سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

آینده ای که دور بود نزدیک شده...کنارم نشسته و من هی نگاهش میکنم و باورش نمیکنم.

از هفته بعد کار جدیدم در پروکتر اند گمبل رو شروع میکنم...

ابعاد این تغییر از قدرت تصور ذهن من بزرگتر بوده...خیلی بزرگتر...

آفیس فعلی رو که هرگوشه اش پر از خاطره روزهای سخت و تلخ دو سال گذشته است ترک میکنم...ولی انگار یک تکه از خودم رو درش جا میذارم...قسمتی از خودم که رنج برد و مقاومت کرد...گاهی جنگید و امید داشت و گاهی جا زد و ناامید روزها رو گذروند...فقط گذروند...

زندگی میبردم جای ناشناخته تری شاید برای شروع ادای دین...

این لحظه ایه که مدت زیادی انتظارشو کشیدم ...

شکرت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم:

ان تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را  یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

 
comment نظرات ()
 
 
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
 

دوست دارم آدمهایی رو که در هزار لای تردید با خودشون دست و پنجه نرم میکنن ولی اون لبخند مصنوعی پر مدعا رو از روی صوتشون به هیچ قیمتی بر نمیدارن...دوست دارم آدمایی رو که نه شجاعت دارن جلوی روت باهات مخالفت کنن ،نه انقدر شهامت که کنارت بذارن و خودشونو راحت کنن...دوست دارم آدمهایی رو که زیر و روتو براشون عریان میکنی و باز باهات مثل کف دست نیستند، دوست دارم آدمهایی رو که صداقت ندارن...

چون یادم میندازن که حتما خودم هم این عیبها رو دارم که توی اونها تشخیصش میدم....

چون میخوام تمرین کنم بنده های خدا رو همونطور که خودش دوستشون داره، دوست داشته باشم...

برای همون خدایی که منو بخاطر باور داشتن بهش و گوش دادن به حرفش مسخره میکنن، دوستشون دارم...


 
comment نظرات ()
 
 
برای سارا
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

خونه رو بخاطر اومدن سارا تر و تمیز کردم و نشستم کمی استراحت کنم. خاطرات روزهای دانشکده‌،روزهای اول اشنایی با سارا و کلاسهای عجیب و غریب و همکلاسیهای به چشم من عجیب و غریب تر از همه جای ایران، دغدغه های کوچیک و بزرگم،‌ اولین روپوش سفید خریدنم با سارا، کتابفروشیهای میدون انقلاب،‌ شیرین عسلهای ساعت ١٠ با سارا و فروغ،‌ جزوه سورت کردنها، وقتهای ناهار با سارای دیکشنری به دست، اردوی مشهد، ...مثل برق و باد از سرم میگذره.

سارا میگفت میخواد بره، دیر یا زود و همه تلاشش رو هم از همون اول میکرد...من میگفتم نه میخوام بمونم و تو سرزمین مادری ته همه چیز رو در آرم و بعد اگه خواستم برم...فرق اومدنمون چند ماه شد...من کمی زودتر...اون هم قسمتیش بخاطر نامه ای که سارا در کمال ناباوری من برام نوشت و روی دسک تاپ کامپیوترم سیو کردم و بعد از یکماه ایمیلش کرم به استادی که سالها آرزوی کار کردن باهاش رو داشتم...

یکبار دو سال پیش تو غرب امریکا همو دیدیم و امروز در شرق امریکا همو میبینیم...

خیلی چیزها تغییر کرده ولی توی دلمون هنوز همون دو دختر تین ایجری هستیم که وقتی برای اولین بار همو دیدیم  رویاهای بزرگ در سر داشتیم...

سارا میاد که باز برای هم از برنامه های دور و درازمون بگیم...

و معلوم نیست دفعه بعد کی ،‌کجا، و در چه شرایطی باز همدیگرو میبینیم...

و من غرقم در اسرار این رویدادهای همزمان که آدمها رو در مواقعی که بعدها می فهمیم چقدر مناسب بوده، در مسیر هم قرار میده...

دارم میرم فرودگاه دنبال سارا...


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی دوگانه سارا
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
 

دوستی که فقط یکبار من رو دیده و باقی ارتباط از طریق ایمیلهای فورواردی بوده به من گفت "به نظر غمگین میای..."....

اولین واکنش انکاره و بعد انگار که کسی با این کودک غمگین درون همدردی کرده باشه ،‌ناگهان هجوم غم...

و جالبه همین امروز برای دوست دیگری در ایمیل نوشتم:" هیچوقت به این آرومی نبوده ام..."

اینها صداهای تکه پاره های وجودمه...؟؟؟ حقیقت وجودم کجاست؟ آرومه یا ملتهب؟ نقاب آرامش زده و اون زیر می لرزه؟ یا نقاب مظلوم و قربانی روزگار زده و اون زیر آرومه؟؟؟

خودم رو گم کردم انگار...نمیدونم اثر سنه...اثر بیخیالی مزمن ناشی از زندگیه...اثر یک فراموشی خودخواسته است؟

من نمیدونم غمگینم یا نه...

شاید خداوند دوست رو برای همین به زندگیهای ما هدیه داده: که شعر درونمون رو وقتی فراموشش میکنیم به یادمون بیاره...


 
comment نظرات ()
 
 
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱
 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،
و شگفتی‌های به زبان نیامده،
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت،
همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می‌نماید.

جویای راه خویش باش،
از این سان که منم!
در تکاپوی انسان شدن.
در میان راه،
دیدار می‌کنیم حقیقت را،
آزادی را،
خود را،
در میان راه می‌بالد و به بار می‌نشیند،
دوستیی که توانمان می‌دهد،
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه تو من.


در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است،
داستانی، راهی، بیراهه‌ای
طرح‌افکندن این راز،
راز من و راز تو،
راز زندگی،
پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است.

بسیاروقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش،
سخن ساز می‌کنیم.
اما در همه‌چیزی رازی نیست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سکوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه می‌کنم،
و می‌دانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کند،
بگشایدت،
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم،
و در نیمه‌گشوده به روی تو بسته می‌شود.


پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم،
از دیگران شکوه آغاز می‌کنم.
فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند.
چرا از خود نمی‌پرسم،
کسی را دارم
که احساسم را،
اندیشه و رویایم،
زندگیم را،
با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود.

حلقه‌های مداوم،
پیاپی تا دوردست،
تصمیم درست صادقانه؛
با خود وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر انتخاب می‌کنم؟!

بی‌اعتمادی دری است
خودستایی و بیم، چفت و بست غرور است.
و تهیدستی دیوار است و لولا است،
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم.
دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران‌ بودن،
از رخنه‌هایش تنفس می‌کنیم.
تو و من
توان آن را یافتیم که برگشاییم؛
که خود را بگشاییم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.
اگر بر آنم که دیگربار و دیگربار،
برپای بتوانم‌خاست،
راهی به‌جز اینم نیست.

توان صبر کردن برای رویارویی با آنچه باید روی دهد،
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد،
شکیبیدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌کردن،
آزاد بودن.

چندان‌که به شکوه درمی‌آییم،
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از کمبود نوری گرمی‌بخش،
چون همیشه می‌بندیم دریچه کلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر می‌خواهی نگهم داری، دوست من!
از دستم می‌دهی.
اگر می‌خواهی همراهیم کنی، دوست من!
تا انسان آزادی باشم،
میان ما، همبستگی از آن‌گونه می‌روید،
که زندگی هر دو تن ما را،
غرقه در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم
که با من می‌گوید:
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم بالهای دوستی‌مان را.

با درافکندن خود به دره،
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم.

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه‌دار
اعتماد کن.

از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.

یکدگر را می‌آزاریم،
بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بی‌سخنی.
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود،
به خانه‌ای که نور دلچسبش،
گرمی‌بخش است.


از کسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمی‌پرسند،
از خویشتنش نمی‌پرسند.
زمانی به ناگاه،

باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروریختن را.

سروده‌ی مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو



 
comment نظرات ()
 
 
هر که در حافظه چوب ببنید باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
 

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کفِ دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز
و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچینِ سخن های درشت

و به آنان گفتم

هر که در حافظه چوب ببنید باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودی
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید. آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

 

سهراب سپهری


 
comment نظرات ()
 
 
جا مانده ام...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

خودمو میندازم توی ماشین و میرونم به سمت جایی که بتونم یک کم بدوم. شروع میکنم به تمرین مانترای گلو . صدای لرزان خودم رو می شنوم " اام م م م م م م م مم" تلاش سختیه برای اینکه تکه های ذهنمو از اقصی نقاط دنیا جمع کنم . یک تکه از آشپزخانه کنار فر، یک تکه از کنار خونواده، تکه ای از محل کار و فکر کارهای نیمه تمام، تلفنی که چند هفته است ازش فرار می کنم، مقاله های در حال خواندن و نوشتن و مرور کردن، تکه هایی جامانده دراسکایپ از خاطره آخرین چت خانوادگی، یک تکه بزرگ در خانه دوستی که اینروزها کمی زندگیش سخت شده، تکه هایی از مزه چیز کیک شب عید و شادی پسرک و...، جمع می شوند و به سختی کنار هم باقی میمونند.
هایده می خونه:
"بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...بزن تار و بزن تار..."
با خودم فکر می کنم دل من بیشتر از دنیا از خودم گرفته. دنیا که قبل از من هم همین بوده. صدای خودم رو میشنوم :"اممممممممممممممممممممممم

" به خودم فکر می کنم و اینکه کجا جا مونده ام... تکه های ذهنم در حال به هم چسبیدن هستن که...
پشت چراغ قرمز دیدن اون جوان بی خانمان کافیه که تکه ها باز پخش و پلا بشن. مرد جوانی با پای معلول ، لباسی نسبتا مرتب و با تابلوبی در دست :" کهنه سرباز جنگ عراق. لطفا کمک کنید."
محشور بودن با این گردن قرمزها تعلق من رو به خاورمیانه چند برابر کرده. احساسم غلبه می کنه. یاد تصاویر کشته ها و ...فرصت زیادی برای حرص خوردن ندارم. ماشینهای جلویی صف می کشن و می ایستن تا به مرد کمک کنن. گفتگوهای درونی شروع میشن. کی مقصره؟ هیولاهای شلاق زن ذهنم از راه میرسن و بحث و جدال و تحلیل رو شروع میکنن.
صدایی به من میگه "همینجا جا موندی..."
هایده هنوز می خونه " به راه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن واسه هر کی که آسون نیست
برای جاودان موندن واسه عاشق دیگه راهی به جز دل کندن از جون نیست...."
به مقصد میرسم و شروع می کنم به دویدن. هرچه تندتر بدوم بیشتر فراموش می کنم. مونیتور روبروم شروع به نمایش "جان کیو" میکنه. اشک میریزم و میدوم و فریدون مشیری رو به یاد میارم :
من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است:
و همین درد مرا سخت می آزارد

....

 
comment نظرات ()
 
 
موهبتهای زندگی من
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

زندگی سه چیز را نیک به من ارزانی داشته است : مادرم ، که اجازه داد رهسپار شوم، همسرم، که به من و کارم ایمان داشت و پدرم ، که مبارزی را که در درونم ساکن بود ، بیدار کرد.

 

 

 

*ایده این نوشته  از کتاب "نامه های عاشقانه یک پیامبر" نوشته "جبران خلیل جبران" گرفته شده.


 
comment نظرات ()
 
 
نمی خواهم بمیرم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست


نمی خواهم از این جا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر ، با این ماه

با این خاک با این آب ...

پیوسته است .


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .


جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است ...



زنده یاد فریدون مشیری


 
comment نظرات ()
 
 
کمدین آماتور
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

فکر کنم دارم به جاهای خوبی‌ می‌رسم. دارم تبدیل میشم به یک دایره المعارف که اطلاعات در مورد نحوه برخورد با هرگونه بدشانسی‌ و ناکامی در من ثبت شده. کافیه یک سری به فهرست من بزنید، باور کنید همه رقم بدبیاری توش ثبت شده. اما اون جای خوبی‌ که بهش رسیدم اینه که می‌تونم در حال ناامیدی بشینم و با بیخیالی وب‌گردی کنم و این پست رو بنویسم! شاهد هم از غیب برام رسید: ناگهان در اینترنت به یک جمله جالب برخورد کردم:" خداوند نمایشنامه های کمدی زیادی مینویسد، مشکل اینجاست که کمدینهای خوبی‌ پیدا نمیکند." خواستم اعلام کنم دارم تبدیل میشم به یک کمدین آماتور. در واقع فکر میکنم حدی برای تحمل سختیها هست که وقتی‌ از اون حد بگذریم، دیگه چاره ای به جز کمدین شدن و خندیدن به داستان زندگیمون باقی نمیمونه!!!


 
comment نظرات ()
 
 
بچه های ناامن دیروز، مهاجران سرسخت امروز
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

نمیدونم بالاخره میشه یک روز بیاد که من بعد از شنیدن صدای آژیری که برای اعلام وضعیت اضطراری هوا توی شهر می پیچه، ضربان قلبم صد برابر نشه ، فکر نکنم الان همه می خوان بدون برن زیر زمین و همه چراغها رو خاموش کنن، و چند دقیقه بعدش هم انتظار صدای مهیب موشک و لرزش شیشه ها بعد از انفجار رو نداشته باشم؟ معلومه برای ماهایی که اون روزها رو به یاد داریم، اینکه مردم را با یک همچین آژیری از یک  باد یا باران شدید قریب الوقوع باخبر کنن یکی از احمقانه ترین کارهای ممکنه!

این همکار گوشت تلخ آلمانیم چند روز پیش سر ناهار، بعد از اینکه جوابم به همه سوالاش درباره کارهایی که در بچگیمون می کردیم منفی بود  ازم  پرسید:" پس شماها چیکار کردین تو بچگیتون؟؟؟؟" راست میگه! چیکار می کردیم ما در بچگیمون؟ در آرزوی  عدم قطع برق موقع مشق نوشتن و تلویزیون تماشا کردن بال بال زدیم، از صبح تا بعد ازظهر برای یکساعت برنامه کودک مزخرف غمگین انتظار کشیدیم، همراه بزرگترامون توی صف شیر و مرغ و چی و چی وایستادیم... حالا هم اومدیم اینور دنیا  که از امثال شما متلک بشنویم و با سرسختی مقاومت کنیم بلکه اینجوری بچه هامون یک کم طعم امنیت روانی که ما نداشتیم رو بچشن، یا به عبارتی یک کم سوسول بار بیان!

معلومه که ماها وسط این آدمها که برای یک بارندگی ناگهانی هم نیاز به اطلاع قبلی دارند، یک کم عجیب به نظر می رسیم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تعارف علمی برای پیشگیری از ناامیدی:آری یا خیر!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
 

مدتیه که آدم مهمی شدم ! و هر از گاهی برای چند تا ژورنال مقاله ها رو قبل از چاپ بررسی می کنم . برای اونایی که ممکنه  روند چاپ مقاله های علمی رو ندونن تو ضیح بدم که معمولا اول افراد نتیجه تحقیقشون رو به صورت مقاله می نویسن و بعد به یک ژورنال میفرستن و بعد ادیتور ژورنال اون رو به چند نفر (معمولا سه نفر) می فرسته تا بخونن و نظر بدن که مقاله به نظرشون اصلا قابل چاپ هست، و اگر بله، آیا نیاز به تغییرات کوچک یا اساسی داره یا نه و اون تغییرات لازم چه مواردی هستن. در نهایت هم معمولا ادیتور تصمیم نهایی رو بر اساس نظرات مرورگرها میگیره که مقاله به چه صورتی چاپ بشه.

 فکر کنم با این روح لطیف! از من مرورگر مقاله درست و حسابی در نمیاد! چند ماه پیش یک مقاله به نظرم ضعیف بود، بعد نشستم کلی مطلب خوندم، کلی بالا پایین کردم، کلی به احساس نویسندگان فکر کردم، به اینکه اگه مقاله اش قبول بشه، خانواده ای از نگرانی رهانیده می شن! خودش کلی انگیزه برای کارهای بعدیش پیدا می کنه، شاید هم حالا یک چیزایی به دانش بشری اضافه بشه با این مقاله! بخاطر همین نشستم و کلی تو ضیح نوشتم که این کارها رو انجام بدین و این مطالب رو اضافه کنید تا قابل چاپ باشه. چند ساعت بعدش، نظرات دو نفر دیگه ای که مقاله رو مرور کرده بودن دیدم، که یکیشون مقاله رو رد کرده بود و یکی هم یکی دو تا کامنت بی ربط داده بود. و در نهایت هم ادیتور ژورنال تصمیم به رد مقاله گرفت! راستش نفس راحتی کشیدم ولی دلم سوخت که چقدر زحمت بیهوده کشیده بودم!

ایندفعه اما بدجوری گیر افتادم. نمیدونم چرا ادیتور تنبل، این مقاله رو فقط برای من فرستاده بود چند ماه پیش. از شانس من باز هم مقاله چند تا آدم تازه کار بود و ضعیف. ( این رو هم بگم که خیلی باید ضعیف باشه که من هم بفهمم! وگرنه خودم هم همچین قوی نمی نویسم!) باز هم فکر نذر و نیازها و آینده این نویسندگان عزیز رو کردم و به جای رد کردن مقاله، کلی نظرات اصلاحی دادم،بلکه یک کم به کیفیت مقاله کمک کنه. از شانس من این بیچاره ها همه نظراتم رو مو به مو اعمال کردن و مقاله رو دوباره فرستادن. حالا من نمیدونم چه خاکی برسر کنم بااین مقاله ای که باز هم به دلم نمیشینه و راستش اگه دو سه تا عامل دیگه بررسی نشه، کلا تحقیق از اساس به نظرم بیمورده. کاش میشد یکجوری به این نویسنده ها پیغام بفرستم که این کار برای چاپ مناسب نیست ، اما توو رو خدا نا امید نشید و باز هم چیزای دیگه رو امتحان کنید...فکر کنم همینکارو بکنم. فقط حیف که نمیتونم بنویسم ناامید نشید...

الان بهتر میفهمم که گاهی آدم در چند قدمی پیروزی، با یک ناامیدی بیمورد میتونه خیلیها رو از تجربه باارزش خودش محروم  کنه و اینکه گاهی کسانی در حاشیه زندگی ما بودن و هستن که اونا رو ندیدیم و نمیشناسیم ، اما برای موفق شدن ما پا به پای خودمون حرص خوردن و تلاش کردن و دل سوزوندن...دنیای قشنگیه ها، وقتی که از جای دانای کل به قضایا نگاه می کنی! خوش به حال خدا!


 
comment نظرات ()
 
 
پیام پونم
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

صدای راه رفتن اهسته و بی‌ صداشو شنیدم و بعد هم سلام کردنشو. پونم بود،یکی‌ از دانشجوهای هندی گروه. قبلا هم یکی‌ دو باری اومده بود که سوالی بپرسه. من هم همیشه از حال و احوال خودش که بارداره و بچه‌اش میپرسیدم. منتظر بودم سوالی کنه و بعد هم بره مثل همیشه. چیز غریبی تو نگاش بود، خسته بود. خستگی یک زن باردار که داره با سختی زیاد روی پایان نامه‌اش کار میکنه، شاید هم خستگی یک دختر احساساتی‌ که از پدر و مادردور افتاده، یا خیلی‌ تنهاست و همونطور که قبلا هم گفته بود، این روزا زیاد همسرشو نمیبینه که باهاش حرف بزنه. همهٔ اینا رو ظرف چند ثانیه تو نگاش خوندم. برای همین هم سعی‌ کردم بیشتر از همیشه لبخند بزنم، و از اینکه چقدر زیبا شده و چقدر کم وزن اضافه کرده براش بگم. خوشبختانه اثر کرد. برق هیجانی گذرا تو چشمش دوید و ناپدید شد. باز گفتم دیگه چطوری.و گفت خسته‌ام. گفتم از کار تزت؟ گفت هم تز، هم آدمای آزمایشگاه، فرهنگای مختلف...شنیدنش عجیب بود. نه اینکه چنین حسّی عجیب باشه. نه. ابرازش عجیب بود. تمام این دو سه سال منتظر شنیدن این جمله از کسی‌ بودم، که شنیدن یک درد مشترک مرهمی بشه بر زخمهایی که تو این مدت از جاهای مختلف خوردم. اما اینجا سرزمین آدماییه که به دلیل نامعلومی مهر سکوت بر لبان احساساتشون زدن. انقدر نگفتن و نشنیدن، که من هم یاد گرفتم لال شم، نگم، و وقتی‌ شنیدم، ندونم که باید چی‌ بگم، چکار کنم، و چه عکس العملی نشون بدم که متناسب با خلق و خوی عجیب اینها باشه.

پونم که اینو گفت، گفتم:" میفهمم، آدم میتونه سختی کار رو تحمل کنه ولی‌ خستگی‌ از آدمها رو نه..." و ناگهان مثل برق گرفته‌ها از صندلی‌ بلند شدم.  کشوی میزم رو باز کردم و بستهٔ‌ هات چکلت رو درآوردم و گفتم: "از اینا دوست داری؟ شاید حالتو بهتر کنه..."پونم مثل یک بچهٔ کوچیک اونا رو گرفت، حرفشو فراموش کرد و رفت.

تازه به خودم اومدم و به پونم فکر کردم، که شاید با امیدی اومده بود در اتاقم که با من حرف بزنه. یعنی اون هم در چشمهای من اینو خونده بود که به سراغم اومده بود؟ به کار خودم فکر کردم که چرا ازش نپرسیدم دوست داره بشینه و حرف بزنه یا نه. و به تنهایی  آدما فکر کردم، که پشت هزار پردهٔ به ظاهر رنگارنگ پنهان شده. به خودم و پونم فکر کردم که چون مهر سکوت احساسمون رو میشکنیم، دیگه تنها نیستیم. پونمی هست که بیاد و با درددلش به من احساس مفید بودن بده، و منی‌ هستم که همراز رنج پنهانش باشم. برای اولین بار در این ۲ سال از اینکه با بقیه فرق دارم خوشحال شدم. حتا اگه فقط به اندازه‌ای فرق داشته باشم که پونم ۴ طبقه رو بیاد بالا تا فقط به من بگه،" خسته‌ام از آدما". چی‌ بر سرم اومده که دیگه دوست ندارم با جریان یکنواخت ولی‌ بظاهر هنجار روزمره فرق داشته باشم؟

فقط امیدوارم پونم همدردیمو در لیوان‌هات چکلت مزه کنه، و بفهمه چقدر شوکه شدم از شنیدن حرفش، و بفهمه که شاید دفعهٔ بعد چیزی بهتر از‌هات چکلت برای دادن بهش داشته باشم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
کافرم من اگر این طایفه دیندارانند
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

 

در تجمع اجباری امروز پخش شده

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است

به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبی است

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بامِ غرقِ در خونِ دیارم

بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

 

با صدای حبیب


 
comment نظرات ()
 
 
ماجرای تیری که در تاریکی انداختم و شاید به هدف بخورد!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

همونطور که مستحضرید من در این آفیس فسقلیم تنها کار مفیدی که انجام میدم نامه نگاریه. اونم فقط به کله گنده ها مثلا خود خدا. چند ماه پیش هم در یکی از روزهای یاس و ناامیدی و نگرانی از آینده و خشم از قوانین احمقانه ویزا و مهاجرت و غصه فراوان برای مامان مریضم،‌ وسط کارم ناگهان یک صفحه سفید باز کردم و در حالیکه شرشر اشک می ریختم یک روضه بلند و بالا تحت عنوان نامه نوشتم محضر جناب مقام معظم رهبری در امریکا،‌یا همون پرزیدنت اوباما! کلی با خودم کلنجار رفتم که پشت پاکت اسم میشل خانم رو بنویسم، بلکه وقت اون آزادتر باشه و حتما بخونه. اما اینکارو نکردم و در حالیکه می دونستم در اداره پست هم همه به آقای همسر خواهند خندید،‌نامه رو دادم بهش که برام پست سفارشی کنه!

ماهها گذشت و داشتیم با یکی از دوستان به این فکر احمقانه می خندیدیم و میگفتیم الان کاغذ نامه هم  چند باربازیافت شده و تغییر ماهیت داده. همین چند شب پیش در مهمانی شب یلدا در جمع دوستان ایرانی هم خودم راجع به این اقدام عجیبم که در حال حاضر تبدیل به نوعی لطیفه شده یک کم صحبت کردم.

اما...

همین یکساعت پیش که رفتم دفتر رییس دانشکده که میل باکسم رو چک کنم،‌دیدم بله....

بیخود نیست که من اینقدر این آدم رو دوست دارم...

البته خیلی خوشحال نشید اون درخواستی که کرده بودم اجابت نشده،‌اما مستر پرزیدنت شخصا نامه ام رو فرستاده به ارگان پاسخگو و اونها هم مشکل رو نفهمیدن و یک جوابی برام فرستادن. اصلا جواب اونا رو بیخیال. فرض کنید یک نامه براتون اومده که نوشته فلانی،‌من از طرف پرزیدنت اوباما کارت رو بررسی کردم...

خلاصه که الان دارم از میان ابرها وبلاگمو آپ می کنم.

در عرض همین یکساعت یک جواب برای اونا نوشتم یک تشکر هم برای مقام واقعا معظم.

دعا کنید که بشه. اگه بشه شاید همه ایرانیای مقیم امریکا که ویزا دارن به جونم دعا کنند.

پ.ن. من برم که الان رییسم که متصدی پایین آوردن من از بالای ابرهاست،‌سر میرسه که برای هشت هزارمین بار توضیح بده این هفته داره میره مسافرت و هفته بعد هم هر روز نمیاد. ای کاش این دو هفته آخر سال هیچوقت تموم نمیشد.


 
comment نظرات ()
 
 
دستهای خوشمزه!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

باز هم سر کارم. هرازگاهی از کشوی میزم ناخنکی می زنم به پسته های پوست کنده شده با دستهای ظریف مامان و گردوهای مغز شده با دستهای بزرگ بابا. خودم که قیافه خودمو نمیبینم ولی فکر کنم الان درست عین پارسا شدم وقتی صبحها خودشو لوس می کنه و میچسبه به بغل من یا باباش.

به به چه زندگی خوشمزه ای! قربون دستای مهربونتون برم که انقدر شادمانی به آدم تزریق می کنن!


 
comment نظرات ()
 
 
من دیر باور...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

از اواسط آذز ماه پارسال تا امسال،‌ هر از گاهی یک نگاهی به لیست شماره تلفنهای روی موبایلم می انداختم و با دیدن اسم مامان بزرگ با خودم فکر می کردم پارسال این موقع مامان بزرگ زنده بوده، ‌نشسته بوده روی تختش سیبهای پوست کنده اشو می خورده،‌با دقت خاص خودش همه سریالهای تلویزیون رو دنبال می کرده، کمی به تلفن نگاه می کرده و حسرت می خورده که نمیتونه شماره من رو خودش بگیره و نوه بی وفاش هم که بهش زنگ نمی زنه،‌ یک کم خاطراتشو مرور می کرده و منتظر میمونده که میترا از راه برسه...

احساس خوبی بود تصور اینکه پارسال همین موقع روی این زمین بوده و نفس می کشیده ...اما زمان داره میگذره و باید فکر کنم که پارسال این موقع دیگه کوچ کرده بود به خونه جدیدش. سخته عادت کردن به نبودنش. دلم نمیخواد عادت کنم که نبوده،‌ دلم نمی خواد سالها بگذره و کم کم فکر کنم در زمانهای خیلی دور کسی بوده که دوستش داشتم،‌اما الان دیگه نیست و به نبودنش عادت کردم. زمان میخواد مرهم زخمی بشه که خودم دوست دارم ملتهب باقی بمونه. دلم نمی خواد عادت کنم که نیست،‌ شاید دلم نمی خواد باور کنم که نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
دو سال گذشت...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
 

دومین سال هم گذشت...این رو پارسال همین موقع نوشته بودم:

...باورم نمیشه که هفته دیگه اولین سالگرد سفر ما ست. نمیخوام بگم زود گذشت، که هر ثانیه اشو حس کردم. نمیخوام بگم راحت بود، که روزگار در این یک سال چهره دیگه ای از خودشو بهم نشون داد که تو خوابم هم نمیدیدم، حتی نمی خوام بگم خیلی سخت بود، که قدرت تحمل فوق العاده ای هم همزمان بهم اعطا شده بود. فقط میخوام بگم خیلی خیلی با اونچه که تا به حال از زندگی می دونستم فرق داشت، هنوز گیجم و سردرگم. تجربه خاکستری دیدن وقایع برای من مطلق گرا بزرگترین درسی بود که از زندگی در غربت گرفتم. بزرگترین دستاورد این سفر برای من این بود که در تاریکترین روزها، بالاخره درک کردم که این درد، درد دوری از وطن و عزیزترینهام ، درد تنهایی و افتادن وسط یک قوم بی تفاوت، درد گمگشتگی بر سر چند راهی و... نیست: درد در اومدن از پیله و فشاریه که برای رشد متحمل شدم، می شم و خواهم شد.

به نظرم اون جیزی که همه ازش به غم غربت و هوم سیک و اینجور چیزا یاد میکنن، سختی روبرو شدن و تنها شدن آدم با خودشه. برای من که سخت ترین کار عمرم بوده وهست...

 

هنوز هم شاگرد مدرسه غربتم و راه درازی هم در پیش دارم برای یاد گرفتن درس هایی که هیچ کجا نمیتونستم یاد بگیرم. کلاسهای این مدرسه بیشتر از تئوری، عملی‌ هستن و همین خیلی‌ ترسناکشون میکنه، اما خوبیش هم اینه که بعد از پاس کردن درس‌ها مهارت زیادی پیدا می‌کنم. برای بعضی درسها هزینهٔ سرسام آوری باید بپردازم، ولی‌ بلافاصله یه تشویقنامه یا یک چیزی که بتونم حداقل چند روز بهش دلمو خوش کنم به دستم میرسه که تا حدی ضرر رو جبران میکنه، البته گاهی هم حسابم چنان خالی‌ میشه که فکر کنم چند سال زمان لازمهٔ که به حال اول برگرده...فرق بزرگ این مدرسه با بقیه اینه که فارغ التحصیل شدنی در کار نیست، تا بی‌نهایت ادامه داره و هر کس بسته به ظرفیتش درس برمیداره...

اما با اینکه معلم این مدرسه درسهای بزرگ و تجربیات ارزشمندی یادم میده که داره زندگیمو متحول میکنه، نمیدونم چرا نمیتونم دوستش داشته باشم و ازش قدردانی کنم...شاید چون برای پذیرفتنم در امتحان ورودی شروط سختی برام گذشت، رها کردن همهٔ آنچه که عاشقانه دوست داشتم و میپرستیدم...ولی مگه انتخاب خودم نبود؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
حسرت
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
 

به نظر شما وقتی در این لحظه در ایران مراسم عروسی تنها برادر شماست و شما باید با کمردرد روی صندلی بنشینید و کار کنید، کدام یک از احساسات یا تفکرات یا اعمال زیر سازنده تر هستند؟

١- تفکر مثبت

٢- نثار انواع فحشها و نفرینها به تمام دولتمردان بیشرفی که اعتبار پاسپورت ایرانی را به این درجه تنزل داده اند ، همچنین تمام سیاست بازان بیشرف اینور آبی که بر سر مصلحتشان با هر ناکسی سازش می کنند و انتقامش را از ما ملت بدبخت می گیرند.

٣- احساس گناه از اینکه بیخیال همه چیز نشدید و ول نکردید بروید ایران.

۴- تجسم عروس در لباس عروسی و برادرتان در کت و شلوار دامادی و مادر و پدرتان ...احساس عروس و داماد را شاید بتوانید حدس بزنید ولی احساس پدر و مادرتان را....؟

۵- غبطه خوردن به حال هر کسی که گرین کارت دارد و می تواند راحت برود و برگردد و ادای جمله سازنده "کوفتت بشه!".

۶- به یاد آوردن اولین صحنه ای که از برادرتان به یاد دارید و در واقع اولین صحنه هایی هم هستند که از کودکی خود به یاد می آورید : یک صورت سفید لاغر با چشمهای ورغلنبیده که لای حوله سبزی پیچیده شده بود و حیرتزده شما را نگاه می کرد.

٧- به یاد آوردن تمام خاطراتتان با برادرتان : از کتک کاریهای بچگی تا کارهای بزرگی که برایتان کرده ...از روزی که هر چه پول در جیبش داشت داد و از تجریش تمام اسنکهای مورد علاقه تان را گرفت تا دست خالی به دیدنتان نیامده باشد، ‌از دلگرمیها و تشویقهایش در روزهای سخت و... اینکه سه سال پیش چنین روزهایی نذر کرد و روزه گرفت تا پسر کوچولویتان از زردی نجات پیدا کند...

٨- پرسه زدن در اینترنت به جای کار کردن تا انتقامتان را از رئیستان و دولت امریکا بگیرید.

٩- حسرت،‌ حسرت،‌حسرت....

١٠- دلتنگی،‌دلتنگی، دلتنگی،...

١١-تمام موارد

١٢- بی خیال همه چیز

 


 
comment نظرات ()
 
 
به بهانه خواندن دو کتاب از جومپا لاهیری
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

جومپا لاهیری(Jumpa Lahiri) را می خوانم و جمله ها را می بلعم و از ته دل حسرت می خورم که کاش یک ایرانی خوش ذوق هم پیدا شود و همه اینها را او هم بنویسد. اصلا حتی قالب را هم کپی برداری کند فقط ایرانی وار بنویسد از آنچه که بر  نسلهایی گذشت و از چشمها پنهان ماند. شاید هم کسی بوده و به همین سبک و سیاق همین کار را کرده و من نمیشناسمش. جومپا از هندیهای مهاجر به امریکا می نویسد و با به تصویر کشیدن هنرمندانه همه جزئیات زندگی نسل اول و دوم، عمق تفکرات و احساسات انسانهایی را بیان می کند که همه زندگیشان،‌راهشان،‌ انتخابهایشان تحت  تاثیر پدیده ای به نام مهاجرت قرار گرفته است. به نظرم جرات زیادی می خواهد نوشتن از همه این فراز و نشیبها ، به تصویر کشیدن همه این ترسها و شکافها و به تعلیق درآوردن این سوال در پس زمینه داستان زندگی این آدمها که چه میشد اگر اینها از سرزمین مادری کوچ نمی کردند و آیا باز همین آدمها می بودند...صادقانه بگویم خواندنش هم شهامت می خواهد! چشم اندازی از زندگی همه آنهایی که از وطن دورند و کاشانه جدیدی می سازند و به امید فرداهای بهتر از آنچه در سرزمین خود یافت میشد برای خود و کودکانشان رنج غربت و تطابق و تنهایی را به جان می خرند. و کودکانی که متفاوت از پدران و مادران رشد می کنند و بی آنکه ابراز کنند از این همه تفاوت با پدران و مادرانشان رنج می کشند،‌ از سفر به سرزمین آبا و اجدادیشان بیزارند،‌‌ و انتخاب شریک زندگیشان به یک چالش بزرگ بدل می شود ... و همه این مرارت بهایی است که این آدمها برای دستاوردی پرداخت کرده اند که هجرت برایشان به ارمغان آورده و آن به نظرم خودآگاهی است... داستان به پایان میرسد و تو میمانی با تصوری از نسل اولیها اگر هرگز نمی آمدند و نسل دومیها اگر اینجا به دنیا نمی آمدند و نمی توانی بین این آدمهای جدید و انچه در داستان بودند انتخاب کنی،‌ همانطور که هر روز از خودت می پرسی که کدام راه بهتر بود و هر بار به این نتیجه می رسی که بهتر و بدتری وجود ندارد چون آنجا بودن چیز دیگری از تو می ساخت و اینجا بودن چیز دیگری که هر کدام برای آن شرایط بخصوص است و مقایسه بین این دو معنایی ندارد...می دانی که نفس بودن با آنچه هست برایت مقدر شده امابا این باور های ذهنی که یک عمر به دنبال یک نتیجه،‌یک دستاورد عینی،‌یک کار چشمگیر یک چیزی که بعد از عمری دویدن نگاهش کنی و بگویی خوب ارزشش را داشت که این همه بدوم،‌آدم را می دوانند ،‌ نمیشود انگارهمواره اینطور فکر کرد و راحت و آرام بود ...

کاش باز هم باشند و بنویسند کسانی، از فهمیده نشدنهای نسل دومیهاآنجا که به قول جومپا لاهیری به ناگاه به تمایل اسرارآمیز خود به سرزمینی که هیچگاه برای پدران و مادرانشان خانه نبوده پی می برند، آنجا که بدون قدرت ابراز،‌ از ترسهای والدینشان بیزارند و از اینکه  آنان را تنها در وطن آبا و اجدادیشان شاد و معتمد به نفس می یابند،‌ از آن زمان که بالغتر می شوند و پیوندهایی بین خود و خاک نا آشنای موطن اصلیشان می یابند و انتخابها برایشان دشوار می شود. شاید روزی من هم مثل جومپا شهامتی به خرج دهم و بنویسم از نسل اولیهایی که سهم بزرگی از زندگیشان به سردرگمی می گذرد و به ترسهای ریز و درشت و به از دست دادنهای بزرگ -شاید همه انتخاب شده- در ازای تجربه ناشناخته ها ...

گاهی فکر می کنم همه اینها تقصیر خود ماست که برای خود کاخ وقلعه ایی بلند و محکم ساخته ایم و از یاد برده ایم که همه مان مهاجر آفریده شده بودیم، از روز نخست...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

بابت غیبت طولانیم عذرخواهی میکنم. می دونم وبلاگ به روز نشده  مثل یک خونه قدیمی کهنه و تار عنکبوت گرفته است که دیدن هر روزش روان آدم رو مکدر میکنه! اما چه کنم که تنها فرصتم برای نوشتن شبها بعد از خوابیدن پارساست که من هم بیشتر وقتها همون موقع از زور خستگی خوابم می بره.

سوژه های زیادی برای نوشتن داشتم که تاریخشون گذشت... مسافرت دو هفته پیشم به نیوهمشایر برای یک سمینار و دیدن خرس سیاهی که هرشب به دنبال غذا سطل زباله محوطه هتل رو واژگون می  کرد، اینکه پارسا تقریبا کتاب قصه هایی که شبها براش می خونم رو حفظ شده و با من می خونه،‌ داستان تکراری نوستالژی من و این بار برای سان فرانسیسکو!‌،ماجراهای من و کارم، بررسی تحلیلی وقایع ایران! ، کشف کتابخونه سین سیناتی و تفریح جدیدم که امانت گرفتن و خوندن کتاب داستانه!،‌تحلیل پیام اوباما به مناسبت ماه رمضان و...

در کل مدتیه که روی دور بدبیاری هستم. آخرینش هم پشه ای بود که جمعه وارد اتاقم شد و چند نیش جانانه نثارم کرد. من هم خیلی جدی نگرفتم تا اینکه جای هر نیش تبدیل به یک هاله قرمز به قطر ۶-٧ سانتیمتر شد که این دو سه روز از شدت درد و حارش کار و زندگیم رو مختل کرد! آخر هم نفهمیدم این چه نوع پشه ای بود!‌امیدوارم عوارض بعدی نداشته باشه! 

به زودی بیشتر می نویسم.

به امید روزهای بهتر برای همه

پ. ن. آرزوهای ویکتور هوگو

 برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل رسیده نشوی، و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی. زیرا در عمل به آن نیازمندی، و برای اینکه سالی یک بار، پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است». فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢
 

نمانیم کین بوم ویران کنند            همی غارت از شهر ایران کنند

نخوانند بر ما کسی آفرین             چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود       کنام پلنگان و شیران شود


 
comment نظرات ()
 
 
بحث فلسفی در یک نیمه شب بارانی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
 

معتقدم رازی هست که هر انسانی در برهه ای از زندگیش به اون پی می بره و از فهمیدنش به شدت هراسناک می شه. باور دارم انسانها از لحظه پی بردن به این راز دوباره متولد میشن و خود واقعیشون رو به نمایش میگذارن. اون راز بزرگ ، عمق تنهایی انسانه. انگار همه هستی در یک طرف و فرد در طرف دیگه قرار گرفته باشه و گویی که همه آدمهای دیگه و وقایع فقط به عنوان ابزاری در جهت عملکرد و شناخت فرد از خودش خلق  شده باشند. قبلا فکر می کردم هر کس به تناسب اتفاقات بزرگ و کوچک زندگیش، تلاشش برای درک وقایع، نوع جهان بینی و ارتباطش با افراد و... زودتر یا دیرتر این حس رو تجربه می کنه...اما چند وقتیه که نمیتونم هیچ ارتباطی بین اینها برقرار کنم...دارم مطمئن میشم که دست تقدیر همه کاره و ما هیچ کاره ایم. تقدیر برخی چنینه که خیلی زود تنها بشن،‌از دست بدن،‌ و یاد بگیرن رها کنن ...و اونوقت به راز بزرگ پی ببرن. برای برخی هم مقدره که علیرغم تعلقات فراوان و همراهان بیشمار،‌ مجازی بودن این فضا رو درک کنن و به کنج خلوت پناه ببرن...وقتی مثل قدیمیها اینو به گردن تقدیر و قسمت میندازم خیلی احساس بهتری می کنم. دیگه لازم نیست به چراهای متعدد ذهنم جواب بدم...دیگه لازم نیست بدوم به دنبال راه حل...از راه حل پیدا کردن خسته ام....شاید تمام کائنات می خوان به من یاد بدن که آروم باش،‌ راه حلی در کار نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
بوی تابستان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

کنار تخت پارسا نشستم و دستش در دستمه. می گه:"مامان جون !نبود..." یعنی برام قصه بگو. آخه من قصه ها رو با یکی بود یکی نبود شروع می کنم و پارسا فقط "نبود"ش یادش می مونه! شروع می کنم که مثل هر روز قصه ای از کارهای روزانه خودش براش تعریف کنم. ولی یکدفعه تصمیم میگیرم قصه روباه و کلاغ و قالب پنیر رو به زبان قابل فهم برای یک بچه دو  سال و نیمه ، بهش بگم. روباه رو به پیشی تبدیل می کنم ،‌ زاغک رو به جوجو، و شروع می کنم. وقتی میرسه به اونجا که پنیر از نوک جوجو می افته زمین، می خوام خلاقیت پسرم رو تقویت کنم و ازش می پرسم"پارسا جوجو حالا چی می گه ؟" پارسا با هیجان و عصبانیت داد می زنه:" نو پیشی! چیز ماین! اههههه" (نه پیشی! پنیر مال منه!اههههه)  از اینکه به جای کار فرهنگی-ادبی، اعصاب بچه رو خورد کردم و باعث شدم که تا صبح در خواب دنبال پیشی کنه تا پنیر جوجو رو پس بگیره یک کم پشیمون میشم. سعی می کنم به سرعت یک "نبود" دیگه بسازم و براش تعریف کنم... لای پنجره بازه و آفتاب تازه داره ساعت ٩ شب غروب می کنه. اینجا روزا خیلی بلنده. نسیم گرم تابستون به صورتم می خوره و یکدفعه بوی غروبای تابستون بچگیم روی پشت بام خونه بابا بزرگ رو حس می کنم...هوس می کنم برای پارسا قصه دختر کوچولویی رو تعریف کنم که عصرای بلند تابستون با بابابزرگش روی یک تخت با ملافه سفید لم میداد و چایی خوردن بابابزرگ توی اون لیوان بزرگ به یاد موندنی رو تماشا می کرد...یا می رفت پشت کولرها و از بوی پوشال خیس مست می شد ، یا با شلنگ سبز آب بازی می کرد و از بوی آب روی خاک گرم لذت می برد...دلم می خواد براش قصه حسن کچل رو بگم که اون دخترک روزی سه بار می شنید و هر بار هم از غول قصه می ترسید... پارسا به شیرینی می خوابه و من میمونم با خاطرات و نوستالژی همیشگی و در فکر پارسا که چه زود از پدر بزرگ و مادربزرگ دور شده...یعنی خاطرات پارسا هم رنگ و بوی خاطرات منو خواهد داشت؟


 
comment نظرات ()
 
 
برای مامان
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

مامان امشب خاگینه پختم، همونجوری که می گفتی. باور کن آرد و تخم مرغ و شیر رو به همون نسبتی که یادم داده بودی مخلوط کردم. شیرشو هم زیاد ریختم که خوشمزه تر بشه ولی باز هم مثل همیشه به خوشمزگی اون خاکینه های پفکی بی نظیرت نشد...مامان دیگه مطمئنم خاگینه من محبت دستای تو رو کم داره... دیگه هیچوقت خاگینه درست نمی کنم...یعنی من کی می تونم دوباره خاگینه اتو بخورم مامان؟


 
comment نظرات ()