سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
رسانه ایها!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸
 

به عنوان کسی که حدود ده سال سابقه کار رسانه ای در صدا و سیمای ایران دارم ، بیشتر مجریان و دست اندرکاران فعلی را می شناسم، و از پشت صحنه ها با خبرم، باید بگم ازدیدن حرکات و رفتار مزورانه برخی از آنها در برنامه های این روزها (و همیشه) اینقدر متاثرم که نتونستم از نوشتن این چند خط خودداری کنم. حتی با اینکه نگران چشمان منتظر بابا هستم که فیلتر شدن این صفحه را تاب نمیارن.

آدمهای فاسد و دورویی که اعتراضها، تمسخرها و متلکهاشون رو فقط در اتاق فرمان میشه شنید، حالا عوض همراهی با مردم به انجام انواع مانورهای جهت دار و پر نفاق مشغولن و جالبه بدونین که بعد همه با هم به این کارهاشون می خندن! افراد با سابقه و شناخته شده شون هم که به دنبال شهرت و تایید، سالهاست هر متنی که به دستشون بدی رو می خونن و احساس لازم رو هم در حین خوندن اون منتقل می کنن در حالیکه من میدونم چقدر به اون بی اعتقادن. راستی که دلم براشون می سوزه که آزادگیشون رو گم کردن و فکر کنم  سالهاست از از دست رفتنش بیخبرن. میدونم تب شهرت رسانه ای با آدم چه کار میکنه!

بابا اولین کسی بود که تمایل به تاثیر گذاری اجتماعی رو در من ایجاد کردو من با اونچه که در رفتار و کردارش می دیدم فهمیدم تاثیرگذاری همیشه یک تریبون و بلندگو احتیاج نداره!  من هم سالها هر متنی رو که بهم دادن با آب وتاب خوندم...اما روزی رسید که دیدم دیگه از اینکار لذت نمی برم...انگار شدم هنرپیشه ای که همه فکر میکنند خودمم!  میل به تاثیرگذاری ، من رو متقاعد کرد که دیگه ادامه ندم...گرچه  تاثیرگذاری چنین کاری از طرف دست اندر کاران فعلی حالاست که برای یک ملت ارزشمنده و می تونه به روشن شدن حقایق کمک کنه.

همونطور که مرد آواز ایران، استاد شجریان، در این راه پیشقدم شد...

پ.ن: این هم نوشته جالب آقای پاکدل در همین زمینه.


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی مطلق
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥
 

خواستم چندخطی درباره دروغهایی که این روزها می شنویم بنویسم، دیدم خانم شین حرف دلم رو زده.

این هم هدیه ای از دکتر شریعتی:" در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست."


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢
 

نمانیم کین بوم ویران کنند            همی غارت از شهر ایران کنند

نخوانند بر ما کسی آفرین             چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود       کنام پلنگان و شیران شود


 
comment نظرات ()
 
 
بحث فلسفی در یک نیمه شب بارانی
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
 

معتقدم رازی هست که هر انسانی در برهه ای از زندگیش به اون پی می بره و از فهمیدنش به شدت هراسناک می شه. باور دارم انسانها از لحظه پی بردن به این راز دوباره متولد میشن و خود واقعیشون رو به نمایش میگذارن. اون راز بزرگ ، عمق تنهایی انسانه. انگار همه هستی در یک طرف و فرد در طرف دیگه قرار گرفته باشه و گویی که همه آدمهای دیگه و وقایع فقط به عنوان ابزاری در جهت عملکرد و شناخت فرد از خودش خلق  شده باشند. قبلا فکر می کردم هر کس به تناسب اتفاقات بزرگ و کوچک زندگیش، تلاشش برای درک وقایع، نوع جهان بینی و ارتباطش با افراد و... زودتر یا دیرتر این حس رو تجربه می کنه...اما چند وقتیه که نمیتونم هیچ ارتباطی بین اینها برقرار کنم...دارم مطمئن میشم که دست تقدیر همه کاره و ما هیچ کاره ایم. تقدیر برخی چنینه که خیلی زود تنها بشن،‌از دست بدن،‌ و یاد بگیرن رها کنن ...و اونوقت به راز بزرگ پی ببرن. برای برخی هم مقدره که علیرغم تعلقات فراوان و همراهان بیشمار،‌ مجازی بودن این فضا رو درک کنن و به کنج خلوت پناه ببرن...وقتی مثل قدیمیها اینو به گردن تقدیر و قسمت میندازم خیلی احساس بهتری می کنم. دیگه لازم نیست به چراهای متعدد ذهنم جواب بدم...دیگه لازم نیست بدوم به دنبال راه حل...از راه حل پیدا کردن خسته ام....شاید تمام کائنات می خوان به من یاد بدن که آروم باش،‌ راه حلی در کار نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
بوی تابستان
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

کنار تخت پارسا نشستم و دستش در دستمه. می گه:"مامان جون !نبود..." یعنی برام قصه بگو. آخه من قصه ها رو با یکی بود یکی نبود شروع می کنم و پارسا فقط "نبود"ش یادش می مونه! شروع می کنم که مثل هر روز قصه ای از کارهای روزانه خودش براش تعریف کنم. ولی یکدفعه تصمیم میگیرم قصه روباه و کلاغ و قالب پنیر رو به زبان قابل فهم برای یک بچه دو  سال و نیمه ، بهش بگم. روباه رو به پیشی تبدیل می کنم ،‌ زاغک رو به جوجو، و شروع می کنم. وقتی میرسه به اونجا که پنیر از نوک جوجو می افته زمین، می خوام خلاقیت پسرم رو تقویت کنم و ازش می پرسم"پارسا جوجو حالا چی می گه ؟" پارسا با هیجان و عصبانیت داد می زنه:" نو پیشی! چیز ماین! اههههه" (نه پیشی! پنیر مال منه!اههههه)  از اینکه به جای کار فرهنگی-ادبی، اعصاب بچه رو خورد کردم و باعث شدم که تا صبح در خواب دنبال پیشی کنه تا پنیر جوجو رو پس بگیره یک کم پشیمون میشم. سعی می کنم به سرعت یک "نبود" دیگه بسازم و براش تعریف کنم... لای پنجره بازه و آفتاب تازه داره ساعت ٩ شب غروب می کنه. اینجا روزا خیلی بلنده. نسیم گرم تابستون به صورتم می خوره و یکدفعه بوی غروبای تابستون بچگیم روی پشت بام خونه بابا بزرگ رو حس می کنم...هوس می کنم برای پارسا قصه دختر کوچولویی رو تعریف کنم که عصرای بلند تابستون با بابابزرگش روی یک تخت با ملافه سفید لم میداد و چایی خوردن بابابزرگ توی اون لیوان بزرگ به یاد موندنی رو تماشا می کرد...یا می رفت پشت کولرها و از بوی پوشال خیس مست می شد ، یا با شلنگ سبز آب بازی می کرد و از بوی آب روی خاک گرم لذت می برد...دلم می خواد براش قصه حسن کچل رو بگم که اون دخترک روزی سه بار می شنید و هر بار هم از غول قصه می ترسید... پارسا به شیرینی می خوابه و من میمونم با خاطرات و نوستالژی همیشگی و در فکر پارسا که چه زود از پدر بزرگ و مادربزرگ دور شده...یعنی خاطرات پارسا هم رنگ و بوی خاطرات منو خواهد داشت؟


 
comment نظرات ()