سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
پراکنده گویی!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

داشتم فکر می کردم از وقتی که ما وارد امریکا شدیم که یکسال قبل از انتخابات ریاست جمهوریشون بود ، سخنرانیهای انتخاباتی احزاب شروع شده بودو تقریبا هر روز نامزدها یکجا سخنرانی داشتن و بعد هم حرفهاشون تحلیل میشد و حتی مردم عادی هم بسته به سیاستهای کاندیداها در رای گیریهای مقطعی نظرشون رو اعمال می کردن. اینقدر تلویزیون جزئیات زندگی نامزدها رو پخش می کرد و تکرار می کرد، که من مهاجر که اون موقع هیچ علاقه ای به دنبال کردن بحثها نداشتم و هرازگاهی بطور تصادفی تلویزیون می دیدم، تمام زندگی هیلاری و اوباما رو از بر شده بودم! تازه اون موقع بود که یادم افتاد ای بابا پس چرا توی ایران از دو سه هفته مونده به انتخابات ما تازه می فهمیدیم کاندیدها کین و بسته به اینکه هر کدام چه احساسی رو در ما ایجاد می کردن می رفتیم رای می دادیم! مجسم کردم اگه در ایران هم این بحثهای تخصصی انتخابات از یکسال قبل شروع می شد چقدر مجبور می شدیم عاقلانه برای سرنوشتمون تصمیم بگیریم  و چقدر خسته کننده و بی هیجان می شد! مگه نه؟  همینطوری خیلی بهتره! غلیان احساسات و هیجان و خشم ، باعث میشه در فرصت کم اصلا دیگه نیازی به فکر کردن و بررسی آدمها نداشته باشیم و سریع یکی رو انتخاب کنیم! البته اینجا واقعا فرق می کنه کی رئیس جمهور بشه ولی در کشور ما اونچه که باعث تغییر میشه رو ما انتخاب نمیکنیم! پس کلا لازم هم نیست این همه زحمت به خودمون بدیم!

                                      *************************

داشتم فکر می کردم چند سال پیش بغل گوشمون توی قم وبا شایع شده بود ودر وزارت بهداشت شنیدم که چند نفر هم مرده بودن، من اصلا نگران نبودم. اما اینجا با شنیدن اینکه در امریکا ٢-٣ نفر از انفلونزای خوکی مردن دچار استرس شدید می شم! صدا و سیمای اینجا باید بیاد ایجاد آرامش عمومی را از صدا و سیمای ما یاد بگیره! همش این تلویزیون ایران از صبح تا شب با مجریان خندانش به ما یادآوری می کرد که هیچ مشکلی در هیچ جا وجود نداره . هیچ مریضی ای در کشور ما شایع نشده ، نه کسی از بین رفته و نه ما کمبودی در خصوص دارو و درمان داریم! مثل اینکه راست می گفتن همه مشکلات در امریکا و اروپاست! بابا اینا دیونه ان! اینقدر لحظه به لحظه اعلام کردن که چند نفر در کدام ایالت مریضن، آدم دچار استرس میشه و مثلا فکر میکنه اینکه در اوهایو یک مورد دیده شد، یعنی تموم شد ما هم گرفتیم!

با همه این توصیفات داشتم فکر می کردم شنیدن حقایق و پذیرفتن واقعیتها چقدر آدم رو پیر می کنه! چقدر دلم برای چند تا دروغ مصلحتی ایرانی، چند تا تعارف الکی و  دلخوشی موقت که گاهی آدم رو تا آسمون بالا میبرد، چند لحظه احساساتی شدن و حرفای بی منطق زدن بدون عواقب بعدی تنگ شده!  روبرو شدن با  خود وحقایق زندگی گاو نر می خواهد و مرد کهن!


 
comment نظرات ()
 
 
نیمه تاریک وجود
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
 

این عنوان یکی از تاثیر  گذارترین کتابهاییه که من تا به حال خوندم.  عنوان اصلی " Dark Sides of the Light Chasers " هست نوشته دبی فورد (Debbie Ford) وترجمه فرناز فرود. تمرینهای فوق العاده ای داره که واقعا تکان دهنده است و بعید میدونم کسی به قصد ایجاد تغییری در خودش این کتاب رو بخونه و اثری نبینه. حداقل با خوندن این کتاب آدم اگر هیچ تغییر هم نکنه میتونه ریشه و علت اصلی بسیاری از موفقیتها و ناکامیهای زندگیش رو کشف کنه. پیام اصلی کتاب اینه که همه ما برای یکپارچه شدن نیاز داریم جنبه های مثبت و منفی وجودمون را عمیقا بپذیریم: بگذاریم نور جنبه های مثبتمون به جهان بتابه و خصوصیات منفیمون رو هم با انکار کردن در عمق وجودمون دفن نکنیم. ولی بیشتر ما با انکار صفات بدمون باعث می شیم کائنات اونها رو به اشکال مختلف به ما یاد آوری کنه تا ما عاقبت با اون صلح کنیم، موهبتشو درک کنیم و یکپارچه شیم. دلم نمی خواد با تفسیرهای نارسای شخصیم تصویر نادرستی از کتاب براتون ایجاد کنم. چند جمله ای از کتاب رو براتون نقل می کنم و تو صیه می کنم حتما بخونینش و حداقل تمرین "اتوبوس" را انجام بدین!

"آن هنگام که درک کنید آنچه در دیگران می بینید در خود دارید، کل دنیای شما دگرگون می شود.... باید توجه کرد که ما نمی توانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم. اگر از شجاعت کسی به وجد می آیید ، به دلیل آن است که در وجودتان ویژگی شجاعت را دارید و اگر گمان می کنید کسی خودخواه است، مطمئن باشید شما هم می توانید همان اندازه خودخواهی نشان دهید. هر چند ما همه این ویژگیها را پیوسته ابراز نمی کنیم، اما هر یک از ما این توان را داریم که آن ویژگیهایی را که می بینیم از خود نشان دهیم...

یکایک جنبه های وجود ما به درک و مهربانی نیاز دارد. اگر ما مایل نباشیم که این محبت را نسبت به خود روا داریم،‌ چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که جهان آن را نثار ما کند؟ برخی وجود درونی خود را دوست دارند اما نمی توانند بیش از یک دقیقه سر و وضع خود را در آینه ببینند و برخی دیگر همه پول و وقتشان را صرف ظاهر می کنند و از آنچه در درون دارند بیزار هستند. زمان آن رسیده که به تمامیت وجودمان توجه کنیم تا بتوانیم هر بخش درونی یا بیرونی را که مایل باشیم آگاهانه دگرگون کنیم...یکایک اجزای ما موهبتی را در بردارد. با دوست داشتن همه وجودمان می توانیم حقیقتا همه افراد را دوست  بداریم ودر آغوش بکشیم..."

کتاب در جایی داستانی از ملا نصرالدین را هم تعریف می کنه!

" روزی حکیمی با ملا نصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید اورا در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد . تکه گچی برداشت و بر د رخانه ملا نوشت "نادان ابله". ملا به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت "قرارمان را فراموش کرده بودم.مرا ببخشید تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل دیدم به یاد قرارمان افتادم!"

"معمولا رنجش ما ا ز رفتار دیگران به دلیل جنبه حل نشده ای در درون خود ماست.باید به تمامی مطالبی که هنگام صحبت با دیگران،‌قضاوت یا راهنمایی آنها می گوییم به دقت گوش دهیم:در واقع مخاطب اصلی خودمان هستیم. آن حکیم می توانست به جای نادان ابله بنویسد نادان بی تربیت،‌بی فکر بی ملاحظه، ترسوی نامرد ، ویا آنکه می توانست نگران ملا شود. هنگامی که خصلتی در خود داریم که برایمان حل نشده، رویدادهایی را به زندگی خود جلب می کنیم تا در تملک آن وجه مطرود ما را یاری کنند. آن حکیم از غیبت ملا ناراحت شد و ویژگی مطرود خود را که "نادان ابله" بودد فرافکنی کرد."

اگر ولم کنید همه کتاب رو تایپ می کنم! بقیشو خودتون بخونید. بخصوص درباره اینکه موهبت صفات منفی وجودمون برای شخص خود ما در چیه و...

منتظر نظراتتون هستم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
برای مامان
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

مامان امشب خاگینه پختم، همونجوری که می گفتی. باور کن آرد و تخم مرغ و شیر رو به همون نسبتی که یادم داده بودی مخلوط کردم. شیرشو هم زیاد ریختم که خوشمزه تر بشه ولی باز هم مثل همیشه به خوشمزگی اون خاکینه های پفکی بی نظیرت نشد...مامان دیگه مطمئنم خاگینه من محبت دستای تو رو کم داره... دیگه هیچوقت خاگینه درست نمی کنم...یعنی من کی می تونم دوباره خاگینه اتو بخورم مامان؟


 
comment نظرات ()
 
 
من در آستانه سی سالگی
نویسنده : جوینده - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

امروز شمع آخرین سال دهه سوم زندگیمو خاموش کردم. باورم نمیشه که این آخرین سال بیست و چند سالگی منه و سالهای زیبای بیست سالگی به همین سرعت گذشتند...این چند سال اخیر(شاید هم همه عمرم)، خیلی از خودم دور بودم. مثل مادری که هر روز کودکشو تنها بگذاره خونه و بره خریدو هی بهش وعده بده که زود برمی گرده...منم با خودم چنین کردم! هر روز با سرعت زیادی مشغول چیزی غیر از خودم شدم و به خودم وعده دادم که زود بر می گردم! اما دریغ که حتی از آینه هم فرار کردم! گاهی اون چهره ای که از آینه بهم خیره نگاه می کنه رو نمیشناسم. انگار هر بار که با سرعت از جلوی آینه فرار می کنم، اون همونجا می ایسته منتظر تا شاید بالاخره یک دفعه بتونه منو برای یک صحبت چند دقیقه ای پیدا کنه...

وقتی پانزده ساله بودم عجله داشتم که هر چه زودتر بزرگ شم. به  همه بزرگترها غبطه می خوردم. یادمه روز عروسیم ، وقتی که هجده ساله بودم،‌خانمی در آرایشگاه با خودش گفت کاش می شد دوباره جوان شم و امروز روز عروسیم باشه...اون موقع اونقدر در همین حال و هوای دویدن همیشگیم بودم که حس پشت این حرف رو درک نکردم. امروز دوباره تصادفا از کسی شنیدم که می گفت "باید بپذیرم که دیگه هیچوقت سی ساله نمیشم.." این بار اما این جمله عمیقا اثر داشت...بخصوص که ناگهان یاد شعری افتادم که مامان سالها روی در کمد چسبونده بود و من هر بار بی توجه به متنش یک آهنگ روش میذاشتم و زمزمه اش می کردم:" جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را...کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را..."

می خوام یک کم توقف کنم... می خوام آخرین سال بیست سالگی رو با طمانینه کامل بگذرونم.می خوام حتی غمهاشو، شکستاشو، دلتنگیاشو، و از نو ساختناشو لحظه لحظه حس کنم. می خوام اون چهره منتظر توی آینه رو خودم صدا کنم و برای اولین بار برای حرف زدن باهاش وقت داشته باشم!

می خوام این یک سال رو واقعا زندگی کنم!


 
comment نظرات ()