سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
زخم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

‎Don’t allow your wounds to turn you into a person you are not....Paulo Coelho‎

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...پایولو کویلیو

زخمهای کوچک...زخمهای بزرگ...زخمهای سطحی...زخمهای عمیق...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی نیستی؟

یک کینه ورز خشن، یک عقده ای غیر قابل تحمل، یک موجود مظلوم غصه دار، یک آدم پیچیده درونگرا، یک ترسوی فراری از اجتماع،یک انتقامجوی فرصت طلب، یک قربانی افسرده ...

کسی که نفرت می ورزد؟

کسی که همه آدمها را زخم زن می بیند؟

کسی که روزگار را بیرحم و بیمقدار می پندارد؟

کسی که دیگر بلند نمیشود تا دیگر نیوفتد؟

کسی که دیگر دوستی نمی کند تا دشمنی نبیند؟

کسی که با نیکوکار درونش عهد می کند دیگر از این غلطها نکند؟

کسی که  برای بقیه عمرش انتقام زخمها را با زخم زدن می گیرد؟

کسی که برای بقیه عمرش نقش قربانی بدبختی را بازی می کند که روزی زخم بزرگی خورده؟

کسی که همواره به دنبال راهی برای از بین بردن اثر زخم می گردد و بودنش را به پاس یک تجربه ارزشمند ارج نمی نهد؟

...

نگذار زخمهایت تو را تبدیل به کسی کنند که نیستی...

تو چه کسی هستی؟

قاعدتا زخمهایت ترمیم پذیرند...فقط در بدترین حالت اثر عمیقی بر جا می گذارند...تو همان عاشق بزرگ بخشاینده امیدوار بمان...




 
comment نظرات ()
 
 
نپرستید بابا جان! نپرستید!
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

نمیدونم چرا همیشه ما آدمها باید یه چیزی برای پرستش پیدا کنیم و تا سرحد مرگ بهش دل خوش کنیم تا بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم. می دونم شاید این ریشه در میل ذاتی انسان به پرستیدن داره. اما نمیشه این علاقه زیاد به پرستش رو برای همون خدا نگه داریم؟ یا اصلا کلا هیچ چیز رو نپرستیم؟

یکی میشه مثل رییس من و مدل ریاضیشو میپرسته، یکی میشه مثل فلان دوستم و مد رو میپرسته، یکی خوناده اشو، یکی نفسشو، یکی عقیده اشو، یکی دینشو، یکی بی دینیشو، یکی یه مکتب مزخرف یا غیر مزخرفو، یکی یه رابطه رو،ی یکی کارشو،یکی لباسشو، یکی بچه اشو، یکی فامیلاشو، یک دوستاشو، یکی کتابشو، یکی یه اسطوره رو، یکی یه رنگو، ، یکی یه فکرو، یکی یه آدم رو....

نپرستید بابا جان ! نپرستید!  اگه هم خدا رو نمی خواهید بپرستید تو رو خدا هیچ چیز دیگه ای رو نپرستید! هر چقدر هم که اون چیز خوب و ناز و منطقی و زیبا باشه! بسه دیگه ما ملت همش باید یه چیزی رو بپرستیم؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلارام
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل به نجوم و طب و غیرذالک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آنچ مقصودست بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد. این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست؛ از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

فیه ما فیه
مولانا



 
comment نظرات ()
 
 
حج مقبول
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

این مطلب رو عینا از وبلاگ پائولو کوئلیو (نویسنده برزیلی معاصر) نقل می کنم. داستانیست که شاید بارها شنیده باشیم. فکر کردم خوندن متن انگلیسیش هم جالب باشه. این مطلب رو به بابای عزیزم تقدیم می کنم که یکی از بزرگترین آرزوهاش سفر حجه. شاید با خوندن این داستان باور کنه شاید بارها این سفر رو رفته...

Conversation in heaven

Abd Mubarak was on his way to Mecca when one night he dreamed that he was in heaven and heard two angels having a conversation.
“How many pilgrims came to the holy city this year?” one of them asked.
“Six hundred thousand”, answered the other.
“And how many of them had their pilgrimage accepted?”
“None of them. However, in Baghdad there is a shoemaker called Ali Mufiq who did not make the pilgrimage, but did have his pilgrimage accepted, and his graces benefited the 600,000 pilgrims”.
When he woke up, Abd Mubarak went to Mufiq’s shoe shop and told him his dream.
“At great cost and much sacrifice, I finally managed to get 350 coins together”, the shoemaker said in tears. “But then, when I was ready to go to Mecca I discovered that my neighbors were hungry, so I distributed the money among them and gave up my pilgrimage”.

مکالمه ای در آسمان

عبدالمبارک در راه مکه بود که شبی در خواب گفتگوی دو فرشته را در آسمان شنید:

-امسال چند نفر زائر به حج آمدند؟

-ششصد هزار نفر

-و حج چند نفرشان مقبول شد؟

-هیچیک. گرچه در بغداد کفاشی هست به نام علی موفیق، که نتوانست حج بگزارد،‌اما حجش مقبول گشت و فضائلش شامل حال آن ششصد هزار نفر شد.

 

عبدالمبارک به سراغ  علی موفیق شتافت و رویایش را با او در میان گذاشت. علی گفت :" با زحمت بسیار زیاد ٣۵٠ درهم پس انداز کرده بودم تا به حج بروم. اما درست قبل از سفر دریافتم که همسایگانم گرسنه اند. پس آن مبلغ را بین ایشان تقسیم کردم و از حج صرفنظر کردم."

 


 
comment نظرات ()
 
 
آنچه از نیچه آموختم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
 

نیچه را نتوانستم هیچوقت تمام و کمال درک کنم. بخصوص با اون کلمات قصارش درباره زنان. اما مشکلی نیست: غوطه ور شدن در قسمتهای قابل درک و غیر قابل درک آدمهای بزرگ شیرینی خودشو داره. و اینکه در نهایت خودت رو مجبور نکنی چیزی رو قبول یا رد کنی. اصلا این نسبیت، این تعلیق، این عدم قطعیت شیرینه. نمیدونم چرا همیشه به دنبال یک جواب قاطعیم وقتی میشه با این شناوریها و فقط نگاه کردنها ، غرق لذت شد. با این قطعیت طلبیهام بارها خودم رو از یاد گرفتن محروم کردم. برای نیمه دوم زندگیم میخوام طور دیگه ای باشم!

و اما بخونید این چند کلام زیبای این اندیشمند بنام رو:

دوست میدارم آن را که چون تاس به سودش افتد , شرمسار شود و پرسد: نکند قمار بازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست .
دوست میدارم آن را همواره بیش از آنچه نوید میدهد به جای می اورد.
دوست میدارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند , بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابر انسان شود.

شجاع آن کسی است که ترس را می شناسد، اما بر ترس چیره می شود؛ آن که مغاک [ گودنایِ ژرف و هولناک ] را می بیند، اما با غرور؛ آن که مغاک را می بیند، اما با چشمانِ عقاب؛ آن که با چنگالِ عقاب مغاک را می چسبد شجاع است!

بیش از آن دوست بدارید که دوست تان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید.

آن کس که با هیولاها می جنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا بدل نشود. اگر مدتی طولانی به پرتگاهی بنگری، پرتگاه نیز به تو چشم می دوزد.

به خود می بالند که دروغ نمی گویند، اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!




 
comment نظرات ()
 
 
ایمان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
 

گاهی زندگی با یک آجر توی سرتان میکوبد؛ ایمانتان را از دست ندهید.


Sometimes life hits you in the head with a brick. Don't lose faith...Steve Jobs


 
comment نظرات ()
 
 
خدای من، خدای او...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

وقتهایی هست که تلنگری از کسی که در زمینه ای باورش نداری تو را میبرد به جایی که به خود بیایی و باز فکر کنی، به باورهایت، به تصویرهای ذهنیت، به تعصبهای بی پایه و اساست، به محدود شدنت در دایره امن عادتهای ذهنی،...وقتهایی هست که باید بروی و بگردی و مخالفترین آدم روی زمین را پیدا کنی در طلب سیلی خوردن...این یک موهبت است که کسی تو را با بعد دیگری از وجودت آشنا کند...بعدی که زیر هزار نقاب و توجیه پنهانش کرده ای، بی آنکه بدانی...


وقتهایی هست که نمیخواهی ولی کسانی را به زندگیت دعوت میکنی که برایت پیامی دارند...پیامی که ممکن بود به بهای گزافی در پس یک تجربه دردناک بیاموزی را یکنفر، که ممکن است بیریط، احمق، نفهم، متعصب، متحجر، ول انگار، بی ملاحظه یا هر چیز دیگر بنامیش ، به رایگان به تو میدهد و از زندگیت میرود...اینطور وقتها معمولا انقدر مشغول ترمیم غرور شکسته شده، اعتبار بربادرفته، عقاید زیر سوال رفته، و جنگهای درونیت میشوی که از یاد میبری از او، از این دوست سخاوتمند، از این موهبت رایگان و گرانقدر ، قدردانی کنی...


برای من نه یکبار که بارها این لحظات روی داده اند...


و آخرینش هدیه ای بود که از یک دوست بسیار متفاوت با خودم دریافت کردم...گاهی آنها که فکر میکنیم دورند بسی نزدیکند و خودی که نزدیک می پنداریمش بسی دور...
مثل همیشه با این دوست سرسخت و لجباز بحثهای افلاطونیم را شروع کرده بودم..همه چیز از صدای  آژیر مخصوص اعلام وضع اضطراری هوا که در شهر پیچید شروع شد...مثل همیشه ضربان قلبم به یاد صدای آزیر وضعیت قرمز روزهای موشکباران تندتر شد و برای او شرح حال کودکی و نوجوانی پر استرسم را دادم...واضح بود که وحشت کرده از شنیدن داستان ترکیدن بیمارستان نزدیک خانه مان و از بین رفتن هزاران آدم و ندانستن اینکه آیا تو میمانی یا نه...بحث سیاسی شد...و من به او که  نه خدا، نه روح و نه زندگی پس از مرگ را باور دارد گفتم :"بیشک خدا از متعصبان مذهبی که تصویر غلطی از او به دیگران مینمایانند بیزار تر است تا آنان که اصلا او را باور ندارند.."
در برابر چشمان حیرت زده من پاسخ داد: " آیا خدای تو از کسی بیزار است؟..."

و من لال شدم...


 
comment نظرات ()
 
 
مکاشفات عرفانی آخرین روزهای بیست و نه سالگی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

شاید اگه عارف میشدم،‌دوست داشتم فقط یک چیزی مشابه شیخ ابوالحسن خرقانی بشم...

این هم آخر کمال طلبی منه...

حرفهاش خیلی دلنشینه...انگار این آدم قلبش رو برای همه دنیا باز کرده...به قول خلیل جبران بدون ترس ازاسیب دیدن عشق میورزیده...

نمیدونم توی این دنیا آدمی دلنشینتر از آدم عاشق پیدا میشه؟ عاشق ناب...عاشقی که عشق بورزه که فقط عشق ورزیده باشه و دیگر هیچ...عاشقی که به این آسانیها آزرده نشه...عاشقی که از عشق بندی نسازه...عاشقی که بی قید و شرط عشق بورزه...

شاید چنین عاشقی اول عاشق خودش شده باشه. مگه میشه بدون عشق به خود به دیگری عشق ورزید؟

ببینید این شیخ محبوب من چه ها  می فرماید:

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند - من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست

عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند ، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.

کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.
کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.

آن راه که به بهشت می رود نزدیک است ، و راه که به خدای می شود دورست.

قسمت کرد حق تعالی چیز ها را بر خلق...
اندوه نصیب جوانمردان نهاد و ایشان قبول کردند.

آن کس که نماز کند و روزه دارد
به خلق نزدیک بود
و آن کسی که فکرت کند به خدای.

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

 


 
comment نظرات ()