سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
زندگی دوگانه سارا
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
 

دوستی که فقط یکبار من رو دیده و باقی ارتباط از طریق ایمیلهای فورواردی بوده به من گفت "به نظر غمگین میای..."....

اولین واکنش انکاره و بعد انگار که کسی با این کودک غمگین درون همدردی کرده باشه ،‌ناگهان هجوم غم...

و جالبه همین امروز برای دوست دیگری در ایمیل نوشتم:" هیچوقت به این آرومی نبوده ام..."

اینها صداهای تکه پاره های وجودمه...؟؟؟ حقیقت وجودم کجاست؟ آرومه یا ملتهب؟ نقاب آرامش زده و اون زیر می لرزه؟ یا نقاب مظلوم و قربانی روزگار زده و اون زیر آرومه؟؟؟

خودم رو گم کردم انگار...نمیدونم اثر سنه...اثر بیخیالی مزمن ناشی از زندگیه...اثر یک فراموشی خودخواسته است؟

من نمیدونم غمگینم یا نه...

شاید خداوند دوست رو برای همین به زندگیهای ما هدیه داده: که شعر درونمون رو وقتی فراموشش میکنیم به یادمون بیاره...


 
comment نظرات ()