سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
سه داستان کوتاه از جبران خلیل جبران
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢
 

از کتاب پیامبر و دیوانه – ترجمه نجف دریا بندری


***
جنگ

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشمخانه خالیش خون میریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشة من دزدیست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا میرفتم اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، میخواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که میبافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسب او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.

*********

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟» گفت «لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.» دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چونکه من هم مزه این لذت را چشیده ام.»

گفت «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.

*********
سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنارِ یک دسته گربه میگذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت: «ای گربه های کورِ ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت میبارد موش نیست بلکه استخوان است.»


 
comment نظرات ()
 
 
جا مانده ام...
نویسنده : جوینده - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

خودمو میندازم توی ماشین و میرونم به سمت جایی که بتونم یک کم بدوم. شروع میکنم به تمرین مانترای گلو . صدای لرزان خودم رو می شنوم " اام م م م م م م م مم" تلاش سختیه برای اینکه تکه های ذهنمو از اقصی نقاط دنیا جمع کنم . یک تکه از آشپزخانه کنار فر، یک تکه از کنار خونواده، تکه ای از محل کار و فکر کارهای نیمه تمام، تلفنی که چند هفته است ازش فرار می کنم، مقاله های در حال خواندن و نوشتن و مرور کردن، تکه هایی جامانده دراسکایپ از خاطره آخرین چت خانوادگی، یک تکه بزرگ در خانه دوستی که اینروزها کمی زندگیش سخت شده، تکه هایی از مزه چیز کیک شب عید و شادی پسرک و...، جمع می شوند و به سختی کنار هم باقی میمونند.
هایده می خونه:
"بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...بزن تار و بزن تار..."
با خودم فکر می کنم دل من بیشتر از دنیا از خودم گرفته. دنیا که قبل از من هم همین بوده. صدای خودم رو میشنوم :"اممممممممممممممممممممممم

" به خودم فکر می کنم و اینکه کجا جا مونده ام... تکه های ذهنم در حال به هم چسبیدن هستن که...
پشت چراغ قرمز دیدن اون جوان بی خانمان کافیه که تکه ها باز پخش و پلا بشن. مرد جوانی با پای معلول ، لباسی نسبتا مرتب و با تابلوبی در دست :" کهنه سرباز جنگ عراق. لطفا کمک کنید."
محشور بودن با این گردن قرمزها تعلق من رو به خاورمیانه چند برابر کرده. احساسم غلبه می کنه. یاد تصاویر کشته ها و ...فرصت زیادی برای حرص خوردن ندارم. ماشینهای جلویی صف می کشن و می ایستن تا به مرد کمک کنن. گفتگوهای درونی شروع میشن. کی مقصره؟ هیولاهای شلاق زن ذهنم از راه میرسن و بحث و جدال و تحلیل رو شروع میکنن.
صدایی به من میگه "همینجا جا موندی..."
هایده هنوز می خونه " به راه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن واسه هر کی که آسون نیست
برای جاودان موندن واسه عاشق دیگه راهی به جز دل کندن از جون نیست...."
به مقصد میرسم و شروع می کنم به دویدن. هرچه تندتر بدوم بیشتر فراموش می کنم. مونیتور روبروم شروع به نمایش "جان کیو" میکنه. اشک میریزم و میدوم و فریدون مشیری رو به یاد میارم :
من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است:
و همین درد مرا سخت می آزارد

....

 
comment نظرات ()
 
 
یقین
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین ؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس :
"آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!"

 

 

زنده یاد احمد شاملو


 
comment نظرات ()