سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
 

دوست دارم آدمهایی رو که در هزار لای تردید با خودشون دست و پنجه نرم میکنن ولی اون لبخند مصنوعی پر مدعا رو از روی صوتشون به هیچ قیمتی بر نمیدارن...دوست دارم آدمایی رو که نه شجاعت دارن جلوی روت باهات مخالفت کنن ،نه انقدر شهامت که کنارت بذارن و خودشونو راحت کنن...دوست دارم آدمهایی رو که زیر و روتو براشون عریان میکنی و باز باهات مثل کف دست نیستند، دوست دارم آدمهایی رو که صداقت ندارن...

چون یادم میندازن که حتما خودم هم این عیبها رو دارم که توی اونها تشخیصش میدم....

چون میخوام تمرین کنم بنده های خدا رو همونطور که خودش دوستشون داره، دوست داشته باشم...

برای همون خدایی که منو بخاطر باور داشتن بهش و گوش دادن به حرفش مسخره میکنن، دوستشون دارم...


 
comment نظرات ()
 
 
آیا او برای بنده اش کافی نیست؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

  • و کلیدهاى غیب، تنها نزد اوست. جز او [کسى‏] آن را نمى‏داند، و آنچه در خشکى و دریاست مى‏داند، و هیچ برگى فرو نمى‏افتد مگر [اینکه‏] آن را مى‏داند، و هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین، و هیچ تر و خشکى نیست مگر اینکه در کتابى روشن [ثبت‏] است.

سوره انعام- آیه ۵٩


 
comment نظرات ()
 
 
برای سارا
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

خونه رو بخاطر اومدن سارا تر و تمیز کردم و نشستم کمی استراحت کنم. خاطرات روزهای دانشکده‌،روزهای اول اشنایی با سارا و کلاسهای عجیب و غریب و همکلاسیهای به چشم من عجیب و غریب تر از همه جای ایران، دغدغه های کوچیک و بزرگم،‌ اولین روپوش سفید خریدنم با سارا، کتابفروشیهای میدون انقلاب،‌ شیرین عسلهای ساعت ١٠ با سارا و فروغ،‌ جزوه سورت کردنها، وقتهای ناهار با سارای دیکشنری به دست، اردوی مشهد، ...مثل برق و باد از سرم میگذره.

سارا میگفت میخواد بره، دیر یا زود و همه تلاشش رو هم از همون اول میکرد...من میگفتم نه میخوام بمونم و تو سرزمین مادری ته همه چیز رو در آرم و بعد اگه خواستم برم...فرق اومدنمون چند ماه شد...من کمی زودتر...اون هم قسمتیش بخاطر نامه ای که سارا در کمال ناباوری من برام نوشت و روی دسک تاپ کامپیوترم سیو کردم و بعد از یکماه ایمیلش کرم به استادی که سالها آرزوی کار کردن باهاش رو داشتم...

یکبار دو سال پیش تو غرب امریکا همو دیدیم و امروز در شرق امریکا همو میبینیم...

خیلی چیزها تغییر کرده ولی توی دلمون هنوز همون دو دختر تین ایجری هستیم که وقتی برای اولین بار همو دیدیم  رویاهای بزرگ در سر داشتیم...

سارا میاد که باز برای هم از برنامه های دور و درازمون بگیم...

و معلوم نیست دفعه بعد کی ،‌کجا، و در چه شرایطی باز همدیگرو میبینیم...

و من غرقم در اسرار این رویدادهای همزمان که آدمها رو در مواقعی که بعدها می فهمیم چقدر مناسب بوده، در مسیر هم قرار میده...

دارم میرم فرودگاه دنبال سارا...


 
comment نظرات ()