سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
بچسبانید روی در یخچالتان لطفا!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

به خودم قول می دهم:

آنقدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرمش ذهنم را در هم ریزد.

با هرکه برخورد میکنم راجع به سلامت، شادی و موفقیت گفتگو کنم.

سبب شوم همه دوستانم باور کنند چیز با ارزشی در درونشان وجود دارد.

به قسمت آفتابی هر چیز بنگرم و خوش بینیم را محقق کنم.

فقط به بهترین فکر کنم، برای بهترین کار کنم، و انتظار بهترین را داشته باشم.

برای موفقیت دیگران به اندازه موفقیت خودم اشتیاق داشته باشم.

اشتباهات گذشته را فراموش کنم و فقط روی موفقیتهای بزرگتر آینده تمرکز کنم.

یک صورت بشاش داشته باشم و به همه مخلوقاتی که می بینم لبخندی هدیه کنم.

آنقدر برای بهتر شدنم وقت صرف کنم که فرصتی برای نقد دیگران نداشته باشم.

بزرگتر ازآن باشم که نگران شوم، شریفتر از آنکه خشمگین گردم ، قویتر از آنکه بترسم و شادمانتر از آنکه به مشکلات اجازه حضور بدهم.

درباره خودم به نیکی بیندیشم و این را به جهان نشان دهم، نه با صدا و کلمات بلند که با اعمال بزرگ.

ایمان داشته باشم که تازمانی که با بهترین بخش وجودم در تماسم، کائنات با من همراهند...


 
comment نظرات ()
 
 
تاثیر گذاری اجتماعی خیلی راحتتر از آنیست که فکرش را می کنیم!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

بعضی از ما فکر می کنیم در این دنیا تا کسی نباشیم یا کار بخصوصی انجام ندیم،‌ در زندگی آدمها تاثیری نداریم. گاهی از یاد می بریم همه این چیزایی که بعنوان روزمرگی انجام میدیم یا حرفهایی که خیلی فکر نکرده و طبق عادت از دهنمان بیرون میاد،‌ممکنه اثری بر زندگی ، تصمیم یا نگرش کسی در دورو برمون داشته باشه. شاید برای همین هم هست که خیلی مسوولانه در قبال حرفها یا اعمالمون رفتار نمی کنیم. می خوام باهاتون یک درد دل کنم. اگه شما هم از اون دسته هستید که گاهی مثل من اینجوری فکر می کنید به این درددل من گوش کنید:

مدتیه که همراه همسرم و پسرم در ینگه دنیا زندگی می کنیم. هرچه که عمر اقامت ما در اینجا بیشتر میشه،‌سئوالات و تردیدهای ذهن من هم بیشتر میشه. چیزهای خیلی خیلی بزرگی رو در سرزمین مادری از دست دادم . چیزهای خیلی خیلی کوچکی هم هست که اینجا خیلی دوست دارم. چیزهای کوچکی که وقتی با هم جمع می شن روزهای عمر من و خانواده ام رو می سازن. چیزهایی که به نظر در مقابل از دست دادنهای بزرگ من چندان بزرگ نیستند،‌ ولی حقیقت اینه که همون جوهر و اصل زندگی واقعین.

وقتی امروز در حال رانندگی، چراغ سبز شد و من با کمی تردید در انتخاب مسیر شروع به حرکت کردم،‌ایده نوشتن این مطلب در ذهنم کلید خورد. می دونید چرا؟ چون اول طبق واکنش طبیعی چند ساله ام در وطن،‌خودم رو منقبض کردم و منتظر شدم ماشین پشتی در حالیکه بیرحمانه ازم سبقت می گیره چند تا فحش آبدار هم نثارم کنه و اون چند تا راننده دیگه ای هم که اینکار رو نمی کنن،‌ با خودشون بگن راننده زنه دیگه! تراکتور می بره...! آرامش و احترامی که در این موقعیت بسیار بی اهمیت از جامعه دریافت می کنم رو خیلی دوست دارم .

چیزهای دیگه ای هم هستن که خیلی دوست دارم و باعث می شن روزهای آرومتری رو دور از وطن بگذرونم...

 میدونم چند سال دیگه که پسرم میره مدرسه ،صبح وقتی که پسرم بخواد سوار سرویس مدرسه بشه،‌ ماشینهای همه مسیرهای عبوری در هر جهتی که در حال حرکتن می ایستن تا پسرم سوار بشه و سرویس حرکت کنه.

وقتی در حال رانندگی هستیم،‌به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی همه ماشینها به سرعت و با دلسوزی خاصی به لاین راست میرن یا همونجا که هستن توقف می کنن. اونوقته که شعر سعدی ظرف چند ثانیه در کل خیابان متجلی میشه :بنی آدم اعضای یکدیگرند.... که در آفرینش ز یک گوهرند

از راهنمایی و رانندگی که بگذریم،‌ وقتی وارد دانشکده می شم و در اتاقم رو باز می کنم،‌ خدا رو شکر می کنم بخاطر اون طرز فکری که به من مهاجر جهان سومی و تازه خاورمیانه ای،‌یک اتاق میده با اسمم که روی اون حک شده ،بعلاوه همه شرایط مساوی با بقیه آدمها صرفنظر از اینکه پوششم چیه، روزهای تعطیلم رو چطور می گذرونم ، ‌عقاید خانواده ام چیه و به چه میزان برای رییسم خودشیرینی می کنم.

وقتی به عکس پسرم روی میز کارم نگاه می کنم خیالم راحته که امروز هم یک روز بیشتر از من ریزه کاریهای کار گروهی رو یاد می گیره. تمام فعالیتهای کلاسیشون جمعیه و به سمت ستاره یا قهرمان پروری پیش نمیره. تمایل به اول بودن و موفقیت کاذب بدون احترام به همنوع درش ایجاد نمیشه و باهاش کاملا مثل یک انسان مسوول رفتار میشه. حتی کارهایی که من با اخلاقهای افراطی مادرانه ام بهش محول نمی کنم رو به خوبی یاد می گیره و  به سمت مستقل و اجتماعی شدن پیش میره. معلمش میدونه که در برابر وظایفش مسووله و باید کارشو تمام و کمال انجام بده،‌صرفنظر از اینکه من امروز صبح حوصله داشتم بهش سلام کنم  و کلی قربون صدقه اش برم،‌یا اینکه هر روز ازش زهر چشم بگیرم یا نه. احساساتش رو در رفتارش با بچه های مردم بصورت نابجا دخیل نمیکنه،‌و در بدترین حالت به بچه ام میگه "من این کارت رو دوست نداشتم." نه اینکه"تو یک موجود بد و به دردنخوری"

وقتی رییس یهودیم میفهمه که من گاهی در اتاقم رو برای نماز خوندن می بندم، ‌به جای اینکه روم برچسب امل و متحجر و متعصب بودن بزنه، یا من رو از لیست مدعوین مهمانیهاش حذف کنه، احترام بیشتری بهم می گذاره و حتی وقتی ما رو برای شام به یک رستوران گرانقیمت دعوت میکنه، با اینکه حتی برای ما ناخوشایند نیست،‌به احترام ما لب به الکل نمی زنه.

رییس جدیدم هم که اینو می فهمه از من می خواد سر میز شام در خونه اش دعای قبل از شام رو بخونم(که البته توضیح بهش میدم که ما همچین چیزی نداریم) و به من با کمال محبت میگه من برای اون لحظاتی که در اتاقت رو می بندی و عبادت می کنی احترام ویژه ای قایلم.

وقتی برای مهمونی خونه دوستی دعوت شدی یا اینکه کسی رو دعوت کردی،‌ دیررسیدن نشونه خوش کلاسی نیست و حتی کسانی که عادت به در آوردن کفش ندارند،‌میپرسند و اگه بخوای کفششون رو از پا در میارن.

در محیط کار ، در اجتماع،‌ در بازار،‌در پایین و بالای شهر، همه جا همه برنده-برنده فکر میکنن. اونچه که ما زرنگی به حساب میاریم ،اینجا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران تلقی میشه و هیچ کس از رعایت حق دیگران احساس عقب ماندن،‌تحقیر شدن،‌روی زیادی به کسی دادن،‌ و برتر بودن نمی کنه!

وقتی می گن زباله ها رو تفکیک کنید، جمهوریخواهها و دمکراتها همه اینکارو میکنن صرفنظر از اینکه چه حزبی حاکمه. چون عقلشون رو به کار می اندازن و میدونن اینکار در نهایت به نفع آینده فرزندانشون و نسلهای آینده است،‌ و با عدم انجامش انتقام نارضایتیهای دیگه شون رو نمیتونن بگیرن.

از نگاههای بد و حرفهای نا خوشایند در امانم. اگه آدم مریضی هم پیدا بشه و اینکار رو بکنه با یک شکایت ساده ،‌پلیس بهش ادب یاد میده‌،البته نه با شلاق!

حتی اگه خودم به بچه ام بی احترامی لفظی یا بدنی! کنم،‌پلیس حال خودم رو هم جا میاره.

وقتی به باشگاه برای ورزش میرم،‌انقدر محو و نامریی هستم که گاهی دستم رو توی دستگاه فرو میبرم که مطمین شم روح نیستم! می تونم با یک لباس پاره کهنه و کفش سوراخ ،‌یا صد کیلو چاقتر یا لاغتر از اینی که هستم برم و هیچ کس حتی نگاهم نکنه و هزار تا توصیه طلب نشده و قضاوت آنچنانی تحویلم نده...

آخ گفتم قضاوت...

امان از قضاوت...

میتونم هر جور که دوست دارم و‌ به هر طریقی که می پسندم،‌ بپوشم،‌ راه برم، ‌فکرکنم،‌ نفس بکشم، زندگی کنم ...

بدون اینکه کسی درباره عقیده من یا هویت انسانی من قضاوت کنه یا من رو از یک موقعیت ممتاز اجتماعی محروم کنه.

من میتونم به راحتی خود خود خودم باشم. اون خودی که سالها در درون خودم گمش کرده بودم.

و میتونم در کنار آدمایی باشم که من رو همینطور که هستم می پذیرند و به حقوقم احترام میگذارن.

اونوقت منم دارم یاد می گیرم یک شهروند واقعی باشم ، چون عقلم و دلم به من میگه این شهروند، به یک انسان واقعی نزدیکتره...پذیرا،‌مسوول،‌عاشق و تاثیر گذار...

باز هم فکر میکنید ما روی زندگی و آرامش هم هیچ تاثیری نداریم؟


 
comment نظرات ()
 
 
برای نیکخوترین مرد عالم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

نه لاغر اندام و کشیده بود نه کوتاه قامت و سنگین...

وقتی‌ با کسی‌ سخن میگفت در چشمهایش نگاه میکرد...

در میان مردم، سخاوتمندترین قلب را داشت، راستگوترینشان بود، از همه نرمخو تر بود، و شریفتر...

هر کس که به توصیفش میپردازد، میگوید :" هرگز همانند او، قبل و بعد از او ندیدم..."

محمد...*


گاندی دربارهٔ شخصیتش میگوید: "میخواستم بهترین چیزها را درباره کسی که امروز سلطان قلب میلیونها انسان است بدانم.به درستی‌ متقاعد شدم که این شمشیر نبوده که اسلام را در جهان امروز گسترش داده.راز آن در سادگی تمام و کمال پیامبر، وفای به عهد، عشق و تعهدش به دوستان و پیروانش، شهامت و شجاعت مثال زدنی، و اطمینان راسخش به پروردگار و ماموریتش بوده است. هنگامی که جلد دوم کتاب زندگینامهٔ محمد را تمام کردم، متاسف شدم که چیز بیشتری ندارم تا دربارهٔ زندگی‌ پرشکوهش بخوانم."

میلاد پیام آور نور و روشنائی، که شاید هنوز به درستی‌ نمیشناسیمش بر عاشقانش مبارک.

 

 

* اینها جملات آغازین فیلم مستند بسیار زیبایی دربارهٔ زندگی حضرت محمد است که لینکش رو اینجا گذشتم، با تحلیلهای شنیدنی کارشناسانی از همهٔ دنیا. میدونم که یو تیوب در ایران فیلتر میشه و متاسفانه از ایران احتمالاً قابل دریافت نیست. حاکمان ما عادت دارن که صورت مسایل رو پاک کنن. برای همین هم غربیها پیامبرمون رو از بعضی از ما بهتر میشناسن...

 

 


 
comment نظرات ()