http://www.4shared.com/audio/hYQuJO4b/melankholy_1_.html
نظرات ()آینده ای که دور بود نزدیک شده...کنارم نشسته و من هی نگاهش میکنم و باورش نمیکنم.
از هفته بعد کار جدیدم در پروکتر اند گمبل رو شروع میکنم...
ابعاد این تغییر از قدرت تصور ذهن من بزرگتر بوده...خیلی بزرگتر...
آفیس فعلی رو که هرگوشه اش پر از خاطره روزهای سخت و تلخ دو سال گذشته است ترک میکنم...ولی انگار یک تکه از خودم رو درش جا میذارم...قسمتی از خودم که رنج برد و مقاومت کرد...گاهی جنگید و امید داشت و گاهی جا زد و ناامید روزها رو گذروند...فقط گذروند...
زندگی میبردم جای ناشناخته تری شاید برای شروع ادای دین...
این لحظه ایه که مدت زیادی انتظارشو کشیدم ...
شکرت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم:
ان تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا
| امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را | یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را | |
| یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد | ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را | |
| هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل | کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را |
نظرات ()ای خدا ای مولای من چه بسیار کارهای زشتم مستور کردی و چه بسیار بلاهای سخت از من بگردانیدی و چه بسیار از لغزشها که مرا نگاه داشتی و چه بسیار ناپسندها که از من دور کردی و چه بسیار ثنای نیکو که من لایق آن نبودم و تو از من بر زبانها منتشر ساختی...
از دعای کمیل
نظرات ()دوست دارم آدمهایی رو که در هزار لای تردید با خودشون دست و پنجه نرم میکنن ولی اون لبخند مصنوعی پر مدعا رو از روی صوتشون به هیچ قیمتی بر نمیدارن...دوست دارم آدمایی رو که نه شجاعت دارن جلوی روت باهات مخالفت کنن ،نه انقدر شهامت که کنارت بذارن و خودشونو راحت کنن...دوست دارم آدمهایی رو که زیر و روتو براشون عریان میکنی و باز باهات مثل کف دست نیستند، دوست دارم آدمهایی رو که صداقت ندارن...
چون یادم میندازن که حتما خودم هم این عیبها رو دارم که توی اونها تشخیصش میدم....
چون میخوام تمرین کنم بنده های خدا رو همونطور که خودش دوستشون داره، دوست داشته باشم...
برای همون خدایی که منو بخاطر باور داشتن بهش و گوش دادن به حرفش مسخره میکنن، دوستشون دارم...
نظرات ()
سوره انعام- آیه ۵٩
نظرات ()خونه رو بخاطر اومدن سارا تر و تمیز کردم و نشستم کمی استراحت کنم. خاطرات روزهای دانشکده،روزهای اول اشنایی با سارا و کلاسهای عجیب و غریب و همکلاسیهای به چشم من عجیب و غریب تر از همه جای ایران، دغدغه های کوچیک و بزرگم، اولین روپوش سفید خریدنم با سارا، کتابفروشیهای میدون انقلاب، شیرین عسلهای ساعت ١٠ با سارا و فروغ، جزوه سورت کردنها، وقتهای ناهار با سارای دیکشنری به دست، اردوی مشهد، ...مثل برق و باد از سرم میگذره.
سارا میگفت میخواد بره، دیر یا زود و همه تلاشش رو هم از همون اول میکرد...من میگفتم نه میخوام بمونم و تو سرزمین مادری ته همه چیز رو در آرم و بعد اگه خواستم برم...فرق اومدنمون چند ماه شد...من کمی زودتر...اون هم قسمتیش بخاطر نامه ای که سارا در کمال ناباوری من برام نوشت و روی دسک تاپ کامپیوترم سیو کردم و بعد از یکماه ایمیلش کرم به استادی که سالها آرزوی کار کردن باهاش رو داشتم...
یکبار دو سال پیش تو غرب امریکا همو دیدیم و امروز در شرق امریکا همو میبینیم...
خیلی چیزها تغییر کرده ولی توی دلمون هنوز همون دو دختر تین ایجری هستیم که وقتی برای اولین بار همو دیدیم رویاهای بزرگ در سر داشتیم...
سارا میاد که باز برای هم از برنامه های دور و درازمون بگیم...
و معلوم نیست دفعه بعد کی ،کجا، و در چه شرایطی باز همدیگرو میبینیم...
و من غرقم در اسرار این رویدادهای همزمان که آدمها رو در مواقعی که بعدها می فهمیم چقدر مناسب بوده، در مسیر هم قرار میده...
دارم میرم فرودگاه دنبال سارا...
نظرات ()دوستی که فقط یکبار من رو دیده و باقی ارتباط از طریق ایمیلهای فورواردی بوده به من گفت "به نظر غمگین میای..."....
اولین واکنش انکاره و بعد انگار که کسی با این کودک غمگین درون همدردی کرده باشه ،ناگهان هجوم غم...
و جالبه همین امروز برای دوست دیگری در ایمیل نوشتم:" هیچوقت به این آرومی نبوده ام..."
اینها صداهای تکه پاره های وجودمه...؟؟؟ حقیقت وجودم کجاست؟ آرومه یا ملتهب؟ نقاب آرامش زده و اون زیر می لرزه؟ یا نقاب مظلوم و قربانی روزگار زده و اون زیر آرومه؟؟؟
خودم رو گم کردم انگار...نمیدونم اثر سنه...اثر بیخیالی مزمن ناشی از زندگیه...اثر یک فراموشی خودخواسته است؟
من نمیدونم غمگینم یا نه...
شاید خداوند دوست رو برای همین به زندگیهای ما هدیه داده: که شعر درونمون رو وقتی فراموشش میکنیم به یادمون بیاره...
نظرات ()
تو قوی هستی..
وقتی غمت را در دست میگیری و یادش میدهی لبخند بزند.
تو شجاع هستی ...
وقتی به ترست غلبه میکنی و به دیگران کمک میکنی که چنین کنند.
تو شاد هستی...
وقتی یک گل را میبینی و قدردان نعمت حضورش هستی.
تو عشق می ورزی...
وقتی رنج خودت چشمهایت را به روی رنج دیگران نبندد.
تو خردمند هستی...
وقتی محدودیتهای بینشت را می شناسی.
تو حقیقی هستی...
وقتی اذعان داری برخی لحظات خود را می فریبی.
تو زنده هستی...
وقتی امید فردا برایت پررنگتر از خطای دیروز است.
تو در حال رشد هستی...
وقتی میدانی چه هستی ولی نمیدانی چه خواهی بود.
تو آزاد هستی...
وقتی به خود مسلطی و تمایلی به سلطه بر دیگران نداری.
تومایه افتخار هستی...
وقتی در می بابی که ارزش تو در ارزش گذاردن به دیگران است.
تو فروتن هستی...
وقتی که ندانی تا چه اندازه فروتنی.
تو دلسوز هستی...
وقتی مرا همانطور که هستم می بینی و با من همانگونه که هستی رفتار میکنی.
تو مهربان هستی...
وقتی خطاهایی که در خود نمی پسندی را در دیگران می بخشی.
تو زیبا هستی...
وقتی نیاز نداری آینه این را به تو بگوید.
تو ثروتمند هستی...
وقتی هیچوقت بیش از آنچخ داری نیاز نداری...
تو خودت هستی...
وقتی با آنچه که نیستی در آرامشی...
نظرات ()