سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
جانور خطرناک!
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

در زندگانی با هر جور جانوری میشه یکجوری کنار اومد،‌ به جز جانور کمال گرا. از همان جانورانی که هر کاری می کنی بازم براشون کافی نیست و همیشه طلبکارند. همونایی که همیشه باعث میشن از خودتون بدتون بیاد و احساس به دردنخور بودن بکنین.

اینو اول صبحی نوشتم که دلم خنک شه!

لازم به یادآوری نیست که خودم هم یکی از همون جانورانم!


 
comment نظرات ()
 
 
دو سال گذشت...
نویسنده : جوینده - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
 

دومین سال هم گذشت...این رو پارسال همین موقع نوشته بودم:

...باورم نمیشه که هفته دیگه اولین سالگرد سفر ما ست. نمیخوام بگم زود گذشت، که هر ثانیه اشو حس کردم. نمیخوام بگم راحت بود، که روزگار در این یک سال چهره دیگه ای از خودشو بهم نشون داد که تو خوابم هم نمیدیدم، حتی نمی خوام بگم خیلی سخت بود، که قدرت تحمل فوق العاده ای هم همزمان بهم اعطا شده بود. فقط میخوام بگم خیلی خیلی با اونچه که تا به حال از زندگی می دونستم فرق داشت، هنوز گیجم و سردرگم. تجربه خاکستری دیدن وقایع برای من مطلق گرا بزرگترین درسی بود که از زندگی در غربت گرفتم. بزرگترین دستاورد این سفر برای من این بود که در تاریکترین روزها، بالاخره درک کردم که این درد، درد دوری از وطن و عزیزترینهام ، درد تنهایی و افتادن وسط یک قوم بی تفاوت، درد گمگشتگی بر سر چند راهی و... نیست: درد در اومدن از پیله و فشاریه که برای رشد متحمل شدم، می شم و خواهم شد.

به نظرم اون جیزی که همه ازش به غم غربت و هوم سیک و اینجور چیزا یاد میکنن، سختی روبرو شدن و تنها شدن آدم با خودشه. برای من که سخت ترین کار عمرم بوده وهست...

 

هنوز هم شاگرد مدرسه غربتم و راه درازی هم در پیش دارم برای یاد گرفتن درس هایی که هیچ کجا نمیتونستم یاد بگیرم. کلاسهای این مدرسه بیشتر از تئوری، عملی‌ هستن و همین خیلی‌ ترسناکشون میکنه، اما خوبیش هم اینه که بعد از پاس کردن درس‌ها مهارت زیادی پیدا می‌کنم. برای بعضی درسها هزینهٔ سرسام آوری باید بپردازم، ولی‌ بلافاصله یه تشویقنامه یا یک چیزی که بتونم حداقل چند روز بهش دلمو خوش کنم به دستم میرسه که تا حدی ضرر رو جبران میکنه، البته گاهی هم حسابم چنان خالی‌ میشه که فکر کنم چند سال زمان لازمهٔ که به حال اول برگرده...فرق بزرگ این مدرسه با بقیه اینه که فارغ التحصیل شدنی در کار نیست، تا بی‌نهایت ادامه داره و هر کس بسته به ظرفیتش درس برمیداره...

اما با اینکه معلم این مدرسه درسهای بزرگ و تجربیات ارزشمندی یادم میده که داره زندگیمو متحول میکنه، نمیدونم چرا نمیتونم دوستش داشته باشم و ازش قدردانی کنم...شاید چون برای پذیرفتنم در امتحان ورودی شروط سختی برام گذشت، رها کردن همهٔ آنچه که عاشقانه دوست داشتم و میپرستیدم...ولی مگه انتخاب خودم نبود؟

 


 
comment نظرات ()