سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
تو زیبا هستی وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

تو قوی هستی..

 وقتی غمت را در دست میگیری و یادش میدهی لبخند بزند.

تو شجاع هستی ...

وقتی به ترست غلبه میکنی و به دیگران کمک میکنی که چنین کنند.

تو شاد هستی...

وقتی یک گل را میبینی و قدردان نعمت حضورش هستی.

تو عشق می ورزی...

وقتی رنج خودت چشمهایت را به روی رنج دیگران نبندد.

تو خردمند هستی...

وقتی محدودیتهای بینشت را می شناسی.

تو حقیقی هستی...

وقتی اذعان داری برخی لحظات خود را می فریبی.

تو زنده هستی...

وقتی امید فردا برایت پررنگتر از خطای دیروز است.

تو در حال رشد هستی...

وقتی میدانی چه هستی ولی نمیدانی چه خواهی بود.

تو آزاد هستی...

وقتی به خود مسلطی و تمایلی به سلطه بر دیگران نداری.

تومایه افتخار هستی...

وقتی در می بابی که ارزش تو در ارزش گذاردن به دیگران است.

تو فروتن هستی...

وقتی که ندانی تا چه اندازه فروتنی.

تو دلسوز هستی...

وقتی مرا همانطور که هستم می بینی و با من همانگونه که هستی رفتار میکنی.

تو مهربان هستی...

وقتی خطاهایی که در خود نمی پسندی را در دیگران می بخشی.

تو زیبا هستی...

وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید.

تو ثروتمند هستی...

وقتی هیچوقت بیش از آنچخ داری نیاز نداری...

تو خودت هستی...


وقتی با آنچه که نیستی در آرامشی...


You are strong ..

when you take your grief and teach it to smile.


...
You are brave ..

when you overcome your fear and help others

to do the same.



You are happy ..

when you see a flower and are thankful

for the blessing.



You are loving ..

when your own pain does not blind you to the

pain of others.



You are wise ..

when you know the limits of your wisdom.



You are true ..

when you admit there are times you

fool yourself.



You are alive ..

when tomorrow’s hope means more to you than

yesterday’s mistake.



You are growing ..

when you know what you are but not what you

will become.



You are free ..

when you are in control of yourself and do not wish

to control others.



You are honorable ..

when you find your honor is to honor others.



You are generous ..

when you can take as sweetly as you can give.



You are humble ..

when you do not know how humble you are.



You are thoughtful ..

when you see me just as I am and treat me

just as you are.



You are merciful ..

when you forgive in others the faults you condemn

in yourself.



You are beautiful ..

when you don’t need a mirror to tell you.



You are rich ..

when you never need more than what you have.



You are you ..

when you are at peace with who you are not.


 
comment نظرات ()
 
 
اسب آبی بودن یا نبودن!
نویسنده : جوینده - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، ...حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا
نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گودر و ایمیل و فلان را بی‌خیال
شی، با پدر و مادرت تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی
زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

همه‌ی این‌ها گاهی لازم است.
ولی همیشه نه. فقط گاهی، چون همه نگرانت می‌شوند. دکتر واجب می‌شوی.

بیشتر وقت‌ها لازم است اسب آبی باشی و اسب آبی حیوان پرفایده‌ای است.

از وبلاگ مک پک دونده



 
comment نظرات ()
 
 
اقتصاد نوازشی( THE STROKE ECONOMY)
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

یکی از روانشناسان فعال در مکتب TA(تحلیل رفتار متقابل) فردیست به نام کلاود اشتاینر Claude Steiner. اشتاینر از پدر و مادری اتریشی در فرانسه متولد شد. مادرش یهودی بود و به همین دلیل در سال 1939 به دلیل فشارهای نازی‌ها از فرانسه به مکزیک مهاجرت کردند.
 

اشتاینر نظریه‌ای جالب به نام «اقتصاد نوازشی» ارائه کرده است که به تنهایی می‌تواند به حل مشکلات زیادی کمک کند. او از این نظریه استفاده‌های اجتماعی-سیاسی هم می‌کند . اشتاینر معتقد است که انسان‌ها در دوران کودکی تحت تلقینات پدر و مادر ناآگاهانه از پنچ قانون محدود کننده در تبادل نوازش پیروی می‌کنند. این پنج قانون عبارتند از:

1) زمانی که دوست داری نوازش بدهی، این کار را نکن.

2) اگر دوست داری نوازشی دریافت کنی، آنرا طلب نکن.

3) نوازش‌هایی را که دوست داری، حتی اگر به تو دادند قبول نکن.

4) نوازش‌هایی را که نمی‌خواهی رد نکن.

5) به خودت نوازش نده.

اشتاینر می‌گوید  کودک میآموزد که میزان نوازش مثبت بسیار پایین است و بیشتر این نوازش‌ها را تنها از پدر و مادر می‌توان گرفت، اگر مطابق میل آن‌ها رفتار کنی. اما ما به عنوان افراد بزرگسال، هنوز هم تحت سیطره‌ این قوانین نادرست و دست و پا گیر زندگی می‌کنیم. در نتیجه به راحتی در محرومیت نوازشی به سر می‌بریم. با کنار گذاشتن این قوانین می‌بینیم که نوازش‌ها در سطحی نامحدود در اختیار ما قرار دارند.

1) هر زمان که بخواهیم می‌توانیم نوازش بدهیم. می‌توانیم به خود و دیگران نوازش مثبت مجانی بدهیم. نوازش‌ها تمام نمی‌شوند، پس مشکلی برای نوازش دادن وجود ندارد.

2) ارزش نوازشی که پس از طلب شدن دریافت می‌شود به هیچ وجه کمتر از نوازش طلب نشده نیست. پس اگر دوست داری نوازشی را دریافت کنی، می‌توانی آنرا طلب کنی.

3) فیلترهای نوازشی خود را کنار بگذار. ما یاد گرفته‌ایم که بسیاری از نوازش‌ها را دریافت نکنیم، یا به اصطلاح آن‌ها را فیلتر کنیم، حتی اگر نوازش مثبتی باشد که دوست داریم دریافت کنیم. «چه موهای قشنگی داری» «نه بابا کلی دردسر داره، هر روز باید بشورمشون!» «چقدر لباس‌هات بهت میان» «جدی؟ هر چی دم دستم اومد رو پوشیدم!».

4) مجبور نیستیم نوازش‌هایی را که دوست نداریم قبول کنیم.

5) می‌توانیم با «خویشتن نوازی» لذتی بی‌کران به دست آوریم.


منابع:
 http://www.emotional-literacy.com/economy.htm
http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:hG2WAAPk0oQJ:mosbateman.blogfa.com/post-3079.aspx


 
comment نظرات ()
 
 
تاثیر گذاری اجتماعی خیلی راحتتر از آنیست که فکرش را می کنیم!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

بعضی از ما فکر می کنیم در این دنیا تا کسی نباشیم یا کار بخصوصی انجام ندیم،‌ در زندگی آدمها تاثیری نداریم. گاهی از یاد می بریم همه این چیزایی که بعنوان روزمرگی انجام میدیم یا حرفهایی که خیلی فکر نکرده و طبق عادت از دهنمان بیرون میاد،‌ممکنه اثری بر زندگی ، تصمیم یا نگرش کسی در دورو برمون داشته باشه. شاید برای همین هم هست که خیلی مسوولانه در قبال حرفها یا اعمالمون رفتار نمی کنیم. می خوام باهاتون یک درد دل کنم. اگه شما هم از اون دسته هستید که گاهی مثل من اینجوری فکر می کنید به این درددل من گوش کنید:

مدتیه که همراه همسرم و پسرم در ینگه دنیا زندگی می کنیم. هرچه که عمر اقامت ما در اینجا بیشتر میشه،‌سئوالات و تردیدهای ذهن من هم بیشتر میشه. چیزهای خیلی خیلی بزرگی رو در سرزمین مادری از دست دادم . چیزهای خیلی خیلی کوچکی هم هست که اینجا خیلی دوست دارم. چیزهای کوچکی که وقتی با هم جمع می شن روزهای عمر من و خانواده ام رو می سازن. چیزهایی که به نظر در مقابل از دست دادنهای بزرگ من چندان بزرگ نیستند،‌ ولی حقیقت اینه که همون جوهر و اصل زندگی واقعین.

وقتی امروز در حال رانندگی، چراغ سبز شد و من با کمی تردید در انتخاب مسیر شروع به حرکت کردم،‌ایده نوشتن این مطلب در ذهنم کلید خورد. می دونید چرا؟ چون اول طبق واکنش طبیعی چند ساله ام در وطن،‌خودم رو منقبض کردم و منتظر شدم ماشین پشتی در حالیکه بیرحمانه ازم سبقت می گیره چند تا فحش آبدار هم نثارم کنه و اون چند تا راننده دیگه ای هم که اینکار رو نمی کنن،‌ با خودشون بگن راننده زنه دیگه! تراکتور می بره...! آرامش و احترامی که در این موقعیت بسیار بی اهمیت از جامعه دریافت می کنم رو خیلی دوست دارم .

چیزهای دیگه ای هم هستن که خیلی دوست دارم و باعث می شن روزهای آرومتری رو دور از وطن بگذرونم...

 میدونم چند سال دیگه که پسرم میره مدرسه ،صبح وقتی که پسرم بخواد سوار سرویس مدرسه بشه،‌ ماشینهای همه مسیرهای عبوری در هر جهتی که در حال حرکتن می ایستن تا پسرم سوار بشه و سرویس حرکت کنه.

وقتی در حال رانندگی هستیم،‌به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی همه ماشینها به سرعت و با دلسوزی خاصی به لاین راست میرن یا همونجا که هستن توقف می کنن. اونوقته که شعر سعدی ظرف چند ثانیه در کل خیابان متجلی میشه :بنی آدم اعضای یکدیگرند.... که در آفرینش ز یک گوهرند

از راهنمایی و رانندگی که بگذریم،‌ وقتی وارد دانشکده می شم و در اتاقم رو باز می کنم،‌ خدا رو شکر می کنم بخاطر اون طرز فکری که به من مهاجر جهان سومی و تازه خاورمیانه ای،‌یک اتاق میده با اسمم که روی اون حک شده ،بعلاوه همه شرایط مساوی با بقیه آدمها صرفنظر از اینکه پوششم چیه، روزهای تعطیلم رو چطور می گذرونم ، ‌عقاید خانواده ام چیه و به چه میزان برای رییسم خودشیرینی می کنم.

وقتی به عکس پسرم روی میز کارم نگاه می کنم خیالم راحته که امروز هم یک روز بیشتر از من ریزه کاریهای کار گروهی رو یاد می گیره. تمام فعالیتهای کلاسیشون جمعیه و به سمت ستاره یا قهرمان پروری پیش نمیره. تمایل به اول بودن و موفقیت کاذب بدون احترام به همنوع درش ایجاد نمیشه و باهاش کاملا مثل یک انسان مسوول رفتار میشه. حتی کارهایی که من با اخلاقهای افراطی مادرانه ام بهش محول نمی کنم رو به خوبی یاد می گیره و  به سمت مستقل و اجتماعی شدن پیش میره. معلمش میدونه که در برابر وظایفش مسووله و باید کارشو تمام و کمال انجام بده،‌صرفنظر از اینکه من امروز صبح حوصله داشتم بهش سلام کنم  و کلی قربون صدقه اش برم،‌یا اینکه هر روز ازش زهر چشم بگیرم یا نه. احساساتش رو در رفتارش با بچه های مردم بصورت نابجا دخیل نمیکنه،‌و در بدترین حالت به بچه ام میگه "من این کارت رو دوست نداشتم." نه اینکه"تو یک موجود بد و به دردنخوری"

وقتی رییس یهودیم میفهمه که من گاهی در اتاقم رو برای نماز خوندن می بندم، ‌به جای اینکه روم برچسب امل و متحجر و متعصب بودن بزنه، یا من رو از لیست مدعوین مهمانیهاش حذف کنه، احترام بیشتری بهم می گذاره و حتی وقتی ما رو برای شام به یک رستوران گرانقیمت دعوت میکنه، با اینکه حتی برای ما ناخوشایند نیست،‌به احترام ما لب به الکل نمی زنه.

رییس جدیدم هم که اینو می فهمه از من می خواد سر میز شام در خونه اش دعای قبل از شام رو بخونم(که البته توضیح بهش میدم که ما همچین چیزی نداریم) و به من با کمال محبت میگه من برای اون لحظاتی که در اتاقت رو می بندی و عبادت می کنی احترام ویژه ای قایلم.

وقتی برای مهمونی خونه دوستی دعوت شدی یا اینکه کسی رو دعوت کردی،‌ دیررسیدن نشونه خوش کلاسی نیست و حتی کسانی که عادت به در آوردن کفش ندارند،‌میپرسند و اگه بخوای کفششون رو از پا در میارن.

در محیط کار ، در اجتماع،‌ در بازار،‌در پایین و بالای شهر، همه جا همه برنده-برنده فکر میکنن. اونچه که ما زرنگی به حساب میاریم ،اینجا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران تلقی میشه و هیچ کس از رعایت حق دیگران احساس عقب ماندن،‌تحقیر شدن،‌روی زیادی به کسی دادن،‌ و برتر بودن نمی کنه!

وقتی می گن زباله ها رو تفکیک کنید، جمهوریخواهها و دمکراتها همه اینکارو میکنن صرفنظر از اینکه چه حزبی حاکمه. چون عقلشون رو به کار می اندازن و میدونن اینکار در نهایت به نفع آینده فرزندانشون و نسلهای آینده است،‌ و با عدم انجامش انتقام نارضایتیهای دیگه شون رو نمیتونن بگیرن.

از نگاههای بد و حرفهای نا خوشایند در امانم. اگه آدم مریضی هم پیدا بشه و اینکار رو بکنه با یک شکایت ساده ،‌پلیس بهش ادب یاد میده‌،البته نه با شلاق!

حتی اگه خودم به بچه ام بی احترامی لفظی یا بدنی! کنم،‌پلیس حال خودم رو هم جا میاره.

وقتی به باشگاه برای ورزش میرم،‌انقدر محو و نامریی هستم که گاهی دستم رو توی دستگاه فرو میبرم که مطمین شم روح نیستم! می تونم با یک لباس پاره کهنه و کفش سوراخ ،‌یا صد کیلو چاقتر یا لاغتر از اینی که هستم برم و هیچ کس حتی نگاهم نکنه و هزار تا توصیه طلب نشده و قضاوت آنچنانی تحویلم نده...

آخ گفتم قضاوت...

امان از قضاوت...

میتونم هر جور که دوست دارم و‌ به هر طریقی که می پسندم،‌ بپوشم،‌ راه برم، ‌فکرکنم،‌ نفس بکشم، زندگی کنم ...

بدون اینکه کسی درباره عقیده من یا هویت انسانی من قضاوت کنه یا من رو از یک موقعیت ممتاز اجتماعی محروم کنه.

من میتونم به راحتی خود خود خودم باشم. اون خودی که سالها در درون خودم گمش کرده بودم.

و میتونم در کنار آدمایی باشم که من رو همینطور که هستم می پذیرند و به حقوقم احترام میگذارن.

اونوقت منم دارم یاد می گیرم یک شهروند واقعی باشم ، چون عقلم و دلم به من میگه این شهروند، به یک انسان واقعی نزدیکتره...پذیرا،‌مسوول،‌عاشق و تاثیر گذار...

باز هم فکر میکنید ما روی زندگی و آرامش هم هیچ تاثیری نداریم؟


 
comment نظرات ()
 
 
بچه های ناامن دیروز، مهاجران سرسخت امروز
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

نمیدونم بالاخره میشه یک روز بیاد که من بعد از شنیدن صدای آژیری که برای اعلام وضعیت اضطراری هوا توی شهر می پیچه، ضربان قلبم صد برابر نشه ، فکر نکنم الان همه می خوان بدون برن زیر زمین و همه چراغها رو خاموش کنن، و چند دقیقه بعدش هم انتظار صدای مهیب موشک و لرزش شیشه ها بعد از انفجار رو نداشته باشم؟ معلومه برای ماهایی که اون روزها رو به یاد داریم، اینکه مردم را با یک همچین آژیری از یک  باد یا باران شدید قریب الوقوع باخبر کنن یکی از احمقانه ترین کارهای ممکنه!

این همکار گوشت تلخ آلمانیم چند روز پیش سر ناهار، بعد از اینکه جوابم به همه سوالاش درباره کارهایی که در بچگیمون می کردیم منفی بود  ازم  پرسید:" پس شماها چیکار کردین تو بچگیتون؟؟؟؟" راست میگه! چیکار می کردیم ما در بچگیمون؟ در آرزوی  عدم قطع برق موقع مشق نوشتن و تلویزیون تماشا کردن بال بال زدیم، از صبح تا بعد ازظهر برای یکساعت برنامه کودک مزخرف غمگین انتظار کشیدیم، همراه بزرگترامون توی صف شیر و مرغ و چی و چی وایستادیم... حالا هم اومدیم اینور دنیا  که از امثال شما متلک بشنویم و با سرسختی مقاومت کنیم بلکه اینجوری بچه هامون یک کم طعم امنیت روانی که ما نداشتیم رو بچشن، یا به عبارتی یک کم سوسول بار بیان!

معلومه که ماها وسط این آدمها که برای یک بارندگی ناگهانی هم نیاز به اطلاع قبلی دارند، یک کم عجیب به نظر می رسیم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کافرم من اگر این طایفه دیندارانند
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

 

در تجمع اجباری امروز پخش شده

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است

به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبی است

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بامِ غرقِ در خونِ دیارم

بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

 

با صدای حبیب


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی
نویسنده : جوینده - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

دارم فیلم تظاهرات تهران رو نگاه می‌کنم. پارسا در حالی‌ که مشغول ماشین بازیه به انگلیسی‌ می‌پرسه :" اینا چی‌ میگن داد میزنن؟" میخندم و میگم:" تو چه میدونی‌ پسرم!" باز هم دو شخصیتی میشم، بخشی از من دوست داره که پارسا بفهمه جریان چیه و بخشی از من براش آرزو میکنه که هیچوقت نیازی نباشه که بفهمه. اونقدر آزاد و آزاده زندگی کنه که هیچوقت احساس مردم خسته ولی‌ امیدواری که از ابتدائی‌ترین حقوقی که اون به راحتی‌ درک کرده محرومن و به قول خودش داد میزنن رو نفهمه. نمیدونم اینجوری بهتره یا بدتر...


 
comment نظرات ()
 
 
آخرین مد روشنفکری!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

اگه یک وبگرد بیکار باشید مثل من،‌حتما میدونید این یکی دو روزه آخرین نشانه روشنفکری چیه:" این که از مرگ کردان خوشحال نباشیم!" راستشو بخواید اصلا نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم،‌تا اینکه دیروز تصادفا در یکی از وبلاگهایی که نسبتا پرطرفداره و نویسنده اش هم دم از دمکراسی و آزادی بیان میزنه ، مطلبی خوندم که در آن نویسنده پس از نثار پاره ای کلمات بی ادبانه ،به خودش می بالید که جزو اونایی نیست که از مرگ کردان خوشحال باشه ولی هیچ احساسی هم به این قضیه نداره چون مرگ این آدم هیچ اثر خاصی بر هیچی نداره. باور بفرمایید من طرفدار هیچ دار و دسته ای نیستم و فقط به عنوان یک سوال برای ایشون کامنت گذاشتم که "پس شما بر اساس اثر یک آدم در کار و زندگیتان از مرگش خوشحال یا نارحت می شوید. به این می گن انسانیت؟" واین هم جواب بسیار گویا و مودبانه این دوست عزیزمون به بنده هست:

" خودت فهمیدی چی نوشتی ؟ نه ، جان من.
آخه این هم چیز بود نوشتی ؟
حالا جواب هم میخوای ؟ خوب بیا ، این جواب در کار و زندگی من ؟
نه . جناب.
در کار و زندگی مردم
پس چی فکر کردی ؟ عاشق جمال کردان یا هر خر دیگری که در قدرته که نیستند مردم.
فرق کردان با هزاران نفر دیگر که امروز در مملکت ما مردند فکر میکنی چیست ؟
اول اینکه کسی اونها رو نمی شناسه .
دوم اینکه از مرگ آنها کسی خوشحال نمیشه ، ولی از مرگ کردان خیلی ها خوشحال شدند.
من جزوشان نبودم.
راستی ، من اگر هر چیزی مینوشتم تو می اومدی یه چیزی بارم میکردی دیگر ، مگه نه ؟
خوب تو ب...
(این قسمت رو بنده به احترام خوانندگانم حذف کردم) و برو ، چی کار داری اصلا من چی می نویسم ؟
من میتونم بنویسم مسواک کردم ، و تو بیای بگی مسواک کردی ؟ این انسانیته ؟
حیف که به خدا اعتقاد ندارم وگرنه میگفتم خدا رو شکر که مخالفان من را از میان آدمهای با شعور انتخاب نکرده"

حالا من از شما دوستان عزیز چند تا سوال دارم ( از ایشون هم پرسیدم، اما جو دمکراتیک وبلاگشون اجازه نداد که چاپش کنن):

١- اگه خدایی نیست و من هم یکی از همین موجودات بی ارزشی هستم که خودبخود به وجود اومدم و بیشعور هم هستم و یک چرتی گفتم،‌ایشون چرا اینقدر خونشون رو بخاطر این حرف من کثیف می کنن؟ به نظر شما یک جای کار نمی لنگه؟

٢- ماها از آدما چی میدونیم که همیشه یا فورا از آدما بت میسازیم یا شیطان و تصمیم می گیریم یک آدمی حق حیات داره یا نه؟ واقعا اگه گند مدرک کردان در نمیومد،‌ما متوجه کیفیت کارش بودیم ،‌یا از جنایات احتمالیش خبر داشتیم که حالا راجع به زندگی و مرگش ابراز نظر می کنیم؟ ما از کدومیکی از آدمایی که می پرستیم چیزی می دونیم؟ اگه اونها هم مدرک تقلبی داشته باشن، باز می پرستیمشون؟ اگه مثلا یک در ملیون بفهمیم کردان هم شبها میبرده غذا برای یتیمها پخش می کرده (اینو از خودم درآوردم،‌گیر ندید) آیا باز هم اینجوری راجع بهش حرف می زدیم؟ آیا واقعا هیچکدوم از ما هیچ گناه بزرگی نکردیم که فکر می کنیم فقط بقیه اشتباهات بزرگ میکنن و به همین خاطر می تونن دیو یا فرشته بشن؟

٣- نکته جالب اینه که بر اساس مد،‌ همه ما معتقدیم حکم اعدام باید حذف بشه چون خیلی ناعادلانه هست. آیا ما واقعا به این معتقدیم ، یا اگه کسی مثل ما فکر نکنه دیگه به این معتقد نیستیم، چون نبود چنین آدمی حتما کار و زندگی ما رو راحتتر می کنه؟ قبول دارین؟

۴- یک انسانی به این روشنفکری چی میشه که این کلمات گهربار از دهانش در میاد؟

بگذریم... خوشحالم که زدم به هدف!

هممون لازم داریم بیشتر فکر کنیم. به نظر من آدمی که از رنج یک آدم دیگه متاثر نمیشه،‌یک جای کارش می لنگه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
موضوعی برای فکرکردن
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

یک نفر از فرانسه  با جستجوی این عبارت در گوگل از وبلاگ رئیس آواره سر درآورده:"در مقابل عصبانیت یک مرد فقط  باید سکوت کرد، حتی اگر دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشد"!!!!!!!!!!!!!!!!
راستش من این جمله رو فقط در صورتی میتونم هضم کنم که مدت اون سکوت بیشتر از چند ثانیه طول نکشه! خدا رو شکر که من در اون لحظه پیش این دوست عزیز نبودم !
اما یک چیز دیگه هم هست که من رو بیشتر ناراحت میکنه و اون مجسم کردن تنهایی ما  آدمای امروزیه که گوگل برامون جای یک دوست همراز و دلسوز رو پرکرده ...همه یا انقدر گرفتاریم که برای شنیدن درددل همدیگه وقت نداریم  ،  یا انقدر از قضاوت شدن و شماتت شنیدن خسته ایم که برای مشورت هم به اینترنت پناه میبریم!
شاید هم هیچکدوم اینا نبوده،  مثلا می خواسته از این جستجو یک متن یا کتاب رو پیدا کنه ، یا هزار تا احتمال دیگه. اما بهرحال به نظرم حتی اگه یک در صد هم احتمال صحت فرضیات من وجود داشته باشه سوژه خوبی برای فکر کردنه ! البته من باید به محتوای جمله هم بیشتر فکر کنم..

پ.ن. البته این توضیح رو هم بدم که رئیس آواره این جمله رو هیچ جا در وبلاگش ننوشته (شاید هم به عواقب نوشتنش فکر کرده و ننوشته!) و بخاطر استفاده از چند تا کلمه مشترک در این جمله و متنهای این وبلاگ ،‌گوگل این سایت رو هم لینک کرده.


 
comment نظرات ()
 
 
ما کجا و ...
نویسنده : جوینده - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

ما نگران عاقبت دو ملیون دانشجوی علوم انسانی هستیم که در حال فاسد شدن هستند و ...باراک اوباما امشب در کاخ سفید افطار می دهد...بهتر است ما تا آخر عمرمان نگران بمانیم چون بدجوری از قافله عقب مانده ایم...


 
comment نظرات ()
 
 
رسانه ایها!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸
 

به عنوان کسی که حدود ده سال سابقه کار رسانه ای در صدا و سیمای ایران دارم ، بیشتر مجریان و دست اندرکاران فعلی را می شناسم، و از پشت صحنه ها با خبرم، باید بگم ازدیدن حرکات و رفتار مزورانه برخی از آنها در برنامه های این روزها (و همیشه) اینقدر متاثرم که نتونستم از نوشتن این چند خط خودداری کنم. حتی با اینکه نگران چشمان منتظر بابا هستم که فیلتر شدن این صفحه را تاب نمیارن.

آدمهای فاسد و دورویی که اعتراضها، تمسخرها و متلکهاشون رو فقط در اتاق فرمان میشه شنید، حالا عوض همراهی با مردم به انجام انواع مانورهای جهت دار و پر نفاق مشغولن و جالبه بدونین که بعد همه با هم به این کارهاشون می خندن! افراد با سابقه و شناخته شده شون هم که به دنبال شهرت و تایید، سالهاست هر متنی که به دستشون بدی رو می خونن و احساس لازم رو هم در حین خوندن اون منتقل می کنن در حالیکه من میدونم چقدر به اون بی اعتقادن. راستی که دلم براشون می سوزه که آزادگیشون رو گم کردن و فکر کنم  سالهاست از از دست رفتنش بیخبرن. میدونم تب شهرت رسانه ای با آدم چه کار میکنه!

بابا اولین کسی بود که تمایل به تاثیر گذاری اجتماعی رو در من ایجاد کردو من با اونچه که در رفتار و کردارش می دیدم فهمیدم تاثیرگذاری همیشه یک تریبون و بلندگو احتیاج نداره!  من هم سالها هر متنی رو که بهم دادن با آب وتاب خوندم...اما روزی رسید که دیدم دیگه از اینکار لذت نمی برم...انگار شدم هنرپیشه ای که همه فکر میکنند خودمم!  میل به تاثیرگذاری ، من رو متقاعد کرد که دیگه ادامه ندم...گرچه  تاثیرگذاری چنین کاری از طرف دست اندر کاران فعلی حالاست که برای یک ملت ارزشمنده و می تونه به روشن شدن حقایق کمک کنه.

همونطور که مرد آواز ایران، استاد شجریان، در این راه پیشقدم شد...

پ.ن: این هم نوشته جالب آقای پاکدل در همین زمینه.


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی مطلق
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥
 

خواستم چندخطی درباره دروغهایی که این روزها می شنویم بنویسم، دیدم خانم شین حرف دلم رو زده.

این هم هدیه ای از دکتر شریعتی:" در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست."


 
comment نظرات ()
 
 
پراکنده گویی!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

داشتم فکر می کردم از وقتی که ما وارد امریکا شدیم که یکسال قبل از انتخابات ریاست جمهوریشون بود ، سخنرانیهای انتخاباتی احزاب شروع شده بودو تقریبا هر روز نامزدها یکجا سخنرانی داشتن و بعد هم حرفهاشون تحلیل میشد و حتی مردم عادی هم بسته به سیاستهای کاندیداها در رای گیریهای مقطعی نظرشون رو اعمال می کردن. اینقدر تلویزیون جزئیات زندگی نامزدها رو پخش می کرد و تکرار می کرد، که من مهاجر که اون موقع هیچ علاقه ای به دنبال کردن بحثها نداشتم و هرازگاهی بطور تصادفی تلویزیون می دیدم، تمام زندگی هیلاری و اوباما رو از بر شده بودم! تازه اون موقع بود که یادم افتاد ای بابا پس چرا توی ایران از دو سه هفته مونده به انتخابات ما تازه می فهمیدیم کاندیدها کین و بسته به اینکه هر کدام چه احساسی رو در ما ایجاد می کردن می رفتیم رای می دادیم! مجسم کردم اگه در ایران هم این بحثهای تخصصی انتخابات از یکسال قبل شروع می شد چقدر مجبور می شدیم عاقلانه برای سرنوشتمون تصمیم بگیریم  و چقدر خسته کننده و بی هیجان می شد! مگه نه؟  همینطوری خیلی بهتره! غلیان احساسات و هیجان و خشم ، باعث میشه در فرصت کم اصلا دیگه نیازی به فکر کردن و بررسی آدمها نداشته باشیم و سریع یکی رو انتخاب کنیم! البته اینجا واقعا فرق می کنه کی رئیس جمهور بشه ولی در کشور ما اونچه که باعث تغییر میشه رو ما انتخاب نمیکنیم! پس کلا لازم هم نیست این همه زحمت به خودمون بدیم!

                                      *************************

داشتم فکر می کردم چند سال پیش بغل گوشمون توی قم وبا شایع شده بود ودر وزارت بهداشت شنیدم که چند نفر هم مرده بودن، من اصلا نگران نبودم. اما اینجا با شنیدن اینکه در امریکا ٢-٣ نفر از انفلونزای خوکی مردن دچار استرس شدید می شم! صدا و سیمای اینجا باید بیاد ایجاد آرامش عمومی را از صدا و سیمای ما یاد بگیره! همش این تلویزیون ایران از صبح تا شب با مجریان خندانش به ما یادآوری می کرد که هیچ مشکلی در هیچ جا وجود نداره . هیچ مریضی ای در کشور ما شایع نشده ، نه کسی از بین رفته و نه ما کمبودی در خصوص دارو و درمان داریم! مثل اینکه راست می گفتن همه مشکلات در امریکا و اروپاست! بابا اینا دیونه ان! اینقدر لحظه به لحظه اعلام کردن که چند نفر در کدام ایالت مریضن، آدم دچار استرس میشه و مثلا فکر میکنه اینکه در اوهایو یک مورد دیده شد، یعنی تموم شد ما هم گرفتیم!

با همه این توصیفات داشتم فکر می کردم شنیدن حقایق و پذیرفتن واقعیتها چقدر آدم رو پیر می کنه! چقدر دلم برای چند تا دروغ مصلحتی ایرانی، چند تا تعارف الکی و  دلخوشی موقت که گاهی آدم رو تا آسمون بالا میبرد، چند لحظه احساساتی شدن و حرفای بی منطق زدن بدون عواقب بعدی تنگ شده!  روبرو شدن با  خود وحقایق زندگی گاو نر می خواهد و مرد کهن!


 
comment نظرات ()