سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
 

دوست دارم آدمهایی رو که در هزار لای تردید با خودشون دست و پنجه نرم میکنن ولی اون لبخند مصنوعی پر مدعا رو از روی صوتشون به هیچ قیمتی بر نمیدارن...دوست دارم آدمایی رو که نه شجاعت دارن جلوی روت باهات مخالفت کنن ،نه انقدر شهامت که کنارت بذارن و خودشونو راحت کنن...دوست دارم آدمهایی رو که زیر و روتو براشون عریان میکنی و باز باهات مثل کف دست نیستند، دوست دارم آدمهایی رو که صداقت ندارن...

چون یادم میندازن که حتما خودم هم این عیبها رو دارم که توی اونها تشخیصش میدم....

چون میخوام تمرین کنم بنده های خدا رو همونطور که خودش دوستشون داره، دوست داشته باشم...

برای همون خدایی که منو بخاطر باور داشتن بهش و گوش دادن به حرفش مسخره میکنن، دوستشون دارم...


 
comment نظرات ()
 
 
برای سارا
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

خونه رو بخاطر اومدن سارا تر و تمیز کردم و نشستم کمی استراحت کنم. خاطرات روزهای دانشکده‌،روزهای اول اشنایی با سارا و کلاسهای عجیب و غریب و همکلاسیهای به چشم من عجیب و غریب تر از همه جای ایران، دغدغه های کوچیک و بزرگم،‌ اولین روپوش سفید خریدنم با سارا، کتابفروشیهای میدون انقلاب،‌ شیرین عسلهای ساعت ١٠ با سارا و فروغ،‌ جزوه سورت کردنها، وقتهای ناهار با سارای دیکشنری به دست، اردوی مشهد، ...مثل برق و باد از سرم میگذره.

سارا میگفت میخواد بره، دیر یا زود و همه تلاشش رو هم از همون اول میکرد...من میگفتم نه میخوام بمونم و تو سرزمین مادری ته همه چیز رو در آرم و بعد اگه خواستم برم...فرق اومدنمون چند ماه شد...من کمی زودتر...اون هم قسمتیش بخاطر نامه ای که سارا در کمال ناباوری من برام نوشت و روی دسک تاپ کامپیوترم سیو کردم و بعد از یکماه ایمیلش کرم به استادی که سالها آرزوی کار کردن باهاش رو داشتم...

یکبار دو سال پیش تو غرب امریکا همو دیدیم و امروز در شرق امریکا همو میبینیم...

خیلی چیزها تغییر کرده ولی توی دلمون هنوز همون دو دختر تین ایجری هستیم که وقتی برای اولین بار همو دیدیم  رویاهای بزرگ در سر داشتیم...

سارا میاد که باز برای هم از برنامه های دور و درازمون بگیم...

و معلوم نیست دفعه بعد کی ،‌کجا، و در چه شرایطی باز همدیگرو میبینیم...

و من غرقم در اسرار این رویدادهای همزمان که آدمها رو در مواقعی که بعدها می فهمیم چقدر مناسب بوده، در مسیر هم قرار میده...

دارم میرم فرودگاه دنبال سارا...


 
comment نظرات ()
 
 
پیامبران زندگی ما
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر را می خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. شقیق (ره) گفت: ای غلام، چه جای خرمی ست؟ نبینی که خلق از گرسنگی به چنین روزی افتاده اند؟ غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی کدخدای دهی خاص است و چندین انبار غله دارد. مرا گرسنه نگذارد. شقیق حالش متغیر گشت. گفت: الهی! این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو صاحب جهان هستی هستی و روزی دهنده. ما چرا اندوه خوریم؟ به موجب این، از شغل دنیا دست برداشت و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسید. پیوسته می گفت: من شاگرد غلامی هستم....

چند نفر تا حالا توی زندگی ما نقش اون غلام  رو بازی کردند؟؟ دارم بهشون فکر میکنم...با احساس حق شناسی... خدا میدونه چند بارتا حالا از این پیام رسانها به زندگی ما فرستاده شدن و ما صداشون رو نشنیدیم، ‌پیامشون رو درک نکردیم و با سادگی و بی اعتنایی ازشون گذشتیم ...شاید اگه یه روز پازل زندگیمون رو با همه عظمتش جلوی چشممون پهن کنیم،‌ بتونیم جای خالی این قطعات گمشده رو به وضوح توش ببینیم...خدا کنه قطعه های گمشده مون کوچک و در حاشیه باشن...ترسناکه سالها بگذره و روزی بفهمیم قطعه اصل کاری رو سر جاش نذاشتیم...یا اصلا پیداش نگردیم که بذاریم...

Your moment of awakening can come to you at any
time, and through any person. Therefore, honor all times and all people,
for the moment of your deliverance may be at hand. There will be more
than one such moment in your life. Indeed, your life has been created to
bring you just such moments.

- Neale
... Donald Walsch

"لحظه بیداری تو در هر لحظه و به وسیله هر شخصی میتواند فرا رسد...پس هر لحظه و هر فردی که وارد زندگیت میشود را قدر بدان...در زندگیت بیش از یکبار چنین لحظاتی خواهی داشت...در حقیقت زندگی برای همین است که چنین لحظاتی را برای تو به ارمغان آورد..."


 
comment نظرات ()
 
 
موهبت تغییر!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

چند سال پیش که دوره های بنیان رو میرفتم، برای اولین بار با مفهمومی به عنوان "اتوماتیک نبودن" و شیفت کردن آشنا شدم ولی نفهمیدمش...

بعضی وقتها حاضر نیستیم یک درس رو آسون یاد بگیریم. دوست داریم خودمون رو بسپریم به دست سهمگین روزگار، بالا و پایینمون کنه، با وردنه پهنمون کنه، داغمون کنه و بعد در آب سرد فرومون ببره تا بالاخره بفهمیم پیامی که از فیدبک ساده یک دوست، یا کلام ارزنده یه معلم میتونستیم بگیریم چی بوده...

تغییر کردن، منعطف بودن، قابلیت این رو داشتن که در افکار و احساس و طرز فکر به راحتی شیفت ایجاد کنی، چیزهای خیلی با ارزشین... از اون سرمایه هایی ان که هیچ جا به ما یادشون نمیدن...باید گوش داد... باید دقیق بود...باید دچار بود... شاید باید این راه رو رفت تا فهمید...شاید گاهی هم باید بهایی پرداخت تا فهمید نسبی بودن چیزها رودر این دنیا...

وقتی هست که می فهمیم بهای تغییر ندادن سریع نگاه خیلی سنگینتر از بهای خراب کردن خونه امن عادتهامون بوده...کاش اون موقع خیلی دیر نباشه.کاش...

 


 
comment نظرات ()
 
 
بی تفاوتی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
 

The opposite of love is not hate, it's
indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference.
The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite
of life is not death, it's indifference. - Elie Wiesel‎

"متضاد عشق نفرت نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد هنر،‌زشتی نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد ایمان،‌ کفر نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد زندگی ، مرگ نیست،‌بی تفاوتی است..."

باید با یک آدم بی تفاوت یک مدت حشر و نشر داشته باشید تا عمق زیبایی این نقل قول رو عمیقا حس کنید!!


 
comment نظرات ()
 
 
زخم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

‎Don’t allow your wounds to turn you into a person you are not....Paulo Coelho‎

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...پایولو کویلیو

زخمهای کوچک...زخمهای بزرگ...زخمهای سطحی...زخمهای عمیق...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی نیستی؟

یک کینه ورز خشن، یک عقده ای غیر قابل تحمل، یک موجود مظلوم غصه دار، یک آدم پیچیده درونگرا، یک ترسوی فراری از اجتماع،یک انتقامجوی فرصت طلب، یک قربانی افسرده ...

کسی که نفرت می ورزد؟

کسی که همه آدمها را زخم زن می بیند؟

کسی که روزگار را بیرحم و بیمقدار می پندارد؟

کسی که دیگر بلند نمیشود تا دیگر نیوفتد؟

کسی که دیگر دوستی نمی کند تا دشمنی نبیند؟

کسی که با نیکوکار درونش عهد می کند دیگر از این غلطها نکند؟

کسی که  برای بقیه عمرش انتقام زخمها را با زخم زدن می گیرد؟

کسی که برای بقیه عمرش نقش قربانی بدبختی را بازی می کند که روزی زخم بزرگی خورده؟

کسی که همواره به دنبال راهی برای از بین بردن اثر زخم می گردد و بودنش را به پاس یک تجربه ارزشمند ارج نمی نهد؟

...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی هستی؟

قاعدتا زخمهایت ترمیم پذیرند...فقط در بدترین حالت اثر عمیقی بر جا می گذارند...تو همان عاشق بزرگ بخشاینده امیدوار بمان...




 
comment نظرات ()
 
 
نپرستید بابا جان! نپرستید!
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

نمیدونم چرا همیشه ما آدمها باید یه چیزی برای پرستش پیدا کنیم و تا سرحد مرگ بهش دل خوش کنیم تا بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم. می دونم شاید این ریشه در میل ذاتی انسان به پرستیدن داره. اما نمیشه این علاقه زیاد به پرستش رو برای همون خدا نگه داریم؟ یا اصلا کلا هیچ چیز رو نپرستیم؟

یکی میشه مثل رییس من و مدل ریاضیشو میپرسته، یکی میشه مثل فلان دوستم و مد رو میپرسته، یکی خوناده اشو، یکی نفسشو، یکی عقیده اشو، یکی دینشو، یکی بی دینیشو، یکی یه مکتب مزخرف یا غیر مزخرفو، یکی یه رابطه رو،ی یکی کارشو،یکی لباسشو، یکی بچه اشو، یکی فامیلاشو، یک دوستاشو، یکی کتابشو، یکی یه اسطوره رو، یکی یه رنگو، ، یکی یه فکرو، یکی یه آدم رو....

نپرستید بابا جان ! نپرستید!  اگه هم خدا رو نمی خواهید بپرستید تو رو خدا هیچ چیز دیگه ای رو نپرستید! هر چقدر هم که اون چیز خوب و ناز و منطقی و زیبا باشه! بسه دیگه ما ملت همش باید یه چیزی رو بپرستیم؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
جا مانده ام...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

خودمو میندازم توی ماشین و میرونم به سمت جایی که بتونم یک کم بدوم. شروع میکنم به تمرین مانترای گلو . صدای لرزان خودم رو می شنوم " اام م م م م م م م مم" تلاش سختیه برای اینکه تکه های ذهنمو از اقصی نقاط دنیا جمع کنم . یک تکه از آشپزخانه کنار فر، یک تکه از کنار خونواده، تکه ای از محل کار و فکر کارهای نیمه تمام، تلفنی که چند هفته است ازش فرار می کنم، مقاله های در حال خواندن و نوشتن و مرور کردن، تکه هایی جامانده دراسکایپ از خاطره آخرین چت خانوادگی، یک تکه بزرگ در خانه دوستی که اینروزها کمی زندگیش سخت شده، تکه هایی از مزه چیز کیک شب عید و شادی پسرک و...، جمع می شوند و به سختی کنار هم باقی میمونند.
هایده می خونه:
"بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...بزن تار و بزن تار..."
با خودم فکر می کنم دل من بیشتر از دنیا از خودم گرفته. دنیا که قبل از من هم همین بوده. صدای خودم رو میشنوم :"اممممممممممممممممممممممم

" به خودم فکر می کنم و اینکه کجا جا مونده ام... تکه های ذهنم در حال به هم چسبیدن هستن که...
پشت چراغ قرمز دیدن اون جوان بی خانمان کافیه که تکه ها باز پخش و پلا بشن. مرد جوانی با پای معلول ، لباسی نسبتا مرتب و با تابلوبی در دست :" کهنه سرباز جنگ عراق. لطفا کمک کنید."
محشور بودن با این گردن قرمزها تعلق من رو به خاورمیانه چند برابر کرده. احساسم غلبه می کنه. یاد تصاویر کشته ها و ...فرصت زیادی برای حرص خوردن ندارم. ماشینهای جلویی صف می کشن و می ایستن تا به مرد کمک کنن. گفتگوهای درونی شروع میشن. کی مقصره؟ هیولاهای شلاق زن ذهنم از راه میرسن و بحث و جدال و تحلیل رو شروع میکنن.
صدایی به من میگه "همینجا جا موندی..."
هایده هنوز می خونه " به راه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن واسه هر کی که آسون نیست
برای جاودان موندن واسه عاشق دیگه راهی به جز دل کندن از جون نیست...."
به مقصد میرسم و شروع می کنم به دویدن. هرچه تندتر بدوم بیشتر فراموش می کنم. مونیتور روبروم شروع به نمایش "جان کیو" میکنه. اشک میریزم و میدوم و فریدون مشیری رو به یاد میارم :
من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است:
و همین درد مرا سخت می آزارد

....

 
comment نظرات ()
 
 
تاثیر گذاری اجتماعی خیلی راحتتر از آنیست که فکرش را می کنیم!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

بعضی از ما فکر می کنیم در این دنیا تا کسی نباشیم یا کار بخصوصی انجام ندیم،‌ در زندگی آدمها تاثیری نداریم. گاهی از یاد می بریم همه این چیزایی که بعنوان روزمرگی انجام میدیم یا حرفهایی که خیلی فکر نکرده و طبق عادت از دهنمان بیرون میاد،‌ممکنه اثری بر زندگی ، تصمیم یا نگرش کسی در دورو برمون داشته باشه. شاید برای همین هم هست که خیلی مسوولانه در قبال حرفها یا اعمالمون رفتار نمی کنیم. می خوام باهاتون یک درد دل کنم. اگه شما هم از اون دسته هستید که گاهی مثل من اینجوری فکر می کنید به این درددل من گوش کنید:

مدتیه که همراه همسرم و پسرم در ینگه دنیا زندگی می کنیم. هرچه که عمر اقامت ما در اینجا بیشتر میشه،‌سئوالات و تردیدهای ذهن من هم بیشتر میشه. چیزهای خیلی خیلی بزرگی رو در سرزمین مادری از دست دادم . چیزهای خیلی خیلی کوچکی هم هست که اینجا خیلی دوست دارم. چیزهای کوچکی که وقتی با هم جمع می شن روزهای عمر من و خانواده ام رو می سازن. چیزهایی که به نظر در مقابل از دست دادنهای بزرگ من چندان بزرگ نیستند،‌ ولی حقیقت اینه که همون جوهر و اصل زندگی واقعین.

وقتی امروز در حال رانندگی، چراغ سبز شد و من با کمی تردید در انتخاب مسیر شروع به حرکت کردم،‌ایده نوشتن این مطلب در ذهنم کلید خورد. می دونید چرا؟ چون اول طبق واکنش طبیعی چند ساله ام در وطن،‌خودم رو منقبض کردم و منتظر شدم ماشین پشتی در حالیکه بیرحمانه ازم سبقت می گیره چند تا فحش آبدار هم نثارم کنه و اون چند تا راننده دیگه ای هم که اینکار رو نمی کنن،‌ با خودشون بگن راننده زنه دیگه! تراکتور می بره...! آرامش و احترامی که در این موقعیت بسیار بی اهمیت از جامعه دریافت می کنم رو خیلی دوست دارم .

چیزهای دیگه ای هم هستن که خیلی دوست دارم و باعث می شن روزهای آرومتری رو دور از وطن بگذرونم...

 میدونم چند سال دیگه که پسرم میره مدرسه ،صبح وقتی که پسرم بخواد سوار سرویس مدرسه بشه،‌ ماشینهای همه مسیرهای عبوری در هر جهتی که در حال حرکتن می ایستن تا پسرم سوار بشه و سرویس حرکت کنه.

وقتی در حال رانندگی هستیم،‌به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی همه ماشینها به سرعت و با دلسوزی خاصی به لاین راست میرن یا همونجا که هستن توقف می کنن. اونوقته که شعر سعدی ظرف چند ثانیه در کل خیابان متجلی میشه :بنی آدم اعضای یکدیگرند.... که در آفرینش ز یک گوهرند

از راهنمایی و رانندگی که بگذریم،‌ وقتی وارد دانشکده می شم و در اتاقم رو باز می کنم،‌ خدا رو شکر می کنم بخاطر اون طرز فکری که به من مهاجر جهان سومی و تازه خاورمیانه ای،‌یک اتاق میده با اسمم که روی اون حک شده ،بعلاوه همه شرایط مساوی با بقیه آدمها صرفنظر از اینکه پوششم چیه، روزهای تعطیلم رو چطور می گذرونم ، ‌عقاید خانواده ام چیه و به چه میزان برای رییسم خودشیرینی می کنم.

وقتی به عکس پسرم روی میز کارم نگاه می کنم خیالم راحته که امروز هم یک روز بیشتر از من ریزه کاریهای کار گروهی رو یاد می گیره. تمام فعالیتهای کلاسیشون جمعیه و به سمت ستاره یا قهرمان پروری پیش نمیره. تمایل به اول بودن و موفقیت کاذب بدون احترام به همنوع درش ایجاد نمیشه و باهاش کاملا مثل یک انسان مسوول رفتار میشه. حتی کارهایی که من با اخلاقهای افراطی مادرانه ام بهش محول نمی کنم رو به خوبی یاد می گیره و  به سمت مستقل و اجتماعی شدن پیش میره. معلمش میدونه که در برابر وظایفش مسووله و باید کارشو تمام و کمال انجام بده،‌صرفنظر از اینکه من امروز صبح حوصله داشتم بهش سلام کنم  و کلی قربون صدقه اش برم،‌یا اینکه هر روز ازش زهر چشم بگیرم یا نه. احساساتش رو در رفتارش با بچه های مردم بصورت نابجا دخیل نمیکنه،‌و در بدترین حالت به بچه ام میگه "من این کارت رو دوست نداشتم." نه اینکه"تو یک موجود بد و به دردنخوری"

وقتی رییس یهودیم میفهمه که من گاهی در اتاقم رو برای نماز خوندن می بندم، ‌به جای اینکه روم برچسب امل و متحجر و متعصب بودن بزنه، یا من رو از لیست مدعوین مهمانیهاش حذف کنه، احترام بیشتری بهم می گذاره و حتی وقتی ما رو برای شام به یک رستوران گرانقیمت دعوت میکنه، با اینکه حتی برای ما ناخوشایند نیست،‌به احترام ما لب به الکل نمی زنه.

رییس جدیدم هم که اینو می فهمه از من می خواد سر میز شام در خونه اش دعای قبل از شام رو بخونم(که البته توضیح بهش میدم که ما همچین چیزی نداریم) و به من با کمال محبت میگه من برای اون لحظاتی که در اتاقت رو می بندی و عبادت می کنی احترام ویژه ای قایلم.

وقتی برای مهمونی خونه دوستی دعوت شدی یا اینکه کسی رو دعوت کردی،‌ دیررسیدن نشونه خوش کلاسی نیست و حتی کسانی که عادت به در آوردن کفش ندارند،‌میپرسند و اگه بخوای کفششون رو از پا در میارن.

در محیط کار ، در اجتماع،‌ در بازار،‌در پایین و بالای شهر، همه جا همه برنده-برنده فکر میکنن. اونچه که ما زرنگی به حساب میاریم ،اینجا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران تلقی میشه و هیچ کس از رعایت حق دیگران احساس عقب ماندن،‌تحقیر شدن،‌روی زیادی به کسی دادن،‌ و برتر بودن نمی کنه!

وقتی می گن زباله ها رو تفکیک کنید، جمهوریخواهها و دمکراتها همه اینکارو میکنن صرفنظر از اینکه چه حزبی حاکمه. چون عقلشون رو به کار می اندازن و میدونن اینکار در نهایت به نفع آینده فرزندانشون و نسلهای آینده است،‌ و با عدم انجامش انتقام نارضایتیهای دیگه شون رو نمیتونن بگیرن.

از نگاههای بد و حرفهای نا خوشایند در امانم. اگه آدم مریضی هم پیدا بشه و اینکار رو بکنه با یک شکایت ساده ،‌پلیس بهش ادب یاد میده‌،البته نه با شلاق!

حتی اگه خودم به بچه ام بی احترامی لفظی یا بدنی! کنم،‌پلیس حال خودم رو هم جا میاره.

وقتی به باشگاه برای ورزش میرم،‌انقدر محو و نامریی هستم که گاهی دستم رو توی دستگاه فرو میبرم که مطمین شم روح نیستم! می تونم با یک لباس پاره کهنه و کفش سوراخ ،‌یا صد کیلو چاقتر یا لاغتر از اینی که هستم برم و هیچ کس حتی نگاهم نکنه و هزار تا توصیه طلب نشده و قضاوت آنچنانی تحویلم نده...

آخ گفتم قضاوت...

امان از قضاوت...

میتونم هر جور که دوست دارم و‌ به هر طریقی که می پسندم،‌ بپوشم،‌ راه برم، ‌فکرکنم،‌ نفس بکشم، زندگی کنم ...

بدون اینکه کسی درباره عقیده من یا هویت انسانی من قضاوت کنه یا من رو از یک موقعیت ممتاز اجتماعی محروم کنه.

من میتونم به راحتی خود خود خودم باشم. اون خودی که سالها در درون خودم گمش کرده بودم.

و میتونم در کنار آدمایی باشم که من رو همینطور که هستم می پذیرند و به حقوقم احترام میگذارن.

اونوقت منم دارم یاد می گیرم یک شهروند واقعی باشم ، چون عقلم و دلم به من میگه این شهروند، به یک انسان واقعی نزدیکتره...پذیرا،‌مسوول،‌عاشق و تاثیر گذار...

باز هم فکر میکنید ما روی زندگی و آرامش هم هیچ تاثیری نداریم؟


 
comment نظرات ()
 
 
بچه های ناامن دیروز، مهاجران سرسخت امروز
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

نمیدونم بالاخره میشه یک روز بیاد که من بعد از شنیدن صدای آژیری که برای اعلام وضعیت اضطراری هوا توی شهر می پیچه، ضربان قلبم صد برابر نشه ، فکر نکنم الان همه می خوان بدون برن زیر زمین و همه چراغها رو خاموش کنن، و چند دقیقه بعدش هم انتظار صدای مهیب موشک و لرزش شیشه ها بعد از انفجار رو نداشته باشم؟ معلومه برای ماهایی که اون روزها رو به یاد داریم، اینکه مردم را با یک همچین آژیری از یک  باد یا باران شدید قریب الوقوع باخبر کنن یکی از احمقانه ترین کارهای ممکنه!

این همکار گوشت تلخ آلمانیم چند روز پیش سر ناهار، بعد از اینکه جوابم به همه سوالاش درباره کارهایی که در بچگیمون می کردیم منفی بود  ازم  پرسید:" پس شماها چیکار کردین تو بچگیتون؟؟؟؟" راست میگه! چیکار می کردیم ما در بچگیمون؟ در آرزوی  عدم قطع برق موقع مشق نوشتن و تلویزیون تماشا کردن بال بال زدیم، از صبح تا بعد ازظهر برای یکساعت برنامه کودک مزخرف غمگین انتظار کشیدیم، همراه بزرگترامون توی صف شیر و مرغ و چی و چی وایستادیم... حالا هم اومدیم اینور دنیا  که از امثال شما متلک بشنویم و با سرسختی مقاومت کنیم بلکه اینجوری بچه هامون یک کم طعم امنیت روانی که ما نداشتیم رو بچشن، یا به عبارتی یک کم سوسول بار بیان!

معلومه که ماها وسط این آدمها که برای یک بارندگی ناگهانی هم نیاز به اطلاع قبلی دارند، یک کم عجیب به نظر می رسیم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تعارف علمی برای پیشگیری از ناامیدی:آری یا خیر!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
 

مدتیه که آدم مهمی شدم ! و هر از گاهی برای چند تا ژورنال مقاله ها رو قبل از چاپ بررسی می کنم . برای اونایی که ممکنه  روند چاپ مقاله های علمی رو ندونن تو ضیح بدم که معمولا اول افراد نتیجه تحقیقشون رو به صورت مقاله می نویسن و بعد به یک ژورنال میفرستن و بعد ادیتور ژورنال اون رو به چند نفر (معمولا سه نفر) می فرسته تا بخونن و نظر بدن که مقاله به نظرشون اصلا قابل چاپ هست، و اگر بله، آیا نیاز به تغییرات کوچک یا اساسی داره یا نه و اون تغییرات لازم چه مواردی هستن. در نهایت هم معمولا ادیتور تصمیم نهایی رو بر اساس نظرات مرورگرها میگیره که مقاله به چه صورتی چاپ بشه.

 فکر کنم با این روح لطیف! از من مرورگر مقاله درست و حسابی در نمیاد! چند ماه پیش یک مقاله به نظرم ضعیف بود، بعد نشستم کلی مطلب خوندم، کلی بالا پایین کردم، کلی به احساس نویسندگان فکر کردم، به اینکه اگه مقاله اش قبول بشه، خانواده ای از نگرانی رهانیده می شن! خودش کلی انگیزه برای کارهای بعدیش پیدا می کنه، شاید هم حالا یک چیزایی به دانش بشری اضافه بشه با این مقاله! بخاطر همین نشستم و کلی تو ضیح نوشتم که این کارها رو انجام بدین و این مطالب رو اضافه کنید تا قابل چاپ باشه. چند ساعت بعدش، نظرات دو نفر دیگه ای که مقاله رو مرور کرده بودن دیدم، که یکیشون مقاله رو رد کرده بود و یکی هم یکی دو تا کامنت بی ربط داده بود. و در نهایت هم ادیتور ژورنال تصمیم به رد مقاله گرفت! راستش نفس راحتی کشیدم ولی دلم سوخت که چقدر زحمت بیهوده کشیده بودم!

ایندفعه اما بدجوری گیر افتادم. نمیدونم چرا ادیتور تنبل، این مقاله رو فقط برای من فرستاده بود چند ماه پیش. از شانس من باز هم مقاله چند تا آدم تازه کار بود و ضعیف. ( این رو هم بگم که خیلی باید ضعیف باشه که من هم بفهمم! وگرنه خودم هم همچین قوی نمی نویسم!) باز هم فکر نذر و نیازها و آینده این نویسندگان عزیز رو کردم و به جای رد کردن مقاله، کلی نظرات اصلاحی دادم،بلکه یک کم به کیفیت مقاله کمک کنه. از شانس من این بیچاره ها همه نظراتم رو مو به مو اعمال کردن و مقاله رو دوباره فرستادن. حالا من نمیدونم چه خاکی برسر کنم بااین مقاله ای که باز هم به دلم نمیشینه و راستش اگه دو سه تا عامل دیگه بررسی نشه، کلا تحقیق از اساس به نظرم بیمورده. کاش میشد یکجوری به این نویسنده ها پیغام بفرستم که این کار برای چاپ مناسب نیست ، اما توو رو خدا نا امید نشید و باز هم چیزای دیگه رو امتحان کنید...فکر کنم همینکارو بکنم. فقط حیف که نمیتونم بنویسم ناامید نشید...

الان بهتر میفهمم که گاهی آدم در چند قدمی پیروزی، با یک ناامیدی بیمورد میتونه خیلیها رو از تجربه باارزش خودش محروم  کنه و اینکه گاهی کسانی در حاشیه زندگی ما بودن و هستن که اونا رو ندیدیم و نمیشناسیم ، اما برای موفق شدن ما پا به پای خودمون حرص خوردن و تلاش کردن و دل سوزوندن...دنیای قشنگیه ها، وقتی که از جای دانای کل به قضایا نگاه می کنی! خوش به حال خدا!


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی
نویسنده : جوینده - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

دارم فیلم تظاهرات تهران رو نگاه می‌کنم. پارسا در حالی‌ که مشغول ماشین بازیه به انگلیسی‌ می‌پرسه :" اینا چی‌ میگن داد میزنن؟" میخندم و میگم:" تو چه میدونی‌ پسرم!" باز هم دو شخصیتی میشم، بخشی از من دوست داره که پارسا بفهمه جریان چیه و بخشی از من براش آرزو میکنه که هیچوقت نیازی نباشه که بفهمه. اونقدر آزاد و آزاده زندگی کنه که هیچوقت احساس مردم خسته ولی‌ امیدواری که از ابتدائی‌ترین حقوقی که اون به راحتی‌ درک کرده محرومن و به قول خودش داد میزنن رو نفهمه. نمیدونم اینجوری بهتره یا بدتر...


 
comment نظرات ()
 
 
شکرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

یک روز نسبتا معمولی. راهرو ساکت و کم رفت و آمد، اتاق کمی‌ سرد،که نوشیدن چای داغ  از فنجان بزرگ سبزم رو دلپذیرتر میکنه. گرم کارم. یک کار محاسباتی خسته کننده با یک گروه فرانسوی که به جز ایراد بنی‌ اسراییلی کمک دیگه‌ای از دستشون برنمیاد! صدای رادیوی اینترنتی کمی‌ در این شرایط آرامشبخشه.گرچه باید یک فکری به حال خودم و این گمگشتگی در موسیقی جدید ایرانی‌ بکنم. احساس کسی‌ رو دارم که بعد از سالها از غار بیرون اومده و  این پدیده‌های جدید رو نمیشناسه. میدونم که دچار مرض "دوست نداشتن هر چیزی که همه دوست دارن" هستم، پس خیلی‌ این تشنج ناشی‌ از شنیدن موزیک نابهنجار جدید رو جدی نمیگیرم. نهایتاً هر از گاهی گوشی هدفن رو درمیارم تا مغزم نفسی تازه کنه. اما اخبار رو می‌‌بلعم. با اسم دانشگاه تهران میرم به خاطرات ده دوازده سال پیش، با شنیدن قیمت گوشت سعی‌ می‌کنم آخرین قیمت اون موقعها رو به یاد بیارم، بعد میرم توی فروشگاه شهروند، خریدهای عصر پنجشنبه، تهران شلوغ و پرهیجان، جوونی‌ و هزار رویای خام! خودم رو به یاد میارم با دلخوشی‌‌های کوچک و بزرگم، با دنیای کوچیکی که فکر می‌کردم خیلی‌ بزرگه و روح بلندپروازی که اون اواخر دیگه توی اون شهر دوست داشتنی جاش رو پیدا نمیکرد.به اینجا که میرسم به سرعت خودم رو دوباره وارد چرخهٔ خاطرات می‌کنم. درونم کسی‌ هست که دلش نمیخواد به روزای آخر فکر کنه. دوست داره برای خودش توی همین اتاق ۶ متری یه تهران کوچیک بسازه، و مجسم کنه الان ممکنه یکی‌ از اونائی که هزاران فرسخ دورن و خیلی‌ عزیز، پشت در اتاق ظاهر بشه.

بیرون باد تندی می‌وزه، با اینکه پنجره بسته است، ناگهان تکه کاغذی از روی طاقچهٔ بلند کنار پنجره می‌افته روی میزم و حال و احوالم رو عوض میکنه. نامه هام به خدا که گذاشته بودمشون در مرتفع ترین جای اتاق که راحتتر به دستش برسه. دستنوشته‌های روز هایی که حس یک مورچهٔ گمشده در یک صفحهٔ سیاه رو دارم که انگار در این دنیا دیده و یا فهمیده نمیشه. از اون روزها که اگه با این رفقای اینور آبی‌ حرف بزنی‌، هاج و واج نگاهت می‌کنن.  روزهایی که نمی‌خوای با صدای نه چندان سر حالت  عزیزترین‌ها رو دل نگران کنی‌. اون روز هایی که همهٔ شماره تلفنها و ایمیل آدرس‌ها رو بالا و پائین می‌‌کنی که ببینی‌ به کی‌ بگی‌ که تجربه کردن این دنیا یک کم درد داره، و هیچکس رو پیدا نمیکنی‌. پس دست به کار میشی‌ و مینویسی به خودش که حواسش هست چه موجود کم ظرفیتی خلق کرده. بعد هم میگذاریش روی طاقچه که راحت تر بخونه... و اون هم امروز نامه تو میندازه پائین، شاید برای بازنگری، یا اصلاح، شاید برای اعلام اینکه دریافت و پیگیری شد، یا اینکه فعلا وقتش نیست ترتیب اثر بده، شاید هم فقط برای اینکه شکرش کنم که امروز از اون روزها نیست...

 


 
comment نظرات ()
 
 
آخرین مد روشنفکری!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

اگه یک وبگرد بیکار باشید مثل من،‌حتما میدونید این یکی دو روزه آخرین نشانه روشنفکری چیه:" این که از مرگ کردان خوشحال نباشیم!" راستشو بخواید اصلا نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم،‌تا اینکه دیروز تصادفا در یکی از وبلاگهایی که نسبتا پرطرفداره و نویسنده اش هم دم از دمکراسی و آزادی بیان میزنه ، مطلبی خوندم که در آن نویسنده پس از نثار پاره ای کلمات بی ادبانه ،به خودش می بالید که جزو اونایی نیست که از مرگ کردان خوشحال باشه ولی هیچ احساسی هم به این قضیه نداره چون مرگ این آدم هیچ اثر خاصی بر هیچی نداره. باور بفرمایید من طرفدار هیچ دار و دسته ای نیستم و فقط به عنوان یک سوال برای ایشون کامنت گذاشتم که "پس شما بر اساس اثر یک آدم در کار و زندگیتان از مرگش خوشحال یا نارحت می شوید. به این می گن انسانیت؟" واین هم جواب بسیار گویا و مودبانه این دوست عزیزمون به بنده هست:

" خودت فهمیدی چی نوشتی ؟ نه ، جان من.
آخه این هم چیز بود نوشتی ؟
حالا جواب هم میخوای ؟ خوب بیا ، این جواب در کار و زندگی من ؟
نه . جناب.
در کار و زندگی مردم
پس چی فکر کردی ؟ عاشق جمال کردان یا هر خر دیگری که در قدرته که نیستند مردم.
فرق کردان با هزاران نفر دیگر که امروز در مملکت ما مردند فکر میکنی چیست ؟
اول اینکه کسی اونها رو نمی شناسه .
دوم اینکه از مرگ آنها کسی خوشحال نمیشه ، ولی از مرگ کردان خیلی ها خوشحال شدند.
من جزوشان نبودم.
راستی ، من اگر هر چیزی مینوشتم تو می اومدی یه چیزی بارم میکردی دیگر ، مگه نه ؟
خوب تو ب...
(این قسمت رو بنده به احترام خوانندگانم حذف کردم) و برو ، چی کار داری اصلا من چی می نویسم ؟
من میتونم بنویسم مسواک کردم ، و تو بیای بگی مسواک کردی ؟ این انسانیته ؟
حیف که به خدا اعتقاد ندارم وگرنه میگفتم خدا رو شکر که مخالفان من را از میان آدمهای با شعور انتخاب نکرده"

حالا من از شما دوستان عزیز چند تا سوال دارم ( از ایشون هم پرسیدم، اما جو دمکراتیک وبلاگشون اجازه نداد که چاپش کنن):

١- اگه خدایی نیست و من هم یکی از همین موجودات بی ارزشی هستم که خودبخود به وجود اومدم و بیشعور هم هستم و یک چرتی گفتم،‌ایشون چرا اینقدر خونشون رو بخاطر این حرف من کثیف می کنن؟ به نظر شما یک جای کار نمی لنگه؟

٢- ماها از آدما چی میدونیم که همیشه یا فورا از آدما بت میسازیم یا شیطان و تصمیم می گیریم یک آدمی حق حیات داره یا نه؟ واقعا اگه گند مدرک کردان در نمیومد،‌ما متوجه کیفیت کارش بودیم ،‌یا از جنایات احتمالیش خبر داشتیم که حالا راجع به زندگی و مرگش ابراز نظر می کنیم؟ ما از کدومیکی از آدمایی که می پرستیم چیزی می دونیم؟ اگه اونها هم مدرک تقلبی داشته باشن، باز می پرستیمشون؟ اگه مثلا یک در ملیون بفهمیم کردان هم شبها میبرده غذا برای یتیمها پخش می کرده (اینو از خودم درآوردم،‌گیر ندید) آیا باز هم اینجوری راجع بهش حرف می زدیم؟ آیا واقعا هیچکدوم از ما هیچ گناه بزرگی نکردیم که فکر می کنیم فقط بقیه اشتباهات بزرگ میکنن و به همین خاطر می تونن دیو یا فرشته بشن؟

٣- نکته جالب اینه که بر اساس مد،‌ همه ما معتقدیم حکم اعدام باید حذف بشه چون خیلی ناعادلانه هست. آیا ما واقعا به این معتقدیم ، یا اگه کسی مثل ما فکر نکنه دیگه به این معتقد نیستیم، چون نبود چنین آدمی حتما کار و زندگی ما رو راحتتر می کنه؟ قبول دارین؟

۴- یک انسانی به این روشنفکری چی میشه که این کلمات گهربار از دهانش در میاد؟

بگذریم... خوشحالم که زدم به هدف!

هممون لازم داریم بیشتر فکر کنیم. به نظر من آدمی که از رنج یک آدم دیگه متاثر نمیشه،‌یک جای کارش می لنگه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
جانور خطرناک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

در زندگانی با هر جور جانوری میشه یکجوری کنار اومد،‌ به جز جانور کمال گرا. از همان جانورانی که هر کاری می کنی بازم براشون کافی نیست و همیشه طلبکارند. همونایی که همیشه باعث میشن از خودتون بدتون بیاد و احساس به دردنخور بودن بکنین.

اینو اول صبحی نوشتم که دلم خنک شه!

لازم به یادآوری نیست که خودم هم یکی از همون جانورانم!


 
comment نظرات ()
 
 
دو سال گذشت...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
 

دومین سال هم گذشت...این رو پارسال همین موقع نوشته بودم:

...باورم نمیشه که هفته دیگه اولین سالگرد سفر ما ست. نمیخوام بگم زود گذشت، که هر ثانیه اشو حس کردم. نمیخوام بگم راحت بود، که روزگار در این یک سال چهره دیگه ای از خودشو بهم نشون داد که تو خوابم هم نمیدیدم، حتی نمی خوام بگم خیلی سخت بود، که قدرت تحمل فوق العاده ای هم همزمان بهم اعطا شده بود. فقط میخوام بگم خیلی خیلی با اونچه که تا به حال از زندگی می دونستم فرق داشت، هنوز گیجم و سردرگم. تجربه خاکستری دیدن وقایع برای من مطلق گرا بزرگترین درسی بود که از زندگی در غربت گرفتم. بزرگترین دستاورد این سفر برای من این بود که در تاریکترین روزها، بالاخره درک کردم که این درد، درد دوری از وطن و عزیزترینهام ، درد تنهایی و افتادن وسط یک قوم بی تفاوت، درد گمگشتگی بر سر چند راهی و... نیست: درد در اومدن از پیله و فشاریه که برای رشد متحمل شدم، می شم و خواهم شد.

به نظرم اون جیزی که همه ازش به غم غربت و هوم سیک و اینجور چیزا یاد میکنن، سختی روبرو شدن و تنها شدن آدم با خودشه. برای من که سخت ترین کار عمرم بوده وهست...

 

هنوز هم شاگرد مدرسه غربتم و راه درازی هم در پیش دارم برای یاد گرفتن درس هایی که هیچ کجا نمیتونستم یاد بگیرم. کلاسهای این مدرسه بیشتر از تئوری، عملی‌ هستن و همین خیلی‌ ترسناکشون میکنه، اما خوبیش هم اینه که بعد از پاس کردن درس‌ها مهارت زیادی پیدا می‌کنم. برای بعضی درسها هزینهٔ سرسام آوری باید بپردازم، ولی‌ بلافاصله یه تشویقنامه یا یک چیزی که بتونم حداقل چند روز بهش دلمو خوش کنم به دستم میرسه که تا حدی ضرر رو جبران میکنه، البته گاهی هم حسابم چنان خالی‌ میشه که فکر کنم چند سال زمان لازمهٔ که به حال اول برگرده...فرق بزرگ این مدرسه با بقیه اینه که فارغ التحصیل شدنی در کار نیست، تا بی‌نهایت ادامه داره و هر کس بسته به ظرفیتش درس برمیداره...

اما با اینکه معلم این مدرسه درسهای بزرگ و تجربیات ارزشمندی یادم میده که داره زندگیمو متحول میکنه، نمیدونم چرا نمیتونم دوستش داشته باشم و ازش قدردانی کنم...شاید چون برای پذیرفتنم در امتحان ورودی شروط سختی برام گذشت، رها کردن همهٔ آنچه که عاشقانه دوست داشتم و میپرستیدم...ولی مگه انتخاب خودم نبود؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
روش تضمینی لذت بردن از زندگی !
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

این روزها برای من  یکی از جذابیتهای زندگی ، عدم قطعیته. مثلا همین که با فکر برنامه های فردا می خوابی و صبح ناگهان کمردردت همه چیز رو تغییر میده و مجبور  میشی بمونی درازکش روی تخت و در حالیکه لپ تاپ روی شکمته وبلاگ بنویسی! خیلی هم بد نیست! نمی دونم ازشیطنت کودک درونمه یا از بالا رفتن سن و قدرت تطبیق با شرایط، به هر حال دارم یاد می گیرم که یک صبح ابری تنها توی خونه، در حالیکه می دونی رئیست داره از نبودنت سکته می کنه و کاری که بعد از یک ماه تموم کرده بودی رو می خواستی تحویلش بدی،می تونی دراز بکشی در سکوت، دور و برتو پر از کتابهایی که دوست داری کنی، دود کردن یک عود رو تماشا کنی، به رادیو ف ر د ا گوش بدی، و گاهی هم نیم نگاهی به درختا که از پنجره خودنمایی می کنن بندازی...و از همه اینا لذت ببری! بعدشم بالاخره مثل بچه آدم زنگ بزنی و وقت فیزیوتراپیتو بگیری تا وضعت از این بدتر نشه.

راستی چرا من تا حالا نمی دونستم میشه اینهمه از نگاه کردن به عود در حال سوختن لذت برد؟ این دود مستقیم که صاف میره بالاو بعد از حدود یک وجب بالا رفتن، حلقه حلقه پیچ می خوره و کم کم ناپدید میشه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
موضوعی برای فکرکردن
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

یک نفر از فرانسه  با جستجوی این عبارت در گوگل از وبلاگ رئیس آواره سر درآورده:"در مقابل عصبانیت یک مرد فقط  باید سکوت کرد، حتی اگر دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشد"!!!!!!!!!!!!!!!!
راستش من این جمله رو فقط در صورتی میتونم هضم کنم که مدت اون سکوت بیشتر از چند ثانیه طول نکشه! خدا رو شکر که من در اون لحظه پیش این دوست عزیز نبودم !
اما یک چیز دیگه هم هست که من رو بیشتر ناراحت میکنه و اون مجسم کردن تنهایی ما  آدمای امروزیه که گوگل برامون جای یک دوست همراز و دلسوز رو پرکرده ...همه یا انقدر گرفتاریم که برای شنیدن درددل همدیگه وقت نداریم  ،  یا انقدر از قضاوت شدن و شماتت شنیدن خسته ایم که برای مشورت هم به اینترنت پناه میبریم!
شاید هم هیچکدوم اینا نبوده،  مثلا می خواسته از این جستجو یک متن یا کتاب رو پیدا کنه ، یا هزار تا احتمال دیگه. اما بهرحال به نظرم حتی اگه یک در صد هم احتمال صحت فرضیات من وجود داشته باشه سوژه خوبی برای فکر کردنه ! البته من باید به محتوای جمله هم بیشتر فکر کنم..

پ.ن. البته این توضیح رو هم بدم که رئیس آواره این جمله رو هیچ جا در وبلاگش ننوشته (شاید هم به عواقب نوشتنش فکر کرده و ننوشته!) و بخاطر استفاده از چند تا کلمه مشترک در این جمله و متنهای این وبلاگ ،‌گوگل این سایت رو هم لینک کرده.


 
comment نظرات ()
 
 
ما کجا و ...
نویسنده : جوینده - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

ما نگران عاقبت دو ملیون دانشجوی علوم انسانی هستیم که در حال فاسد شدن هستند و ...باراک اوباما امشب در کاخ سفید افطار می دهد...بهتر است ما تا آخر عمرمان نگران بمانیم چون بدجوری از قافله عقب مانده ایم...


 
comment نظرات ()
 
 
رسانه ایها!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸
 

به عنوان کسی که حدود ده سال سابقه کار رسانه ای در صدا و سیمای ایران دارم ، بیشتر مجریان و دست اندرکاران فعلی را می شناسم، و از پشت صحنه ها با خبرم، باید بگم ازدیدن حرکات و رفتار مزورانه برخی از آنها در برنامه های این روزها (و همیشه) اینقدر متاثرم که نتونستم از نوشتن این چند خط خودداری کنم. حتی با اینکه نگران چشمان منتظر بابا هستم که فیلتر شدن این صفحه را تاب نمیارن.

آدمهای فاسد و دورویی که اعتراضها، تمسخرها و متلکهاشون رو فقط در اتاق فرمان میشه شنید، حالا عوض همراهی با مردم به انجام انواع مانورهای جهت دار و پر نفاق مشغولن و جالبه بدونین که بعد همه با هم به این کارهاشون می خندن! افراد با سابقه و شناخته شده شون هم که به دنبال شهرت و تایید، سالهاست هر متنی که به دستشون بدی رو می خونن و احساس لازم رو هم در حین خوندن اون منتقل می کنن در حالیکه من میدونم چقدر به اون بی اعتقادن. راستی که دلم براشون می سوزه که آزادگیشون رو گم کردن و فکر کنم  سالهاست از از دست رفتنش بیخبرن. میدونم تب شهرت رسانه ای با آدم چه کار میکنه!

بابا اولین کسی بود که تمایل به تاثیر گذاری اجتماعی رو در من ایجاد کردو من با اونچه که در رفتار و کردارش می دیدم فهمیدم تاثیرگذاری همیشه یک تریبون و بلندگو احتیاج نداره!  من هم سالها هر متنی رو که بهم دادن با آب وتاب خوندم...اما روزی رسید که دیدم دیگه از اینکار لذت نمی برم...انگار شدم هنرپیشه ای که همه فکر میکنند خودمم!  میل به تاثیرگذاری ، من رو متقاعد کرد که دیگه ادامه ندم...گرچه  تاثیرگذاری چنین کاری از طرف دست اندر کاران فعلی حالاست که برای یک ملت ارزشمنده و می تونه به روشن شدن حقایق کمک کنه.

همونطور که مرد آواز ایران، استاد شجریان، در این راه پیشقدم شد...

پ.ن: این هم نوشته جالب آقای پاکدل در همین زمینه.


 
comment نظرات ()
 
 
بحث فلسفی در یک نیمه شب بارانی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
 

معتقدم رازی هست که هر انسانی در برهه ای از زندگیش به اون پی می بره و از فهمیدنش به شدت هراسناک می شه. باور دارم انسانها از لحظه پی بردن به این راز دوباره متولد میشن و خود واقعیشون رو به نمایش میگذارن. اون راز بزرگ ، عمق تنهایی انسانه. انگار همه هستی در یک طرف و فرد در طرف دیگه قرار گرفته باشه و گویی که همه آدمهای دیگه و وقایع فقط به عنوان ابزاری در جهت عملکرد و شناخت فرد از خودش خلق  شده باشند. قبلا فکر می کردم هر کس به تناسب اتفاقات بزرگ و کوچک زندگیش، تلاشش برای درک وقایع، نوع جهان بینی و ارتباطش با افراد و... زودتر یا دیرتر این حس رو تجربه می کنه...اما چند وقتیه که نمیتونم هیچ ارتباطی بین اینها برقرار کنم...دارم مطمئن میشم که دست تقدیر همه کاره و ما هیچ کاره ایم. تقدیر برخی چنینه که خیلی زود تنها بشن،‌از دست بدن،‌ و یاد بگیرن رها کنن ...و اونوقت به راز بزرگ پی ببرن. برای برخی هم مقدره که علیرغم تعلقات فراوان و همراهان بیشمار،‌ مجازی بودن این فضا رو درک کنن و به کنج خلوت پناه ببرن...وقتی مثل قدیمیها اینو به گردن تقدیر و قسمت میندازم خیلی احساس بهتری می کنم. دیگه لازم نیست به چراهای متعدد ذهنم جواب بدم...دیگه لازم نیست بدوم به دنبال راه حل...از راه حل پیدا کردن خسته ام....شاید تمام کائنات می خوان به من یاد بدن که آروم باش،‌ راه حلی در کار نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
پراکنده گویی!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

داشتم فکر می کردم از وقتی که ما وارد امریکا شدیم که یکسال قبل از انتخابات ریاست جمهوریشون بود ، سخنرانیهای انتخاباتی احزاب شروع شده بودو تقریبا هر روز نامزدها یکجا سخنرانی داشتن و بعد هم حرفهاشون تحلیل میشد و حتی مردم عادی هم بسته به سیاستهای کاندیداها در رای گیریهای مقطعی نظرشون رو اعمال می کردن. اینقدر تلویزیون جزئیات زندگی نامزدها رو پخش می کرد و تکرار می کرد، که من مهاجر که اون موقع هیچ علاقه ای به دنبال کردن بحثها نداشتم و هرازگاهی بطور تصادفی تلویزیون می دیدم، تمام زندگی هیلاری و اوباما رو از بر شده بودم! تازه اون موقع بود که یادم افتاد ای بابا پس چرا توی ایران از دو سه هفته مونده به انتخابات ما تازه می فهمیدیم کاندیدها کین و بسته به اینکه هر کدام چه احساسی رو در ما ایجاد می کردن می رفتیم رای می دادیم! مجسم کردم اگه در ایران هم این بحثهای تخصصی انتخابات از یکسال قبل شروع می شد چقدر مجبور می شدیم عاقلانه برای سرنوشتمون تصمیم بگیریم  و چقدر خسته کننده و بی هیجان می شد! مگه نه؟  همینطوری خیلی بهتره! غلیان احساسات و هیجان و خشم ، باعث میشه در فرصت کم اصلا دیگه نیازی به فکر کردن و بررسی آدمها نداشته باشیم و سریع یکی رو انتخاب کنیم! البته اینجا واقعا فرق می کنه کی رئیس جمهور بشه ولی در کشور ما اونچه که باعث تغییر میشه رو ما انتخاب نمیکنیم! پس کلا لازم هم نیست این همه زحمت به خودمون بدیم!

                                      *************************

داشتم فکر می کردم چند سال پیش بغل گوشمون توی قم وبا شایع شده بود ودر وزارت بهداشت شنیدم که چند نفر هم مرده بودن، من اصلا نگران نبودم. اما اینجا با شنیدن اینکه در امریکا ٢-٣ نفر از انفلونزای خوکی مردن دچار استرس شدید می شم! صدا و سیمای اینجا باید بیاد ایجاد آرامش عمومی را از صدا و سیمای ما یاد بگیره! همش این تلویزیون ایران از صبح تا شب با مجریان خندانش به ما یادآوری می کرد که هیچ مشکلی در هیچ جا وجود نداره . هیچ مریضی ای در کشور ما شایع نشده ، نه کسی از بین رفته و نه ما کمبودی در خصوص دارو و درمان داریم! مثل اینکه راست می گفتن همه مشکلات در امریکا و اروپاست! بابا اینا دیونه ان! اینقدر لحظه به لحظه اعلام کردن که چند نفر در کدام ایالت مریضن، آدم دچار استرس میشه و مثلا فکر میکنه اینکه در اوهایو یک مورد دیده شد، یعنی تموم شد ما هم گرفتیم!

با همه این توصیفات داشتم فکر می کردم شنیدن حقایق و پذیرفتن واقعیتها چقدر آدم رو پیر می کنه! چقدر دلم برای چند تا دروغ مصلحتی ایرانی، چند تا تعارف الکی و  دلخوشی موقت که گاهی آدم رو تا آسمون بالا میبرد، چند لحظه احساساتی شدن و حرفای بی منطق زدن بدون عواقب بعدی تنگ شده!  روبرو شدن با  خود وحقایق زندگی گاو نر می خواهد و مرد کهن!


 
comment نظرات ()
 
 
من در آستانه سی سالگی
نویسنده : جوینده - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

امروز شمع آخرین سال دهه سوم زندگیمو خاموش کردم. باورم نمیشه که این آخرین سال بیست و چند سالگی منه و سالهای زیبای بیست سالگی به همین سرعت گذشتند...این چند سال اخیر(شاید هم همه عمرم)، خیلی از خودم دور بودم. مثل مادری که هر روز کودکشو تنها بگذاره خونه و بره خریدو هی بهش وعده بده که زود برمی گرده...منم با خودم چنین کردم! هر روز با سرعت زیادی مشغول چیزی غیر از خودم شدم و به خودم وعده دادم که زود بر می گردم! اما دریغ که حتی از آینه هم فرار کردم! گاهی اون چهره ای که از آینه بهم خیره نگاه می کنه رو نمیشناسم. انگار هر بار که با سرعت از جلوی آینه فرار می کنم، اون همونجا می ایسته منتظر تا شاید بالاخره یک دفعه بتونه منو برای یک صحبت چند دقیقه ای پیدا کنه...

وقتی پانزده ساله بودم عجله داشتم که هر چه زودتر بزرگ شم. به  همه بزرگترها غبطه می خوردم. یادمه روز عروسیم ، وقتی که هجده ساله بودم،‌خانمی در آرایشگاه با خودش گفت کاش می شد دوباره جوان شم و امروز روز عروسیم باشه...اون موقع اونقدر در همین حال و هوای دویدن همیشگیم بودم که حس پشت این حرف رو درک نکردم. امروز دوباره تصادفا از کسی شنیدم که می گفت "باید بپذیرم که دیگه هیچوقت سی ساله نمیشم.." این بار اما این جمله عمیقا اثر داشت...بخصوص که ناگهان یاد شعری افتادم که مامان سالها روی در کمد چسبونده بود و من هر بار بی توجه به متنش یک آهنگ روش میذاشتم و زمزمه اش می کردم:" جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را...کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را..."

می خوام یک کم توقف کنم... می خوام آخرین سال بیست سالگی رو با طمانینه کامل بگذرونم.می خوام حتی غمهاشو، شکستاشو، دلتنگیاشو، و از نو ساختناشو لحظه لحظه حس کنم. می خوام اون چهره منتظر توی آینه رو خودم صدا کنم و برای اولین بار برای حرف زدن باهاش وقت داشته باشم!

می خوام این یک سال رو واقعا زندگی کنم!


 
comment نظرات ()