقبول شد؟

-هیچیک. گرچه در بغداد کفاشی هست به نام علی موفیق، که نتوانست حج بگزارد،‌اما حجش مقبول گشت و فضائلش شامل حال آن ششصد هزار نفر شد.

 

عبدالمبارک به سراغ  علی موفیق شتافت و رویایش را با او در میان گذاشت. علی گفت :" با زحمت بسیار زیاد ٣۵٠ درهم پس انداز کرده بودم تا به حج بروم. اما درست قبل از سفر دریافتم که همسایگانم گرسنه اند. پس آن مبلغ را بین ایشان تقسیم کردم و از حج صرفنظر کردم."

 


 
comment نظرات ()
 
 
تاثیر گذاری اجتماعی خیلی راحتتر از آنیست که فکرش را می کنیم!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

بعضی از ما فکر می کنیم در این دنیا تا کسی نباشیم یا کار بخصوصی انجام ندیم،‌ در زندگی آدمها تاثیری نداریم. گاهی از یاد می بریم همه این چیزایی که بعنوان روزمرگی انجام میدیم یا حرفهایی که خیلی فکر نکرده و طبق عادت از دهنمان بیرون میاد،‌ممکنه اثری بر زندگی ، تصمیم یا نگرش کسی در دورو برمون داشته باشه. شاید برای همین هم هست که خیلی مسوولانه در قبال حرفها یا اعمالمون رفتار نمی کنیم. می خوام باهاتون یک درد دل کنم. اگه شما هم از اون دسته هستید که گاهی مثل من اینجوری فکر می کنید به این درددل من گوش کنید:

مدتیه که همراه همسرم و پسرم در ینگه دنیا زندگی می کنیم. هرچه که عمر اقامت ما در اینجا بیشتر میشه،‌سئوالات و تردیدهای ذهن من هم بیشتر میشه. چیزهای خیلی خیلی بزرگی رو در سرزمین مادری از دست دادم . چیزهای خیلی خیلی کوچکی هم هست که اینجا خیلی دوست دارم. چیزهای کوچکی که وقتی با هم جمع می شن روزهای عمر من و خانواده ام رو می سازن. چیزهایی که به نظر در مقابل از دست دادنهای بزرگ من چندان بزرگ نیستند،‌ ولی حقیقت اینه که همون جوهر و اصل زندگی واقعین.

وقتی امروز در حال رانندگی، چراغ سبز شد و من با کمی تردید در انتخاب مسیر شروع به حرکت کردم،‌ایده نوشتن این مطلب در ذهنم کلید خورد. می دونید چرا؟ چون اول طبق واکنش طبیعی چند ساله ام در وطن،‌خودم رو منقبض کردم و منتظر شدم ماشین پشتی در حالیکه بیرحمانه ازم سبقت می گیره چند تا فحش آبدار هم نثارم کنه و اون چند تا راننده دیگه ای هم که اینکار رو نمی کنن،‌ با خودشون بگن راننده زنه دیگه! تراکتور می بره...! آرامش و احترامی که در این موقعیت بسیار بی اهمیت از جامعه دریافت می کنم رو خیلی دوست دارم .

چیزهای دیگه ای هم هستن که خیلی دوست دارم و باعث می شن روزهای آرومتری رو دور از وطن بگذرونم...

 میدونم چند سال دیگه که پسرم میره مدرسه ،صبح وقتی که پسرم بخواد سوار سرویس مدرسه بشه،‌ ماشینهای همه مسیرهای عبوری در هر جهتی که در حال حرکتن می ایستن تا پسرم سوار بشه و سرویس حرکت کنه.

وقتی در حال رانندگی هستیم،‌به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی همه ماشینها به سرعت و با دلسوزی خاصی به لاین راست میرن یا همونجا که هستن توقف می کنن. اونوقته که شعر سعدی ظرف چند ثانیه در کل خیابان متجلی میشه :بنی آدم اعضای یکدیگرند.... که در آفرینش ز یک گوهرند

از راهنمایی و رانندگی که بگذریم،‌ وقتی وارد دانشکده می شم و در اتاقم رو باز می کنم،‌ خدا رو شکر می کنم بخاطر اون طرز فکری که به من مهاجر جهان سومی و تازه خاورمیانه ای،‌یک اتاق میده با اسمم که روی اون حک شده ،بعلاوه همه شرایط مساوی با بقیه آدمها صرفنظر از اینکه پوششم چیه، روزهای تعطیلم رو چطور می گذرونم ، ‌عقاید خانواده ام چیه و به چه میزان برای رییسم خودشیرینی می کنم.

وقتی به عکس پسرم روی میز کارم نگاه می کنم خیالم راحته که امروز هم یک روز بیشتر از من ریزه کاریهای کار گروهی رو یاد می گیره. تمام فعالیتهای کلاسیشون جمعیه و به سمت ستاره یا قهرمان پروری پیش نمیره. تمایل به اول بودن و موفقیت کاذب بدون احترام به همنوع درش ایجاد نمیشه و باهاش کاملا مثل یک انسان مسوول رفتار میشه. حتی کارهایی که من با اخلاقهای افراطی مادرانه ام بهش محول نمی کنم رو به خوبی یاد می گیره و  به سمت مستقل و اجتماعی شدن پیش میره. معلمش میدونه که در برابر وظایفش مسووله و باید کارشو تمام و کمال انجام بده،‌صرفنظر از اینکه من امروز صبح حوصله داشتم بهش سلام کنم  و کلی قربون صدقه اش برم،‌یا اینکه هر روز ازش زهر چشم بگیرم یا نه. احساساتش رو در رفتارش با بچه های مردم بصورت نابجا دخیل نمیکنه،‌و در بدترین حالت به بچه ام میگه "من این کارت رو دوست نداشتم." نه اینکه"تو یک موجود بد و به دردنخوری"

وقتی رییس یهودیم میفهمه که من گاهی در اتاقم رو برای نماز خوندن می بندم، ‌به جای اینکه روم برچسب امل و متحجر و متعصب بودن بزنه، یا من رو از لیست مدعوین مهمانیهاش حذف کنه، احترام بیشتری بهم می گذاره و حتی وقتی ما رو برای شام به یک رستوران گرانقیمت دعوت میکنه، با اینکه حتی برای ما ناخوشایند نیست،‌به احترام ما لب به الکل نمی زنه.

رییس جدیدم هم که اینو می فهمه از من می خواد سر میز شام در خونه اش دعای قبل از شام رو بخونم(که البته توضیح بهش میدم که ما همچین چیزی نداریم) و به من با کمال محبت میگه من برای اون لحظاتی که در اتاقت رو می بندی و عبادت می کنی احترام ویژه ای قایلم.

وقتی برای مهمونی خونه دوستی دعوت شدی یا اینکه کسی رو دعوت کردی،‌ دیررسیدن نشونه خوش کلاسی نیست و حتی کسانی که عادت به در آوردن کفش ندارند،‌میپرسند و اگه بخوای کفششون رو از پا در میارن.

در محیط کار ، در اجتماع،‌ در بازار،‌در پایین و بالای شهر، همه جا همه برنده-برنده فکر میکنن. اونچه که ما زرنگی به حساب میاریم ،اینجا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران تلقی میشه و هیچ کس از رعایت حق دیگران احساس عقب ماندن،‌تحقیر شدن،‌روی زیادی به کسی دادن،‌ و برتر بودن نمی کنه!

وقتی می گن زباله ها رو تفکیک کنید، جمهوریخواهها و دمکراتها همه اینکارو میکنن صرفنظر از اینکه چه حزبی حاکمه. چون عقلشون رو به کار می اندازن و میدونن اینکار در نهایت به نفع آینده فرزندانشون و نسلهای آینده است،‌ و با عدم انجامش انتقام نارضایتیهای دیگه شون رو نمیتونن بگیرن.

از نگاههای بد و حرفهای نا خوشایند در امانم. اگه آدم مریضی هم پیدا بشه و اینکار رو بکنه با یک شکایت ساده ،‌پلیس بهش ادب یاد میده‌،البته نه با شلاق!

حتی اگه خودم به بچه ام بی احترامی لفظی یا بدنی! کنم،‌پلیس حال خودم رو هم جا میاره.

وقتی به باشگاه برای ورزش میرم،‌انقدر محو و نامریی هستم که گاهی دستم رو توی دستگاه فرو میبرم که مطمین شم روح نیستم! می تونم با یک لباس پاره کهنه و کفش سوراخ ،‌یا صد کیلو چاقتر یا لاغتر از اینی که هستم برم و هیچ کس حتی نگاهم نکنه و هزار تا توصیه طلب نشده و قضاوت آنچنانی تحویلم نده...

آخ گفتم قضاوت...

امان از قضاوت...

میتونم هر جور که دوست دارم و‌ به هر طریقی که می پسندم،‌ بپوشم،‌ راه برم، ‌فکرکنم،‌ نفس بکشم، زندگی کنم ...

بدون اینکه کسی درباره عقیده من یا هویت انسانی من قضاوت کنه یا من رو از یک موقعیت ممتاز اجتماعی محروم کنه.

من میتونم به راحتی خود خود خودم باشم. اون خودی که سالها در درون خودم گمش کرده بودم.

و میتونم در کنار آدمایی باشم که من رو همینطور که هستم می پذیرند و به حقوقم احترام میگذارن.

اونوقت منم دارم یاد می گیرم یک شهروند واقعی باشم ، چون عقلم و دلم به من میگه این شهروند، به یک انسان واقعی نزدیکتره...پذیرا،‌مسوول،‌عاشق و تاثیر گذار...

باز هم فکر میکنید ما روی زندگی و آرامش هم هیچ تاثیری نداریم؟


 
comment نظرات ()
 
 
موهبتهای زندگی من
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

زندگی سه چیز را نیک به من ارزانی داشته است : مادرم ، که اجازه داد رهسپار شوم، همسرم، که به من و کارم ایمان داشت و پدرم ، که مبارزی را که در درونم ساکن بود ، بیدار کرد.

 

 

 

*ایده این نوشته  از کتاب "نامه های عاشقانه یک پیامبر" نوشته "جبران خلیل جبران" گرفته شده.


 
comment نظرات ()
 
 
دستهای خوشمزه!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

باز هم سر کارم. هرازگاهی از کشوی میزم ناخنکی می زنم به پسته های پوست کنده شده با دستهای ظریف مامان و گردوهای مغز شده با دستهای بزرگ بابا. خودم که قیافه خودمو نمیبینم ولی فکر کنم الان درست عین پارسا شدم وقتی صبحها خودشو لوس می کنه و میچسبه به بغل من یا باباش.

به به چه زندگی خوشمزه ای! قربون دستای مهربونتون برم که انقدر شادمانی به آدم تزریق می کنن!


 
comment نظرات ()
 
 
من دیر باور...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

از اواسط آذز ماه پارسال تا امسال،‌ هر از گاهی یک نگاهی به لیست شماره تلفنهای روی موبایلم می انداختم و با دیدن اسم مامان بزرگ با خودم فکر می کردم پارسال این موقع مامان بزرگ زنده بوده، ‌نشسته بوده روی تختش سیبهای پوست کنده اشو می خورده،‌با دقت خاص خودش همه سریالهای تلویزیون رو دنبال می کرده، کمی به تلفن نگاه می کرده و حسرت می خورده که نمیتونه شماره من رو خودش بگیره و نوه بی وفاش هم که بهش زنگ نمی زنه،‌ یک کم خاطراتشو مرور می کرده و منتظر میمونده که میترا از راه برسه...

احساس خوبی بود تصور اینکه پارسال همین موقع روی این زمین بوده و نفس می کشیده ...اما زمان داره میگذره و باید فکر کنم که پارسال این موقع دیگه کوچ کرده بود به خونه جدیدش. سخته عادت کردن به نبودنش. دلم نمیخواد عادت کنم که نبوده،‌ دلم نمی خواد سالها بگذره و کم کم فکر کنم در زمانهای خیلی دور کسی بوده که دوستش داشتم،‌اما الان دیگه نیست و به نبودنش عادت کردم. زمان میخواد مرهم زخمی بشه که خودم دوست دارم ملتهب باقی بمونه. دلم نمی خواد عادت کنم که نیست،‌ شاید دلم نمی خواد باور کنم که نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
حسرت
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
 

به نظر شما وقتی در این لحظه در ایران مراسم عروسی تنها برادر شماست و شما باید با کمردرد روی صندلی بنشینید و کار کنید، کدام یک از احساسات یا تفکرات یا اعمال زیر سازنده تر هستند؟

١- تفکر مثبت

٢- نثار انواع فحشها و نفرینها به تمام دولتمردان بیشرفی که اعتبار پاسپورت ایرانی را به این درجه تنزل داده اند ، همچنین تمام سیاست بازان بیشرف اینور آبی که بر سر مصلحتشان با هر ناکسی سازش می کنند و انتقامش را از ما ملت بدبخت می گیرند.

٣- احساس گناه از اینکه بیخیال همه چیز نشدید و ول نکردید بروید ایران.

۴- تجسم عروس در لباس عروسی و برادرتان در کت و شلوار دامادی و مادر و پدرتان ...احساس عروس و داماد را شاید بتوانید حدس بزنید ولی احساس پدر و مادرتان را....؟

۵- غبطه خوردن به حال هر کسی که گرین کارت دارد و می تواند راحت برود و برگردد و ادای جمله سازنده "کوفتت بشه!".

۶- به یاد آوردن اولین صحنه ای که از برادرتان به یاد دارید و در واقع اولین صحنه هایی هم هستند که از کودکی خود به یاد می آورید : یک صورت سفید لاغر با چشمهای ورغلنبیده که لای حوله سبزی پیچیده شده بود و حیرتزده شما را نگاه می کرد.

٧- به یاد آوردن تمام خاطراتتان با برادرتان : از کتک کاریهای بچگی تا کارهای بزرگی که برایتان کرده ...از روزی که هر چه پول در جیبش داشت داد و از تجریش تمام اسنکهای مورد علاقه تان را گرفت تا دست خالی به دیدنتان نیامده باشد، ‌از دلگرمیها و تشویقهایش در روزهای سخت و... اینکه سه سال پیش چنین روزهایی نذر کرد و روزه گرفت تا پسر کوچولویتان از زردی نجات پیدا کند...

٨- پرسه زدن در اینترنت به جای کار کردن تا انتقامتان را از رئیستان و دولت امریکا بگیرید.

٩- حسرت،‌ حسرت،‌حسرت....

١٠- دلتنگی،‌دلتنگی، دلتنگی،...

١١-تمام موارد

١٢- بی خیال همه چیز

 


 
comment نظرات ()
 
 
بوی تابستان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

کنار تخت پارسا نشستم و دستش در دستمه. می گه:"مامان جون !نبود..." یعنی برام قصه بگو. آخه من قصه ها رو با یکی بود یکی نبود شروع می کنم و پارسا فقط "نبود"ش یادش می مونه! شروع می کنم که مثل هر روز قصه ای از کارهای روزانه خودش براش تعریف کنم. ولی یکدفعه تصمیم میگیرم قصه روباه و کلاغ و قالب پنیر رو به زبان قابل فهم برای یک بچه دو  سال و نیمه ، بهش بگم. روباه رو به پیشی تبدیل می کنم ،‌ زاغک رو به جوجو، و شروع می کنم. وقتی میرسه به اونجا که پنیر از نوک جوجو می افته زمین، می خوام خلاقیت پسرم رو تقویت کنم و ازش می پرسم"پارسا جوجو حالا چی می گه ؟" پارسا با هیجان و عصبانیت داد می زنه:" نو پیشی! چیز ماین! اههههه" (نه پیشی! پنیر مال منه!اههههه)  از اینکه به جای کار فرهنگی-ادبی، اعصاب بچه رو خورد کردم و باعث شدم که تا صبح در خواب دنبال پیشی کنه تا پنیر جوجو رو پس بگیره یک کم پشیمون میشم. سعی می کنم به سرعت یک "نبود" دیگه بسازم و براش تعریف کنم... لای پنجره بازه و آفتاب تازه داره ساعت ٩ شب غروب می کنه. اینجا روزا خیلی بلنده. نسیم گرم تابستون به صورتم می خوره و یکدفعه بوی غروبای تابستون بچگیم روی پشت بام خونه بابا بزرگ رو حس می کنم...هوس می کنم برای پارسا قصه دختر کوچولویی رو تعریف کنم که عصرای بلند تابستون با بابابزرگش روی یک تخت با ملافه سفید لم میداد و چایی خوردن بابابزرگ توی اون لیوان بزرگ به یاد موندنی رو تماشا می کرد...یا می رفت پشت کولرها و از بوی پوشال خیس مست می شد ، یا با شلنگ سبز آب بازی می کرد و از بوی آب روی خاک گرم لذت می برد...دلم می خواد براش قصه حسن کچل رو بگم که اون دخترک روزی سه بار می شنید و هر بار هم از غول قصه می ترسید... پارسا به شیرینی می خوابه و من میمونم با خاطرات و نوستالژی همیشگی و در فکر پارسا که چه زود از پدر بزرگ و مادربزرگ دور شده...یعنی خاطرات پارسا هم رنگ و بوی خاطرات منو خواهد داشت؟


 
comment نظرات ()
 
 
برای مامان
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

مامان امشب خاگینه پختم، همونجوری که می گفتی. باور کن آرد و تخم مرغ و شیر رو به همون نسبتی که یادم داده بودی مخلوط کردم. شیرشو هم زیاد ریختم که خوشمزه تر بشه ولی باز هم مثل همیشه به خوشمزگی اون خاکینه های پفکی بی نظیرت نشد...مامان دیگه مطمئنم خاگینه من محبت دستای تو رو کم داره... دیگه هیچوقت خاگینه درست نمی کنم...یعنی من کی می تونم دوباره خاگینه اتو بخورم مامان؟


 
comment نظرات ()