سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟
نویسنده : جوینده - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱
 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،
و شگفتی‌های به زبان نیامده،
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت،
همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می‌نماید.

جویای راه خویش باش،
از این سان که منم!
در تکاپوی انسان شدن.
در میان راه،
دیدار می‌کنیم حقیقت را،
آزادی را،
خود را،
در میان راه می‌بالد و به بار می‌نشیند،
دوستیی که توانمان می‌دهد،
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه تو من.


در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است،
داستانی، راهی، بیراهه‌ای
طرح‌افکندن این راز،
راز من و راز تو،
راز زندگی،
پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است.

بسیاروقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش،
سخن ساز می‌کنیم.
اما در همه‌چیزی رازی نیست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سکوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه می‌کنم،
و می‌دانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کند،
بگشایدت،
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم،
و در نیمه‌گشوده به روی تو بسته می‌شود.


پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم،
از دیگران شکوه آغاز می‌کنم.
فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند.
چرا از خود نمی‌پرسم،
کسی را دارم
که احساسم را،
اندیشه و رویایم،
زندگیم را،
با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود.

حلقه‌های مداوم،
پیاپی تا دوردست،
تصمیم درست صادقانه؛
با خود وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر انتخاب می‌کنم؟!

بی‌اعتمادی دری است
خودستایی و بیم، چفت و بست غرور است.
و تهیدستی دیوار است و لولا است،
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم.
دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران‌ بودن،
از رخنه‌هایش تنفس می‌کنیم.
تو و من
توان آن را یافتیم که برگشاییم؛
که خود را بگشاییم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.
اگر بر آنم که دیگربار و دیگربار،
برپای بتوانم‌خاست،
راهی به‌جز اینم نیست.

توان صبر کردن برای رویارویی با آنچه باید روی دهد،
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد،
شکیبیدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌کردن،
آزاد بودن.

چندان‌که به شکوه درمی‌آییم،
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از کمبود نوری گرمی‌بخش،
چون همیشه می‌بندیم دریچه کلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر می‌خواهی نگهم داری، دوست من!
از دستم می‌دهی.
اگر می‌خواهی همراهیم کنی، دوست من!
تا انسان آزادی باشم،
میان ما، همبستگی از آن‌گونه می‌روید،
که زندگی هر دو تن ما را،
غرقه در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم
که با من می‌گوید:
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم بالهای دوستی‌مان را.

با درافکندن خود به دره،
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم.

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه‌دار
اعتماد کن.

از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.

یکدگر را می‌آزاریم،
بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بی‌سخنی.
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود،
به خانه‌ای که نور دلچسبش،
گرمی‌بخش است.


از کسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمی‌پرسند،
از خویشتنش نمی‌پرسند.
زمانی به ناگاه،

باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروریختن را.

سروده‌ی مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو



 
comment نظرات ()
 
 
اقتصاد نوازشی( THE STROKE ECONOMY)
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

یکی از روانشناسان فعال در مکتب TA(تحلیل رفتار متقابل) فردیست به نام کلاود اشتاینر Claude Steiner. اشتاینر از پدر و مادری اتریشی در فرانسه متولد شد. مادرش یهودی بود و به همین دلیل در سال 1939 به دلیل فشارهای نازی‌ها از فرانسه به مکزیک مهاجرت کردند.
 

اشتاینر نظریه‌ای جالب به نام «اقتصاد نوازشی» ارائه کرده است که به تنهایی می‌تواند به حل مشکلات زیادی کمک کند. او از این نظریه استفاده‌های اجتماعی-سیاسی هم می‌کند . اشتاینر معتقد است که انسان‌ها در دوران کودکی تحت تلقینات پدر و مادر ناآگاهانه از پنچ قانون محدود کننده در تبادل نوازش پیروی می‌کنند. این پنج قانون عبارتند از:

1) زمانی که دوست داری نوازش بدهی، این کار را نکن.

2) اگر دوست داری نوازشی دریافت کنی، آنرا طلب نکن.

3) نوازش‌هایی را که دوست داری، حتی اگر به تو دادند قبول نکن.

4) نوازش‌هایی را که نمی‌خواهی رد نکن.

5) به خودت نوازش نده.

اشتاینر می‌گوید  کودک میآموزد که میزان نوازش مثبت بسیار پایین است و بیشتر این نوازش‌ها را تنها از پدر و مادر می‌توان گرفت، اگر مطابق میل آن‌ها رفتار کنی. اما ما به عنوان افراد بزرگسال، هنوز هم تحت سیطره‌ این قوانین نادرست و دست و پا گیر زندگی می‌کنیم. در نتیجه به راحتی در محرومیت نوازشی به سر می‌بریم. با کنار گذاشتن این قوانین می‌بینیم که نوازش‌ها در سطحی نامحدود در اختیار ما قرار دارند.

1) هر زمان که بخواهیم می‌توانیم نوازش بدهیم. می‌توانیم به خود و دیگران نوازش مثبت مجانی بدهیم. نوازش‌ها تمام نمی‌شوند، پس مشکلی برای نوازش دادن وجود ندارد.

2) ارزش نوازشی که پس از طلب شدن دریافت می‌شود به هیچ وجه کمتر از نوازش طلب نشده نیست. پس اگر دوست داری نوازشی را دریافت کنی، می‌توانی آنرا طلب کنی.

3) فیلترهای نوازشی خود را کنار بگذار. ما یاد گرفته‌ایم که بسیاری از نوازش‌ها را دریافت نکنیم، یا به اصطلاح آن‌ها را فیلتر کنیم، حتی اگر نوازش مثبتی باشد که دوست داریم دریافت کنیم. «چه موهای قشنگی داری» «نه بابا کلی دردسر داره، هر روز باید بشورمشون!» «چقدر لباس‌هات بهت میان» «جدی؟ هر چی دم دستم اومد رو پوشیدم!».

4) مجبور نیستیم نوازش‌هایی را که دوست نداریم قبول کنیم.

5) می‌توانیم با «خویشتن نوازی» لذتی بی‌کران به دست آوریم.


منابع:
 http://www.emotional-literacy.com/economy.htm
http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:hG2WAAPk0oQJ:mosbateman.blogfa.com/post-3079.aspx


 
comment نظرات ()
 
 
آنطوری که می توانی باشی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف نتراشیده و لباسهای گل آلود، با وقار و متانت مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر میدارد و به طرف او دراز می کند.
مرد مست هاج و واج به مرد خوش لباس و خوشروی تابلو نگاه میکند و میگوید: "اینکه من نیستم."
نقاش پاسخ میدهد :" من شما را آنطوری که میتوانید باشید کشیده ام."


برگرفته از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش، تالیف مسعود لعلی"



به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


 
comment نظرات ()
 
 
هر که در حافظه چوب ببنید باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
 

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کفِ دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز
و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچینِ سخن های درشت

و به آنان گفتم

هر که در حافظه چوب ببنید باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودی
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید. آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

 

سهراب سپهری


 
comment نظرات ()
 
 
بی تفاوتی...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
 

The opposite of love is not hate, it's
indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference.
The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite
of life is not death, it's indifference. - Elie Wiesel‎

"متضاد عشق نفرت نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد هنر،‌زشتی نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد ایمان،‌ کفر نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد زندگی ، مرگ نیست،‌بی تفاوتی است..."

باید با یک آدم بی تفاوت یک مدت حشر و نشر داشته باشید تا عمق زیبایی این نقل قول رو عمیقا حس کنید!!


 
comment نظرات ()