سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
به بهانه خواندن دو کتاب از جومپا لاهیری
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

جومپا لاهیری(Jumpa Lahiri) را می خوانم و جمله ها را می بلعم و از ته دل حسرت می خورم که کاش یک ایرانی خوش ذوق هم پیدا شود و همه اینها را او هم بنویسد. اصلا حتی قالب را هم کپی برداری کند فقط ایرانی وار بنویسد از آنچه که بر  نسلهایی گذشت و از چشمها پنهان ماند. شاید هم کسی بوده و به همین سبک و سیاق همین کار را کرده و من نمیشناسمش. جومپا از هندیهای مهاجر به امریکا می نویسد و با به تصویر کشیدن هنرمندانه همه جزئیات زندگی نسل اول و دوم، عمق تفکرات و احساسات انسانهایی را بیان می کند که همه زندگیشان،‌راهشان،‌ انتخابهایشان تحت  تاثیر پدیده ای به نام مهاجرت قرار گرفته است. به نظرم جرات زیادی می خواهد نوشتن از همه این فراز و نشیبها ، به تصویر کشیدن همه این ترسها و شکافها و به تعلیق درآوردن این سوال در پس زمینه داستان زندگی این آدمها که چه میشد اگر اینها از سرزمین مادری کوچ نمی کردند و آیا باز همین آدمها می بودند...صادقانه بگویم خواندنش هم شهامت می خواهد! چشم اندازی از زندگی همه آنهایی که از وطن دورند و کاشانه جدیدی می سازند و به امید فرداهای بهتر از آنچه در سرزمین خود یافت میشد برای خود و کودکانشان رنج غربت و تطابق و تنهایی را به جان می خرند. و کودکانی که متفاوت از پدران و مادران رشد می کنند و بی آنکه ابراز کنند از این همه تفاوت با پدران و مادرانشان رنج می کشند،‌ از سفر به سرزمین آبا و اجدادیشان بیزارند،‌‌ و انتخاب شریک زندگیشان به یک چالش بزرگ بدل می شود ... و همه این مرارت بهایی است که این آدمها برای دستاوردی پرداخت کرده اند که هجرت برایشان به ارمغان آورده و آن به نظرم خودآگاهی است... داستان به پایان میرسد و تو میمانی با تصوری از نسل اولیها اگر هرگز نمی آمدند و نسل دومیها اگر اینجا به دنیا نمی آمدند و نمی توانی بین این آدمهای جدید و انچه در داستان بودند انتخاب کنی،‌ همانطور که هر روز از خودت می پرسی که کدام راه بهتر بود و هر بار به این نتیجه می رسی که بهتر و بدتری وجود ندارد چون آنجا بودن چیز دیگری از تو می ساخت و اینجا بودن چیز دیگری که هر کدام برای آن شرایط بخصوص است و مقایسه بین این دو معنایی ندارد...می دانی که نفس بودن با آنچه هست برایت مقدر شده امابا این باور های ذهنی که یک عمر به دنبال یک نتیجه،‌یک دستاورد عینی،‌یک کار چشمگیر یک چیزی که بعد از عمری دویدن نگاهش کنی و بگویی خوب ارزشش را داشت که این همه بدوم،‌آدم را می دوانند ،‌ نمیشود انگارهمواره اینطور فکر کرد و راحت و آرام بود ...

کاش باز هم باشند و بنویسند کسانی، از فهمیده نشدنهای نسل دومیهاآنجا که به قول جومپا لاهیری به ناگاه به تمایل اسرارآمیز خود به سرزمینی که هیچگاه برای پدران و مادرانشان خانه نبوده پی می برند، آنجا که بدون قدرت ابراز،‌ از ترسهای والدینشان بیزارند و از اینکه  آنان را تنها در وطن آبا و اجدادیشان شاد و معتمد به نفس می یابند،‌ از آن زمان که بالغتر می شوند و پیوندهایی بین خود و خاک نا آشنای موطن اصلیشان می یابند و انتخابها برایشان دشوار می شود. شاید روزی من هم مثل جومپا شهامتی به خرج دهم و بنویسم از نسل اولیهایی که سهم بزرگی از زندگیشان به سردرگمی می گذرد و به ترسهای ریز و درشت و به از دست دادنهای بزرگ -شاید همه انتخاب شده- در ازای تجربه ناشناخته ها ...

گاهی فکر می کنم همه اینها تقصیر خود ماست که برای خود کاخ وقلعه ایی بلند و محکم ساخته ایم و از یاد برده ایم که همه مان مهاجر آفریده شده بودیم، از روز نخست...


 
comment نظرات ()
 
 
ما کجا و ...
نویسنده : جوینده - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

ما نگران عاقبت دو ملیون دانشجوی علوم انسانی هستیم که در حال فاسد شدن هستند و ...باراک اوباما امشب در کاخ سفید افطار می دهد...بهتر است ما تا آخر عمرمان نگران بمانیم چون بدجوری از قافله عقب مانده ایم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

بابت غیبت طولانیم عذرخواهی میکنم. می دونم وبلاگ به روز نشده  مثل یک خونه قدیمی کهنه و تار عنکبوت گرفته است که دیدن هر روزش روان آدم رو مکدر میکنه! اما چه کنم که تنها فرصتم برای نوشتن شبها بعد از خوابیدن پارساست که من هم بیشتر وقتها همون موقع از زور خستگی خوابم می بره.

سوژه های زیادی برای نوشتن داشتم که تاریخشون گذشت... مسافرت دو هفته پیشم به نیوهمشایر برای یک سمینار و دیدن خرس سیاهی که هرشب به دنبال غذا سطل زباله محوطه هتل رو واژگون می  کرد، اینکه پارسا تقریبا کتاب قصه هایی که شبها براش می خونم رو حفظ شده و با من می خونه،‌ داستان تکراری نوستالژی من و این بار برای سان فرانسیسکو!‌،ماجراهای من و کارم، بررسی تحلیلی وقایع ایران! ، کشف کتابخونه سین سیناتی و تفریح جدیدم که امانت گرفتن و خوندن کتاب داستانه!،‌تحلیل پیام اوباما به مناسبت ماه رمضان و...

در کل مدتیه که روی دور بدبیاری هستم. آخرینش هم پشه ای بود که جمعه وارد اتاقم شد و چند نیش جانانه نثارم کرد. من هم خیلی جدی نگرفتم تا اینکه جای هر نیش تبدیل به یک هاله قرمز به قطر ۶-٧ سانتیمتر شد که این دو سه روز از شدت درد و حارش کار و زندگیم رو مختل کرد! آخر هم نفهمیدم این چه نوع پشه ای بود!‌امیدوارم عوارض بعدی نداشته باشه! 

به زودی بیشتر می نویسم.

به امید روزهای بهتر برای همه

پ. ن. آرزوهای ویکتور هوگو

 برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل رسیده نشوی، و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی. زیرا در عمل به آن نیازمندی، و برای اینکه سالی یک بار، پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است». فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 


 
comment نظرات ()