سفر سرنوشت

من زندگی ای خواسته ام که کسی نتواند آن را خلاصه کند، زندگی ای مثل موسیقی...کریستین بوبن

 
تعارف علمی برای پیشگیری از ناامیدی:آری یا خیر!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
 

مدتیه که آدم مهمی شدم ! و هر از گاهی برای چند تا ژورنال مقاله ها رو قبل از چاپ بررسی می کنم . برای اونایی که ممکنه  روند چاپ مقاله های علمی رو ندونن تو ضیح بدم که معمولا اول افراد نتیجه تحقیقشون رو به صورت مقاله می نویسن و بعد به یک ژورنال میفرستن و بعد ادیتور ژورنال اون رو به چند نفر (معمولا سه نفر) می فرسته تا بخونن و نظر بدن که مقاله به نظرشون اصلا قابل چاپ هست، و اگر بله، آیا نیاز به تغییرات کوچک یا اساسی داره یا نه و اون تغییرات لازم چه مواردی هستن. در نهایت هم معمولا ادیتور تصمیم نهایی رو بر اساس نظرات مرورگرها میگیره که مقاله به چه صورتی چاپ بشه.

 فکر کنم با این روح لطیف! از من مرورگر مقاله درست و حسابی در نمیاد! چند ماه پیش یک مقاله به نظرم ضعیف بود، بعد نشستم کلی مطلب خوندم، کلی بالا پایین کردم، کلی به احساس نویسندگان فکر کردم، به اینکه اگه مقاله اش قبول بشه، خانواده ای از نگرانی رهانیده می شن! خودش کلی انگیزه برای کارهای بعدیش پیدا می کنه، شاید هم حالا یک چیزایی به دانش بشری اضافه بشه با این مقاله! بخاطر همین نشستم و کلی تو ضیح نوشتم که این کارها رو انجام بدین و این مطالب رو اضافه کنید تا قابل چاپ باشه. چند ساعت بعدش، نظرات دو نفر دیگه ای که مقاله رو مرور کرده بودن دیدم، که یکیشون مقاله رو رد کرده بود و یکی هم یکی دو تا کامنت بی ربط داده بود. و در نهایت هم ادیتور ژورنال تصمیم به رد مقاله گرفت! راستش نفس راحتی کشیدم ولی دلم سوخت که چقدر زحمت بیهوده کشیده بودم!

ایندفعه اما بدجوری گیر افتادم. نمیدونم چرا ادیتور تنبل، این مقاله رو فقط برای من فرستاده بود چند ماه پیش. از شانس من باز هم مقاله چند تا آدم تازه کار بود و ضعیف. ( این رو هم بگم که خیلی باید ضعیف باشه که من هم بفهمم! وگرنه خودم هم همچین قوی نمی نویسم!) باز هم فکر نذر و نیازها و آینده این نویسندگان عزیز رو کردم و به جای رد کردن مقاله، کلی نظرات اصلاحی دادم،بلکه یک کم به کیفیت مقاله کمک کنه. از شانس من این بیچاره ها همه نظراتم رو مو به مو اعمال کردن و مقاله رو دوباره فرستادن. حالا من نمیدونم چه خاکی برسر کنم بااین مقاله ای که باز هم به دلم نمیشینه و راستش اگه دو سه تا عامل دیگه بررسی نشه، کلا تحقیق از اساس به نظرم بیمورده. کاش میشد یکجوری به این نویسنده ها پیغام بفرستم که این کار برای چاپ مناسب نیست ، اما توو رو خدا نا امید نشید و باز هم چیزای دیگه رو امتحان کنید...فکر کنم همینکارو بکنم. فقط حیف که نمیتونم بنویسم ناامید نشید...

الان بهتر میفهمم که گاهی آدم در چند قدمی پیروزی، با یک ناامیدی بیمورد میتونه خیلیها رو از تجربه باارزش خودش محروم  کنه و اینکه گاهی کسانی در حاشیه زندگی ما بودن و هستن که اونا رو ندیدیم و نمیشناسیم ، اما برای موفق شدن ما پا به پای خودمون حرص خوردن و تلاش کردن و دل سوزوندن...دنیای قشنگیه ها، وقتی که از جای دانای کل به قضایا نگاه می کنی! خوش به حال خدا!


 
comment نظرات ()
 
 
Breaking News!
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
 

با کمال مسرت اعلام میدارم که فاز اول مغزشویی این همکار کمونیستم با موفقیت  به اتمام رسید.نمیدونم ناگهان چی شده که تکیه کلامش از "..." که متاسفانه نمیتونم بگم چیه،‌تبدیل شده به " اوه، گاد" (خدا) که همون تکیه کلام انگلیسی منه! حالا دیگه داره انقدر اینو تکرار می کنه که من خودم در فکر یک تکیه کلام جدید برای خودم هستم! یک وقت دیدین مسلمونش کردم قبل از اینکه برگرده آلمان!


 
comment نظرات ()
 
 
پیام پونم
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

صدای راه رفتن اهسته و بی‌ صداشو شنیدم و بعد هم سلام کردنشو. پونم بود،یکی‌ از دانشجوهای هندی گروه. قبلا هم یکی‌ دو باری اومده بود که سوالی بپرسه. من هم همیشه از حال و احوال خودش که بارداره و بچه‌اش میپرسیدم. منتظر بودم سوالی کنه و بعد هم بره مثل همیشه. چیز غریبی تو نگاش بود، خسته بود. خستگی یک زن باردار که داره با سختی زیاد روی پایان نامه‌اش کار میکنه، شاید هم خستگی یک دختر احساساتی‌ که از پدر و مادردور افتاده، یا خیلی‌ تنهاست و همونطور که قبلا هم گفته بود، این روزا زیاد همسرشو نمیبینه که باهاش حرف بزنه. همهٔ اینا رو ظرف چند ثانیه تو نگاش خوندم. برای همین هم سعی‌ کردم بیشتر از همیشه لبخند بزنم، و از اینکه چقدر زیبا شده و چقدر کم وزن اضافه کرده براش بگم. خوشبختانه اثر کرد. برق هیجانی گذرا تو چشمش دوید و ناپدید شد. باز گفتم دیگه چطوری.و گفت خسته‌ام. گفتم از کار تزت؟ گفت هم تز، هم آدمای آزمایشگاه، فرهنگای مختلف...شنیدنش عجیب بود. نه اینکه چنین حسّی عجیب باشه. نه. ابرازش عجیب بود. تمام این دو سه سال منتظر شنیدن این جمله از کسی‌ بودم، که شنیدن یک درد مشترک مرهمی بشه بر زخمهایی که تو این مدت از جاهای مختلف خوردم. اما اینجا سرزمین آدماییه که به دلیل نامعلومی مهر سکوت بر لبان احساساتشون زدن. انقدر نگفتن و نشنیدن، که من هم یاد گرفتم لال شم، نگم، و وقتی‌ شنیدم، ندونم که باید چی‌ بگم، چکار کنم، و چه عکس العملی نشون بدم که متناسب با خلق و خوی عجیب اینها باشه.

پونم که اینو گفت، گفتم:" میفهمم، آدم میتونه سختی کار رو تحمل کنه ولی‌ خستگی‌ از آدمها رو نه..." و ناگهان مثل برق گرفته‌ها از صندلی‌ بلند شدم.  کشوی میزم رو باز کردم و بستهٔ‌ هات چکلت رو درآوردم و گفتم: "از اینا دوست داری؟ شاید حالتو بهتر کنه..."پونم مثل یک بچهٔ کوچیک اونا رو گرفت، حرفشو فراموش کرد و رفت.

تازه به خودم اومدم و به پونم فکر کردم، که شاید با امیدی اومده بود در اتاقم که با من حرف بزنه. یعنی اون هم در چشمهای من اینو خونده بود که به سراغم اومده بود؟ به کار خودم فکر کردم که چرا ازش نپرسیدم دوست داره بشینه و حرف بزنه یا نه. و به تنهایی  آدما فکر کردم، که پشت هزار پردهٔ به ظاهر رنگارنگ پنهان شده. به خودم و پونم فکر کردم که چون مهر سکوت احساسمون رو میشکنیم، دیگه تنها نیستیم. پونمی هست که بیاد و با درددلش به من احساس مفید بودن بده، و منی‌ هستم که همراز رنج پنهانش باشم. برای اولین بار در این ۲ سال از اینکه با بقیه فرق دارم خوشحال شدم. حتا اگه فقط به اندازه‌ای فرق داشته باشم که پونم ۴ طبقه رو بیاد بالا تا فقط به من بگه،" خسته‌ام از آدما". چی‌ بر سرم اومده که دیگه دوست ندارم با جریان یکنواخت ولی‌ بظاهر هنجار روزمره فرق داشته باشم؟

فقط امیدوارم پونم همدردیمو در لیوان‌هات چکلت مزه کنه، و بفهمه چقدر شوکه شدم از شنیدن حرفش، و بفهمه که شاید دفعهٔ بعد چیزی بهتر از‌هات چکلت برای دادن بهش داشته باشم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
کافرم من اگر این طایفه دیندارانند
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

 

در تجمع اجباری امروز پخش شده

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است

به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبی است

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بامِ غرقِ در خونِ دیارم

بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

 

با صدای حبیب


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی
نویسنده : جوینده - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

دارم فیلم تظاهرات تهران رو نگاه می‌کنم. پارسا در حالی‌ که مشغول ماشین بازیه به انگلیسی‌ می‌پرسه :" اینا چی‌ میگن داد میزنن؟" میخندم و میگم:" تو چه میدونی‌ پسرم!" باز هم دو شخصیتی میشم، بخشی از من دوست داره که پارسا بفهمه جریان چیه و بخشی از من براش آرزو میکنه که هیچوقت نیازی نباشه که بفهمه. اونقدر آزاد و آزاده زندگی کنه که هیچوقت احساس مردم خسته ولی‌ امیدواری که از ابتدائی‌ترین حقوقی که اون به راحتی‌ درک کرده محرومن و به قول خودش داد میزنن رو نفهمه. نمیدونم اینجوری بهتره یا بدتر...


 
comment نظرات ()
 
 
ماجرای تیری که در تاریکی انداختم و شاید به هدف بخورد!
نویسنده : جوینده - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

همونطور که مستحضرید من در این آفیس فسقلیم تنها کار مفیدی که انجام میدم نامه نگاریه. اونم فقط به کله گنده ها مثلا خود خدا. چند ماه پیش هم در یکی از روزهای یاس و ناامیدی و نگرانی از آینده و خشم از قوانین احمقانه ویزا و مهاجرت و غصه فراوان برای مامان مریضم،‌ وسط کارم ناگهان یک صفحه سفید باز کردم و در حالیکه شرشر اشک می ریختم یک روضه بلند و بالا تحت عنوان نامه نوشتم محضر جناب مقام معظم رهبری در امریکا،‌یا همون پرزیدنت اوباما! کلی با خودم کلنجار رفتم که پشت پاکت اسم میشل خانم رو بنویسم، بلکه وقت اون آزادتر باشه و حتما بخونه. اما اینکارو نکردم و در حالیکه می دونستم در اداره پست هم همه به آقای همسر خواهند خندید،‌نامه رو دادم بهش که برام پست سفارشی کنه!

ماهها گذشت و داشتیم با یکی از دوستان به این فکر احمقانه می خندیدیم و میگفتیم الان کاغذ نامه هم  چند باربازیافت شده و تغییر ماهیت داده. همین چند شب پیش در مهمانی شب یلدا در جمع دوستان ایرانی هم خودم راجع به این اقدام عجیبم که در حال حاضر تبدیل به نوعی لطیفه شده یک کم صحبت کردم.

اما...

همین یکساعت پیش که رفتم دفتر رییس دانشکده که میل باکسم رو چک کنم،‌دیدم بله....

بیخود نیست که من اینقدر این آدم رو دوست دارم...

البته خیلی خوشحال نشید اون درخواستی که کرده بودم اجابت نشده،‌اما مستر پرزیدنت شخصا نامه ام رو فرستاده به ارگان پاسخگو و اونها هم مشکل رو نفهمیدن و یک جوابی برام فرستادن. اصلا جواب اونا رو بیخیال. فرض کنید یک نامه براتون اومده که نوشته فلانی،‌من از طرف پرزیدنت اوباما کارت رو بررسی کردم...

خلاصه که الان دارم از میان ابرها وبلاگمو آپ می کنم.

در عرض همین یکساعت یک جواب برای اونا نوشتم یک تشکر هم برای مقام واقعا معظم.

دعا کنید که بشه. اگه بشه شاید همه ایرانیای مقیم امریکا که ویزا دارن به جونم دعا کنند.

پ.ن. من برم که الان رییسم که متصدی پایین آوردن من از بالای ابرهاست،‌سر میرسه که برای هشت هزارمین بار توضیح بده این هفته داره میره مسافرت و هفته بعد هم هر روز نمیاد. ای کاش این دو هفته آخر سال هیچوقت تموم نمیشد.


 
comment نظرات ()
 
 
سختیهای مادرانه
نویسنده : جوینده - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

یکی‌ از سخترین کارهای یک مادر مرتب کردن کمد لباسهای بچه اشه. وقتی‌ که دونه دونه لباسا رو درمیاره و میبینه که ناگهان چقدر کوچیک شدن. بعد اونا رو بو میکنه و با رنگ و بوی هر لباس خاطرهٔ یک روز از زندگی عزیز دلشو به یاد میاره که دیگه هرگز تکرار نمیشه. آهی میکشه و لباسا رو مرتب تا میکنه و کمد رو با لباسهای جدید پر میکنه.بعد هم با خوش خیالی پیش خودش فکر میکنه حالا کو تا اینها کوچک شن و یکی‌ دو ماه بعد باز همین آشه و همین کاسه...

کاش همهٔ بچه‌ها بفهمن چرا مامانها موقع مرتب کردن کمد انقدر بد اخلاق میشن...

 


 
comment نظرات ()