سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
فقط برای تفریح!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

http://www.4shared.com/audio/hYQuJO4b/melankholy_1_.html


 
comment نظرات ()
 
 
امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

آینده ای که دور بود نزدیک شده...کنارم نشسته و من هی نگاهش میکنم و باورش نمیکنم.

از هفته بعد کار جدیدم در پروکتر اند گمبل رو شروع میکنم...

ابعاد این تغییر از قدرت تصور ذهن من بزرگتر بوده...خیلی بزرگتر...

آفیس فعلی رو که هرگوشه اش پر از خاطره روزهای سخت و تلخ دو سال گذشته است ترک میکنم...ولی انگار یک تکه از خودم رو درش جا میذارم...قسمتی از خودم که رنج برد و مقاومت کرد...گاهی جنگید و امید داشت و گاهی جا زد و ناامید روزها رو گذروند...فقط گذروند...

زندگی میبردم جای ناشناخته تری شاید برای شروع ادای دین...

این لحظه ایه که مدت زیادی انتظارشو کشیدم ...

شکرت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم:

ان تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را  یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

 
comment نظرات ()