سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
موهبتهای زندگی من
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

زندگی سه چیز را نیک به من ارزانی داشته است : مادرم ، که اجازه داد رهسپار شوم، همسرم، که به من و کارم ایمان داشت و پدرم ، که مبارزی را که در درونم ساکن بود ، بیدار کرد.

 

 

 

*ایده این نوشته  از کتاب "نامه های عاشقانه یک پیامبر" نوشته "جبران خلیل جبران" گرفته شده.


 
comment نظرات ()
 
 
نمی خواهم بمیرم
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست


نمی خواهم از این جا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر ، با این ماه

با این خاک با این آب ...

پیوسته است .


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .


جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است ...



زنده یاد فریدون مشیری


 
comment نظرات ()
 
 
کمدین آماتور
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

فکر کنم دارم به جاهای خوبی‌ می‌رسم. دارم تبدیل میشم به یک دایره المعارف که اطلاعات در مورد نحوه برخورد با هرگونه بدشانسی‌ و ناکامی در من ثبت شده. کافیه یک سری به فهرست من بزنید، باور کنید همه رقم بدبیاری توش ثبت شده. اما اون جای خوبی‌ که بهش رسیدم اینه که می‌تونم در حال ناامیدی بشینم و با بیخیالی وب‌گردی کنم و این پست رو بنویسم! شاهد هم از غیب برام رسید: ناگهان در اینترنت به یک جمله جالب برخورد کردم:" خداوند نمایشنامه های کمدی زیادی مینویسد، مشکل اینجاست که کمدینهای خوبی‌ پیدا نمیکند." خواستم اعلام کنم دارم تبدیل میشم به یک کمدین آماتور. در واقع فکر میکنم حدی برای تحمل سختیها هست که وقتی‌ از اون حد بگذریم، دیگه چاره ای به جز کمدین شدن و خندیدن به داستان زندگیمون باقی نمیمونه!!!


 
comment نظرات ()
 
 
بچه های ناامن دیروز، مهاجران سرسخت امروز
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

نمیدونم بالاخره میشه یک روز بیاد که من بعد از شنیدن صدای آژیری که برای اعلام وضعیت اضطراری هوا توی شهر می پیچه، ضربان قلبم صد برابر نشه ، فکر نکنم الان همه می خوان بدون برن زیر زمین و همه چراغها رو خاموش کنن، و چند دقیقه بعدش هم انتظار صدای مهیب موشک و لرزش شیشه ها بعد از انفجار رو نداشته باشم؟ معلومه برای ماهایی که اون روزها رو به یاد داریم، اینکه مردم را با یک همچین آژیری از یک  باد یا باران شدید قریب الوقوع باخبر کنن یکی از احمقانه ترین کارهای ممکنه!

این همکار گوشت تلخ آلمانیم چند روز پیش سر ناهار، بعد از اینکه جوابم به همه سوالاش درباره کارهایی که در بچگیمون می کردیم منفی بود  ازم  پرسید:" پس شماها چیکار کردین تو بچگیتون؟؟؟؟" راست میگه! چیکار می کردیم ما در بچگیمون؟ در آرزوی  عدم قطع برق موقع مشق نوشتن و تلویزیون تماشا کردن بال بال زدیم، از صبح تا بعد ازظهر برای یکساعت برنامه کودک مزخرف غمگین انتظار کشیدیم، همراه بزرگترامون توی صف شیر و مرغ و چی و چی وایستادیم... حالا هم اومدیم اینور دنیا  که از امثال شما متلک بشنویم و با سرسختی مقاومت کنیم بلکه اینجوری بچه هامون یک کم طعم امنیت روانی که ما نداشتیم رو بچشن، یا به عبارتی یک کم سوسول بار بیان!

معلومه که ماها وسط این آدمها که برای یک بارندگی ناگهانی هم نیاز به اطلاع قبلی دارند، یک کم عجیب به نظر می رسیم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
Feeling good!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

دارم کتابی‌ میخونم به اسم "احساس خوب داشتن" (فیلینگ گود) که یک روانپزشک اون رو نوشته و به عنوان یک روش درمانی برای افسردگی معرفیش کرده. فکر نمیکنم به فارسی ترجمه شده باشه، ولی‌ باید بگم کتاب خیلی‌ جالب و جدیدیه. شاید حرف خیلی‌ جدیدی نزنه ولی‌ روش بیان مساله و راه حلهاش خیلی‌ ابتکاری هستن. خواستم یکی‌ از تکنیکهای اساسی‌ که در این کتاب بهش مفصل پرداخته شده رو براتون بگم، گرچه خیلی‌ خوب نمیتونم ترجمه کنم.

اگه بخوام خیلی‌ ساده بگم، نویسندهٔ این کتاب معتقده که هر احساسی‌ زاییدهٔ یک فکر هست، و اگه ما بتونیم اون فکر رو شناسائی کنیم و اصلاحش کنیم، تقریبا هیچوقت احساس بد نخواهیم داشت.

حالا چرا افکار ما گاهی بد هستن؟ و اصلا از کجا بفهمیم فکرمون اشتباه بوده؟

به قول نویسنده (دکتر برنز)، ۱۰ جور انحراف فکری در اغلب کسانی‌ که احساس افسردگی می‌کنن اتفاق می‌افته. البته به نظر من بخاطر فرهنگ ما و روش خاص زندگیمون (در ایران) خیلی‌ از آدمها درگیر این مشکلات فکری هستن:

۱- تفکر همه یا هیچ:

تمایل به ارزیابی خصوصیات و توانایی هامون با الگوی همه یا هیچ، یا سیاه و سفید. مثلا بخاطر گرفتن یک نمرهٔ بد در یک درس، یا یک ناکامی در یک چیز فکر کنیم " من کاملا ناتوان هستم." یا " من بی ارزشم." بدون اینکه بپذیریم در این دنیا هیچ چیز مطلقی‌ وجود نداره.

۲- تعمیم دادن مسائل و همه چیز رو بصورت یک اصل کلی‌ فرض کردن: اینکه فکر کنیم یک اتفاق ناخوشایند یا تجربه تلخ همواره برای ما تکرار خواهد شد و ما هیچ وقت از مرحلهٔ شکست یا ناکامی بیرون نخواهیم اومد.

۳- فیلتر ذهنی‌: اینکه از میان یک مجموعه از وقایع خوب و بد، یک چیز ناخوشایند رو بیرون بکشیم و اونقدر روی اون تمرکز کنیم که تمام تصویر ما از واقعیت رو عوض کنه. مثل یک قطره جوهر که بتونه تمام لیوان آب رو رنگی‌ کنه.

۴- بی‌ارزش پنداشتن نکات مثبت: اینکه تمام دستاوردهای مثبت و خوب خودمون رو بی‌ارزش بدونیم و به خود بگیم اینا که به حساب نمیان.

۵- نتیجه‌گیری سریع: نتیجه گیریهای سریع یا خوندن مغز افراد بدون اینکه بدونیم واقعا اونها چی‌ فکر می‌کنن یا پیش بینی های عجولانه و غیر منطقی.

۶- بزرگ یا کوچک انگاری: بیش از حد بزرگ کردن مسائل کم اهمیت (مثلا وقتی‌ یک اشتباه لپی کردیم، یا وقتی‌ فرد دیگری یک موفقیتی به دست آورده)، و یا کوچک شمردن چیزهای بااهمیت (مثلا ویژگیهای مثبت خودمون).

۷- استدلال احساسی‌: اینکه فرض کنیم مسائل لزوما همونطوری که ما احسساشون می‌کنیم هستن." چون من این حس رو دارم، پس حتما همینطوره" یامثلا اینکه "احساس گناه می‌کنم. پس حتما یک کار بدی کردم." یا اینکه "احساس می‌کنم خیلی‌ به دردنخور و بی‌ارزش هستم. پس حتما هستم."

۸- تفکر باید و نباید : اینکه سعی‌ کنید برای تشویق خودتون به انجام کاری به خودتون بگید"  باید این کار رو بکنم، یا نباید اینکار رو بکنم..." یا اینکه فکر کنید دیگران باید یا نباید فلان کار رو انجام بدن. که چنین تفکری احساس گناه برای خودمون و خشم نسبت به دیگران رو به دنبال داره.


۹- انگ یا برچسب زدن: اینکه بخاطر یک اشتباه خودتون یا دیگران، خود یا اونها رو با یک صفت منفی‌ توصیف کنید. مثلا بگید" من یک بازنده هستم." یا " فلانی یک احمقه."

۱۰- شخصی‌ کردن: اینکه خودمون رو مسوول  اتفاقات بدی بدونیم که درواقع هیچ نقشی‌ هم در وقوع اونها نداشتیم.

 

دکتر برنز معتقده بهتره انقدر خوب این  انحرافات فکری رو بشناسید که در هر لحظه که فکری به سرتون میرسه بتونین تشخیص بدین احیانا در کدوم یکی‌ از این دسته ها میگنجه.


حالا هر وقت که احساس خوبی‌ نداشتین، خیلی‌ سریع روی فکرتون متمرکز شین و مچشو بگیرین. اول فکرتون رو کاغذ بنویسید، بعد اینکه این فکر چه نوعی از انحرافات فکری هست. بعد هم با نوشتن یک جمله با خودتون منطقی‌ حرف بزنید و خودتون رو متقاعد کنید که این فکر اشتباهه. کل این کار ۱ دقیقه طول میکشه ولی‌ احساس خوبش تمام روز باهاتون باقی‌ میمونه. اوایل لازمه که اینکار رو به دفعات بیشتر و روی کاغذ انجام بدین، ولی‌ بعد از مدتی‌ اتوماتیک بصورت ذهنی‌ از افکار بد دوری می‌کنید.

مثال:

فکر                                                      انحراف فکری                 پاسخ منطقی

من هیچ کاری رو درست انجام نمیدم       تعمیم دادن              این بیمعنیه! من خیلی از‌  کارهارو درست انجام میدم.

 

 

امتحانش مجانیه. من که شخصاً نتیجهٔ خوبی‌ گرفتم. گاهی‌ حتا با خودم فکر می‌کنم‌ ای بابا زندگی‌ چقدر زیبا میشد اگه آدم اینهمه امراض فکری نداشت! شاید واقعا هیچ علّتی برای ناراحتی‌ تو این دنیا وجود نداره و همش تفسیر و تعبیرهای ماست که بهشون معانی عجیب و غریب میده.  شاید این همون مایا هست که بودا میگفت...یا یکجور تفسیر همون آیه قرآن " که هر بدی به تو میرسد از جانب خود توست..."

 


 


 
comment نظرات ()
 
 
ملکوت
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
 

وبلاگ ملکوت یکی از وبلاگهای محبوب منه. این یکی از اون نوشته های این وبلاگه که آرزو داشتم کاش من نوشته بودمش...

در بند آن مباش که نشنید یا شنید


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی مذبوحانه شهامت دیگران را قضاوت می کنیم...
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
 

 

اگر خود را جای دیگران نگذاریم، قضاوت کردن درباره آنها بسیار آسان است.

هنگامی که خروشچف رهبر شوروی با تقبیح جنایتهای استالین جهان را شگفت زده کرد، یک نفر از میان جمع فریاد برآورد:

-رفیق خروشچف، وقتی‌ بیگناهان قتل عام می‌شدند، شما کجا بودید؟

خروشچف گفت:" هر کس این را گفت از جا برخیزد."

اما هیچکس از جایش تکان نخورد.

خروشچف ادامه داد:"خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید."

 

 

برگرفته از کتاب"جانب عشق عزیز است فرو مگذارش" نوشته مسعود لعلی

(دست مامان برای فرستادنش درد نکنه.)

 


 
comment نظرات ()