سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
دستهای خوشمزه!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

باز هم سر کارم. هرازگاهی از کشوی میزم ناخنکی می زنم به پسته های پوست کنده شده با دستهای ظریف مامان و گردوهای مغز شده با دستهای بزرگ بابا. خودم که قیافه خودمو نمیبینم ولی فکر کنم الان درست عین پارسا شدم وقتی صبحها خودشو لوس می کنه و میچسبه به بغل من یا باباش.

به به چه زندگی خوشمزه ای! قربون دستای مهربونتون برم که انقدر شادمانی به آدم تزریق می کنن!


 
comment نظرات ()
 
 
من دیر باور...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

از اواسط آذز ماه پارسال تا امسال،‌ هر از گاهی یک نگاهی به لیست شماره تلفنهای روی موبایلم می انداختم و با دیدن اسم مامان بزرگ با خودم فکر می کردم پارسال این موقع مامان بزرگ زنده بوده، ‌نشسته بوده روی تختش سیبهای پوست کنده اشو می خورده،‌با دقت خاص خودش همه سریالهای تلویزیون رو دنبال می کرده، کمی به تلفن نگاه می کرده و حسرت می خورده که نمیتونه شماره من رو خودش بگیره و نوه بی وفاش هم که بهش زنگ نمی زنه،‌ یک کم خاطراتشو مرور می کرده و منتظر میمونده که میترا از راه برسه...

احساس خوبی بود تصور اینکه پارسال همین موقع روی این زمین بوده و نفس می کشیده ...اما زمان داره میگذره و باید فکر کنم که پارسال این موقع دیگه کوچ کرده بود به خونه جدیدش. سخته عادت کردن به نبودنش. دلم نمیخواد عادت کنم که نبوده،‌ دلم نمی خواد سالها بگذره و کم کم فکر کنم در زمانهای خیلی دور کسی بوده که دوستش داشتم،‌اما الان دیگه نیست و به نبودنش عادت کردم. زمان میخواد مرهم زخمی بشه که خودم دوست دارم ملتهب باقی بمونه. دلم نمی خواد عادت کنم که نیست،‌ شاید دلم نمی خواد باور کنم که نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
شکرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

یک روز نسبتا معمولی. راهرو ساکت و کم رفت و آمد، اتاق کمی‌ سرد،که نوشیدن چای داغ  از فنجان بزرگ سبزم رو دلپذیرتر میکنه. گرم کارم. یک کار محاسباتی خسته کننده با یک گروه فرانسوی که به جز ایراد بنی‌ اسراییلی کمک دیگه‌ای از دستشون برنمیاد! صدای رادیوی اینترنتی کمی‌ در این شرایط آرامشبخشه.گرچه باید یک فکری به حال خودم و این گمگشتگی در موسیقی جدید ایرانی‌ بکنم. احساس کسی‌ رو دارم که بعد از سالها از غار بیرون اومده و  این پدیده‌های جدید رو نمیشناسه. میدونم که دچار مرض "دوست نداشتن هر چیزی که همه دوست دارن" هستم، پس خیلی‌ این تشنج ناشی‌ از شنیدن موزیک نابهنجار جدید رو جدی نمیگیرم. نهایتاً هر از گاهی گوشی هدفن رو درمیارم تا مغزم نفسی تازه کنه. اما اخبار رو می‌‌بلعم. با اسم دانشگاه تهران میرم به خاطرات ده دوازده سال پیش، با شنیدن قیمت گوشت سعی‌ می‌کنم آخرین قیمت اون موقعها رو به یاد بیارم، بعد میرم توی فروشگاه شهروند، خریدهای عصر پنجشنبه، تهران شلوغ و پرهیجان، جوونی‌ و هزار رویای خام! خودم رو به یاد میارم با دلخوشی‌‌های کوچک و بزرگم، با دنیای کوچیکی که فکر می‌کردم خیلی‌ بزرگه و روح بلندپروازی که اون اواخر دیگه توی اون شهر دوست داشتنی جاش رو پیدا نمیکرد.به اینجا که میرسم به سرعت خودم رو دوباره وارد چرخهٔ خاطرات می‌کنم. درونم کسی‌ هست که دلش نمیخواد به روزای آخر فکر کنه. دوست داره برای خودش توی همین اتاق ۶ متری یه تهران کوچیک بسازه، و مجسم کنه الان ممکنه یکی‌ از اونائی که هزاران فرسخ دورن و خیلی‌ عزیز، پشت در اتاق ظاهر بشه.

بیرون باد تندی می‌وزه، با اینکه پنجره بسته است، ناگهان تکه کاغذی از روی طاقچهٔ بلند کنار پنجره می‌افته روی میزم و حال و احوالم رو عوض میکنه. نامه هام به خدا که گذاشته بودمشون در مرتفع ترین جای اتاق که راحتتر به دستش برسه. دستنوشته‌های روز هایی که حس یک مورچهٔ گمشده در یک صفحهٔ سیاه رو دارم که انگار در این دنیا دیده و یا فهمیده نمیشه. از اون روزها که اگه با این رفقای اینور آبی‌ حرف بزنی‌، هاج و واج نگاهت می‌کنن.  روزهایی که نمی‌خوای با صدای نه چندان سر حالت  عزیزترین‌ها رو دل نگران کنی‌. اون روز هایی که همهٔ شماره تلفنها و ایمیل آدرس‌ها رو بالا و پائین می‌‌کنی که ببینی‌ به کی‌ بگی‌ که تجربه کردن این دنیا یک کم درد داره، و هیچکس رو پیدا نمیکنی‌. پس دست به کار میشی‌ و مینویسی به خودش که حواسش هست چه موجود کم ظرفیتی خلق کرده. بعد هم میگذاریش روی طاقچه که راحت تر بخونه... و اون هم امروز نامه تو میندازه پائین، شاید برای بازنگری، یا اصلاح، شاید برای اعلام اینکه دریافت و پیگیری شد، یا اینکه فعلا وقتش نیست ترتیب اثر بده، شاید هم فقط برای اینکه شکرش کنم که امروز از اون روزها نیست...

 


 
comment نظرات ()
 
 
هومیوپاتی ایدئولوژیک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

هیچ چیز به اندازه معاشرت با یک آدم کمونیست نمی تونه آدم رو به خدا معتقد کنه! اونم از نوع آلمانیش. شرط می بندین؟ بعدا بیشتر توضیح میدم!


 
comment نظرات ()
 
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی...
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
 

می دونم دچار بیماری زود به زود به روز کردن وبلاگم شدم،‌ اما از این متن بسیار زیبا نتونستم بگذرم. ممنون از سارای عزیز برای فرستادنش:

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.



به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.



به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"


 
comment نظرات ()
 
 
ای کاش من هم ...
نویسنده : جوینده - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

تا حالا شده به اجبار مشغول تموم کردن کاری باشید که انقدر ازش بیزار باشید که اگه یک وقت به مدت نیمساعت در آسانسور گیر کردید اصلا ناراحت نشید و فکر کنید چقدر توی آسانسور راحته؟بخصوص که از اون اسانسورهای خوشگل شیشه‌ای باشه که منظرهٔ بیرون رو هم بتونید تماشا کنید!

به من که خیلی‌ کیف داد. اینکه اینجا زود به داد آدم میرسن و آدم رو نجات میدن خیلی‌ هم خوب نیستا!


 
comment نظرات ()
 
 
آخرین مد روشنفکری!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

اگه یک وبگرد بیکار باشید مثل من،‌حتما میدونید این یکی دو روزه آخرین نشانه روشنفکری چیه:" این که از مرگ کردان خوشحال نباشیم!" راستشو بخواید اصلا نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم،‌تا اینکه دیروز تصادفا در یکی از وبلاگهایی که نسبتا پرطرفداره و نویسنده اش هم دم از دمکراسی و آزادی بیان میزنه ، مطلبی خوندم که در آن نویسنده پس از نثار پاره ای کلمات بی ادبانه ،به خودش می بالید که جزو اونایی نیست که از مرگ کردان خوشحال باشه ولی هیچ احساسی هم به این قضیه نداره چون مرگ این آدم هیچ اثر خاصی بر هیچی نداره. باور بفرمایید من طرفدار هیچ دار و دسته ای نیستم و فقط به عنوان یک سوال برای ایشون کامنت گذاشتم که "پس شما بر اساس اثر یک آدم در کار و زندگیتان از مرگش خوشحال یا نارحت می شوید. به این می گن انسانیت؟" واین هم جواب بسیار گویا و مودبانه این دوست عزیزمون به بنده هست:

" خودت فهمیدی چی نوشتی ؟ نه ، جان من.
آخه این هم چیز بود نوشتی ؟
حالا جواب هم میخوای ؟ خوب بیا ، این جواب در کار و زندگی من ؟
نه . جناب.
در کار و زندگی مردم
پس چی فکر کردی ؟ عاشق جمال کردان یا هر خر دیگری که در قدرته که نیستند مردم.
فرق کردان با هزاران نفر دیگر که امروز در مملکت ما مردند فکر میکنی چیست ؟
اول اینکه کسی اونها رو نمی شناسه .
دوم اینکه از مرگ آنها کسی خوشحال نمیشه ، ولی از مرگ کردان خیلی ها خوشحال شدند.
من جزوشان نبودم.
راستی ، من اگر هر چیزی مینوشتم تو می اومدی یه چیزی بارم میکردی دیگر ، مگه نه ؟
خوب تو ب...
(این قسمت رو بنده به احترام خوانندگانم حذف کردم) و برو ، چی کار داری اصلا من چی می نویسم ؟
من میتونم بنویسم مسواک کردم ، و تو بیای بگی مسواک کردی ؟ این انسانیته ؟
حیف که به خدا اعتقاد ندارم وگرنه میگفتم خدا رو شکر که مخالفان من را از میان آدمهای با شعور انتخاب نکرده"

حالا من از شما دوستان عزیز چند تا سوال دارم ( از ایشون هم پرسیدم، اما جو دمکراتیک وبلاگشون اجازه نداد که چاپش کنن):

١- اگه خدایی نیست و من هم یکی از همین موجودات بی ارزشی هستم که خودبخود به وجود اومدم و بیشعور هم هستم و یک چرتی گفتم،‌ایشون چرا اینقدر خونشون رو بخاطر این حرف من کثیف می کنن؟ به نظر شما یک جای کار نمی لنگه؟

٢- ماها از آدما چی میدونیم که همیشه یا فورا از آدما بت میسازیم یا شیطان و تصمیم می گیریم یک آدمی حق حیات داره یا نه؟ واقعا اگه گند مدرک کردان در نمیومد،‌ما متوجه کیفیت کارش بودیم ،‌یا از جنایات احتمالیش خبر داشتیم که حالا راجع به زندگی و مرگش ابراز نظر می کنیم؟ ما از کدومیکی از آدمایی که می پرستیم چیزی می دونیم؟ اگه اونها هم مدرک تقلبی داشته باشن، باز می پرستیمشون؟ اگه مثلا یک در ملیون بفهمیم کردان هم شبها میبرده غذا برای یتیمها پخش می کرده (اینو از خودم درآوردم،‌گیر ندید) آیا باز هم اینجوری راجع بهش حرف می زدیم؟ آیا واقعا هیچکدوم از ما هیچ گناه بزرگی نکردیم که فکر می کنیم فقط بقیه اشتباهات بزرگ میکنن و به همین خاطر می تونن دیو یا فرشته بشن؟

٣- نکته جالب اینه که بر اساس مد،‌ همه ما معتقدیم حکم اعدام باید حذف بشه چون خیلی ناعادلانه هست. آیا ما واقعا به این معتقدیم ، یا اگه کسی مثل ما فکر نکنه دیگه به این معتقد نیستیم، چون نبود چنین آدمی حتما کار و زندگی ما رو راحتتر می کنه؟ قبول دارین؟

۴- یک انسانی به این روشنفکری چی میشه که این کلمات گهربار از دهانش در میاد؟

بگذریم... خوشحالم که زدم به هدف!

هممون لازم داریم بیشتر فکر کنیم. به نظر من آدمی که از رنج یک آدم دیگه متاثر نمیشه،‌یک جای کارش می لنگه...

 


 
comment نظرات ()